ای شاهباز عرصه ملک ولا حسین

🍀🍀یا ابا عبد الله الحسین🍀🍀

ای شاهباز عرصه ملک ولا حسین
وی شهسوار معرکه کربلا حسین

هم چشمه حقایق و آیینه ازل
هم کشتی نجات و چراغ هدا حسین

پرورده پیمبر و دامان فاطمه
پوینده طریقت شیر خدا حسین

محنت زدای سینه محزون عارفان
نزهت فزای بزمگه کبریا حسین

گنجینه دار مخزن عرفان و معرفت
شیرازه بند دفتر مهر و وفا حسین

در منزلت کمال و جمال محمدی
در مرتبت تجلی حی علا حسین

فرمانروای ملک و ملک شاه رزم و بزم
مسند نشین کنگره ماسوا حسین

بر پهنه زمین و زمان صاحب لوا
بر کشتی سماک و سمک ناخدا حسین

بنهاده سر به بالش الا شب الست
بگشوده تا دریچه اقلیم لا حسین

سلطان اهل معرفت و پیر سالکان
دریای فضل و بحر سخا و عطا حسین

شهزاده ای که خاک درش توتیاست ، کیست
جز شیر مرد قافله نینوا حسین ؟

موسی به بزم طور تو مبهوت جلوه ایست
ای پرتو رخت لمعات بقا حسین

شرح حدیث عشق تو گفتن خطاست لیک
ما را عنایت تو بود رهنما حسین

بنواز یا به مهر و بکش یا به قهر خویش
'دانش' غلام حلقه به گوش است یا حسین

پاینده باد دولت عز و جلال تو
ای شیر زاده حرم مرتضی حسین

تبریز - مصطفی دانش

رمضان المکرم

دعای روز هفدهم رمضان المبارک

۱۴۰۲/۱/۱۹ شماره ثبت ۶۳۳۰۸۰

ماهِ یا رحمانِ قلبِ صالحین
ماهِ یا سلطانِ یاسینِ مبین
ماهِ رَبّی رَبَّنَاهای علی
ماهِ اهدایِ مدالِ حیدری
ماهِ مولودِ کریمِ اهلبیت
ماهِ پروازِ خدیجه اِمِ بیت
ماهِ تحریر کلام الله حق
ماهِ تشریحِ خلایق ماخَلق
ماهِ تقدیرِ تمامِ انس و جان
ماهِ میزبانی معمارِ جهان
ماهِ توحیدِ عدالت پیشگان
ماهِ توبیخِ یقین بی ریشگان
ماهِ آزمونِ عزیزانِ جهان
ماهِ تفهیمِ نفهمانِ عیان
ماهِ یکسانِ غنیان و ندار
ماهِ اطمام طعام خواران ِ یار
ماهِ ترسیم علومِ کهکشان
ماهِ تسخیرِ قلوبِ مَه نشان
ماهِ آغازِ سرآغازِ طلوع
ماهِ آمال علوم ماهِ شروع
ماهِ تعلیم و تعلم ماهِ علم
ماهِ معبودِ معلم ماهِ حِلم
ماهِ زنجیرِ لعینِ پر غرور
ماهِ محبوسِ شرورانِ شرور
ماهِ تسبیحاتِ زهرای نبی
ماهِ زهرای طرفدار علی
ماهِ آفاقِ افق های سَما
ماهِ ابلاغ سلامهایِ خدا
ماهِ شاهِ شاهدانِ نیک نام
ماهِ تمجیدِ مجیدانِ همام
ماهِ مهوش های ماهانِ متین
ماهِ محبوبِ حبیانِ یقین
آفرینِ اولین و آخرین
کرد هویدا رحمتش را در زمین
شد مهِ والای اعلا سیرتان
رمضان نامش نهاد آرام جان


بسم الله الرحمن الرحیم

اللَّهُمَّ اهْدِنِی فِیهِ لِصَالِحِ الْأَعْمَالِ وَ اقْضِ لِی فِیهِ الْحَوَائِجَ وَ الْآمَالَ یَا مَنْ لَا یَحْتَاجُ إِلَی التَّفْسِیرِ وَ السُّؤَالِ یَا عَالِماً بِمَا فِی صُدُورِ الْعَالَمِینَ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّاهِرِینَ

حبیب احمد والا شَهِ ماه
تویی سلطانِ سلطانها تویی راه
در این روز از مَهِ محبوبِ درگاه
ز غفلت ها رهایم کن شَهِ ماه
اجابت کن تمام خواسته هایم
تویی قادر تویی آگاه حالم
نیازمندی سزا نیستی کریمی
تو آگاه عیان ها و ضمیری
نه شرحی لازم است تشریحگران را
نه پرسش یا سوالی دیگران را
سوالات درونی را عیانی
یقینا مالک حالات جانی
تو خوانی نامه های مهر و موم را
تو دانی در قلوب نیکها و شُوم را
تویی فرمانروای مطلقِ جان
تویی اگاهِ بطنِ متنِ قرآن
بحق آن کتاب بس مجیدت
بحق حقِ والای حبیب ات
بحق زاده ی ماهِ کریم ات
بحق حیدر والای دین ات
بحقِ احمد و آل کریم اش
بحقِ مهدیِ شاهِ عظیم اش
بحقِ مادرِ کل حبیبانِ
بحق تاجرِ زیبای جانان
بحق ام الزهرا امِ ایمان
بحق بانوی والایِ مننان
بحق هرچه حق دادی تو قرآن
ببخشا بندگانت را ربِ جان
در این روزِ بسا عظمایِ ماه ات
تو عفو فرما اسیرانِ ذلیل ات
تویی سلطانِ نیکِ نیک سُرایان
تویی میزبان نیکان نیکی خواهان
تویی محبوبِ دلهای پریشان
تویی آرام قلبهای ندیمان
تویی آمال آمالهای زیبا
تویی آگاه آگاهان دنیا
مقدر کن که تقدیرم چو نیکان
شود در درگهت مافوقِ جانان
وَ حافظ بس پیشمان از گناهان
گدایی بست نشسته درگهِ جان


17رمضان المبارک 1444
19فروردین 1402طبیب حافظ کریمی (لسان الحال)

بانوی والامقامی که تمام مهر او

وَفاتِ اُمُّ المُومِنین خدیجه کبری (س)

۱۴۰۲/۱/۱۳ شماره ثبت ۶۳۲۷۱۷



بانویِ والا مقامی که تمامِ مهرِ او
ثروت و ایمان و ایثار و تمامِ عشقِ او
هدیه شد با انتخاب اصلَحش درگاهِ هُو
اُم الزَهرا بود خدیجه عبدِ بَس والایِ هُو
نورفِشان کرد قلبِ احمد را حضورِ پُرگوهر
غرقِ مَامن گشت مُحَّمَد با حضورِ باهنر
شد چراغی راهِ احمد اذنِ ربِ کردگار
بانی دلگرمیِ احمد همی بود عهدِ یار
او وفایِ با وفایان بود وفایش ماندگار
گوهرِ زرینِ بی همتایِ بی همتا نگار
او سفیر عشقِ معشوق بود و محبوبِِ نبی
مادر یازده ستاره , اُمِ حیدر نیز همی
نسلِ حیدر وامدار عشق او با احمد است
کوثرِ احمد نشانی که نشانِ گوهر است
مهرِ بانو در حَرا با آب و نان آغشته بود
احمدش در غار به تعلیم معلم تشنه بود
یا مُحَّمَد گفتنِ بانویِ زَرین تاجِ ما
اوجِ عشقبازی منقش گشته در غارِ حَرا
گر کند قِسمت خدای احمد عالی مقام
سجدهِ عبدی نثارید در حَرا اذنِ همام
بوی کبرا را یقینا درک کنید ازعمقِ دل
رب عالم ها نشانش کرده کبرا را ز گِل
جبرئیل مامور یزدان شد رساند او درود
زین سبب باید هزاران دفتری نامش سرود
با حضورِ او , نهالستانِ اهلِ کبریا
رشد عظما کرد نشان شد تا ابد قائم بقا
جَدهِ شاهِ کریمان شد, حسن شد نسلِ او
مادر شاهِ شهیدان شد,حسین شد ثارِ هُو
تا رسید بر قائم آلِ مُحَّمَد نامِ او
مادرِ مهدیِ زهرا شد خوشا اَحوالِ او
حضرتِ کبری , نَصِ آیات حقِ کبریا
عبدِ زرینِ گوهر شد گوهرِ والایِ ما
کبرا اقیانوسِ حق است وسعتِ دریایِ او
منعکس کرد نورِ احمد را در عالم های هُو
عامُ الحُزن مخصوص کبرا تا اَبد شد ماندگار
تا بماند نامِ مادر در سِجل احوالِ یار
حافظا در روزِ عظمای وفاتِ اُمُّ العَهد
مَشقِ عرفانی به پا کن هدیه ی نیکانِ مَهد


☆ سالروز وفات برترین تاجر دنیا و آخرت غنی ترین بانوی دوعالم ام المومنین حضرت مادر( خدیجه کبری) سلام الله علیها را به تمام فرزندان مادر خوبان تسلیت میگوئیم.


10رمضان المبارک 1444
12فروردین 1402طبیب حافظ کریمی(لسان الحال)

سلام بر قرآن

▪️ سکوت ▪️:
#قرآن_کریم #امام_علی


قصیده واره "سلام بر قرآن"

سلام بر تو که نوری و ذکری و ایمان
سلام بر سخن حق سلام بر "قرآن"

به هفت آیه ی "سبع المثانی"ات سوگند
تمام رحمت محضی ، قسم به "الرحمان"

معلّقات معلّق شد و به زیر آمد
همین که نور تو آمد در آن زمان به میان

خرد به عمق تو هرگز نمیرسد دستش
هزار معنی نازک شدست در تو نهان

اگر که چهره بدون نقاب بنماید
کُمیت عقل شود لنگ و عاجز و حیران

نسیم جنت حق میوزد ز آیاتش
بهشت را به تماشا نشین در این بستان

خزان گذشت بر اوراق خلق و کهنه شدند
گذر نکرده بر اوراق او غبار خزان

کتاب نیست ، شراب است شکل مکتوبش
ز آیه آیه آن ‌مست میشود انسان

به پیش هیبت "فاتوا بمثله" ، فُصَحا
گرفته اند سر انگشت عجز را به دهان

زبان به کام گرفتند جمله لال شدند
چو گفت "فاستمعوا له و اَنصِتوا" ، یزدان

بشر کجا و توان سخن چو او گفتن
زبان هیچ بشر نیست مرد این میدان

نگاه کن و بدان "اُنزل بعلم الله"
اگر که بهتر از این هست هاتِ بالبرهان

طناب اگر که بخواهی بیا که "انزلنا"
طناب عرش الهی ست گشته آویزان

نشسته اند همه انبیا بر این سفره
به لقمه ای که بگیری از آن شوی لقمان

فدای نثر روانش شود هزاران نظم
که داده است پریشانی مرا سامان

هزار عمر شده صرف فهم او و هنوز
بدیع مانده معانی او و نحو بیان

هزار فتنه بیاید هزار فتنه رود
به زیر سایه قرآن نمیشوم نگران

چنان پر است کتاب خدا ز وصف علی
شود علی بشود این کتاب اگر انسان

ببین به غیر علی کیست "باء بسم الله"؟!
ببین شدست علی بر کتاب حق عنوان

بدون نقطه چه معنا دهد کلام کسی؟!
علیست مُظهِر قرآن و معنی "تبیان"

خطاب آمده "بلّغ" : "علی ولی الله"
که در غدیر شود حق چو آفتاب عیان

به برکت علی "اکملتُ دینَکُم" آمد
که با ولایت او کامل است این بنیان

خلافت است فقط لایق علی آری
"لَقَد تَقَمَّصَها" دیگری که وای بر آن

کسی که شیعه او نیست ، غرق میگردد
علیست کشتی نوح و علیست کشتی بان

هر آنچه گفته نبی در حق علی وحی است
مُطَهّر است نبی از خطا و از هذیان

بدون حب علی راه بدتر از چاه است
به کعبه نه که رسد آخرش به ترکستان

علی الصباح قیامت خدات میپرسد
چه شد که بعد نبی ، "اتبعتم الشیطان"

به حکم آیه "واتوا البیوتَ من ابواب"
ز درب خانه نبی را فقط شوی مهمان

علیست باب ورودی علم پیغمبر
گمان مکن که بود شهر بی در و دربان

علیست…

قلمم خشک شد و لیقه به جوهر نرسید!

قَلـمـم خُـشک شد و لیقه به جوهر نرسید!
لبِ خُشکیده، ترک خورد و به ساغَر نرسید
نیـمه شـد آذر و پــائـــیـز، بـه دِلْ دِلْ افـتاد
بـی‌زبـانْ دل به سـخـن آمـد و دلــبر نرسید
آفـتـابَــم، غـمِ احـوال کــشـیـد و جــان داد!
آسِــمـان تیـره شـد و روز، به آخــر نــرسـید
من فقط مُـردم و با مـرگ همــآغوش شدم:)
دل که می‌خواست ولی، دست به بهتر نرسید
دل‌بخـواهیست مـگر! هرچه بـخواهی بشود!
به بـداقبال کـه جز دردسـر و شــرّ نــرسید...
خــواستم شـعر بگــویم هـمه تـحـسـین کنند
قـلمـم خُــشـک شـد و شـعــر به دفتر نرسید!

🖋نستوه|خستگی ناپذیر🪴

پیراهنم را سوختی

پـیــراهنم را سـوختـی!
از آتـش پـیـراهــنــت؛
خورشید را جا داده‌ای
در خـانـهٔ پیـراهـنــت
آغــوش تـو پــائـیز را
از خـانهٔ بـاران ربــود!
صُـبـحِ بـهارآلـوده بود
بویِ خـوشِ پـیراهنت
اِصـرار را با خـود بیار
این بار می‌آیی که من
خواهانم آن آغوش را
با طـعم این پیراهنت:)
جـان و تنـم را سوختی
بـا بـوسـه سـوزنـده‌ات
بـردار و تـسـکینم بـده
در خـانــهٔ پیـراهـنـت!
بـا شـانهٔ مــردانـــه‌ات
من را ببر همـخانه کن
آتــش بـزن قـلب مــرا
با شــعـلـهٔ پیــراهنــت

🖋نستوه|خستگی ناپذیر🪴

صدایم کن مگر لختی بمیرم

صدایم کن؛ مگر لَختی بمیرم
صدایم کن؛ مگر آرام گیرم...
نگاهت را بچرخان سویِ منْ تا
ز خونِ سینه ام، حمام گیرم
تو باران باش بر من که کویرم
من آهویِ اسیرِ دستِ شیرم:)
تو اَبرویت، خَمِ قوسِ کمان‌َست...
بـیا، مـن تـشنهٔ بارانِ تـــیـرم!
بیا و تنگ، در آغوش گیرم
چُنان که بین بازویت بمیرم
که با تو در میان، مشتاقِ مرگم
تمامَم کن مرا؛ از خود بگیرم...

🖋نستوه|خستگی ناپذیر🪴

آشنا هیچ شده در بدنت جنگ شود؟!

آشنا، هیچ شده در بدنت جنگ شود؟!
قلبت از سادگیش بشکند و سنگ شود
شده پهنای جهان، در نظرت تنگ شود
خون در رگهایت، تیره و بی‌رنگ شود!

آشنا هیچ شده پــشت به صف بنشینی؟!
طـلبت از دوجـهان حـاشیه ای امـن شود
قِـــصّه‌ات تــلخ تـرین حـادثهٔ قّـــرْنْ شود
خنده‌ات فـوت کند؛ پشت لبت دفن شود!

آشنا هـیچ شـده، لــٰـال شَـوی، بُــــغـض کــنی؟!
چون کسـی نیـست که از گریـــه‌ات آزرده شود
حَلــقت از بُـغض خـراشیـده شود، صــبر کنی:)
تا خودش نیست شود؛ خُرد شود؛ خُورده شود

آشنا هـیچ شــده پــــایِ دلــت لــنــگ شود؟!
بـین پیــشانی داغ و غــــم دل جـــنـگ شود
آشنا هیـچ شـده «عـــشق» بَــرَت نـنـگ شود
لـیـــکن آرام نـگـیـری و دِلَــــتْ، تـنــــگ شود!

🖋نستوه|خستگی ناپذیر🪴

ترسم از جال خرابیست که هرشب دارم

ترسم از حال خرابی‌ست، که هرشب دارم...
بـغــض هـای نـاتمامـی‌ست که با تـب دارم
ترسم از هَرشبِ تاریک و نخوابیدن هاست
ترسم از تـلـخیِ مـمـتدّ نـبــاریـدن هـاست
ترسم از ایـن منِ تـنهاست که در بـر دارم
ترسم از متـنِ کتابی‌ست، که در سـر دارم
ترسم از مرگ جهانی‌ست که در خود دارم
ترسم از ترس بزرگی‌ست که بیخود دارم!

🖋نستوه|خستگی ناپذیر🪴

نگذار که پیمانه کج از کف می خواره بیفتد

بُگذار که پیمانهٔ کج، از کفِ مِی‌خواره بیفتد...
آغـــوش ِتو بـا زخــمِ‌دلم، چــــاره بیـفتد
از بــوی تنـت مـسـت به بازار شتـــــــابم
تا رونق از انگور و مِی و خمره و خمّاره بیفتد
صـــد سال نـشـسـتـم به دعـا در طلبِ تـــــــو
تا قــــرعه به نامِ مـــنِ بــیـــچـــاره بـیـفـتــد:)
آواره نــبودی؛ بدانـــی که چه حـالــیـست...
آن لــحظه که اقبال، بـــه آواره بیفتد

🖋نستوه|خستگی ناپذیر🪴

شده ام انکه مهم نیست برایش چه شود

شده ام آنکه مهم نیست برایش، چه شود
هرچه خواهد بشود؛ هرچه نخواهد نشود!
مگر این جان به تنم تا چه زمان خواهد رفت؟!
هرچه خواهد به سر این تن بیجان برود...
هرچه گفتی به تنم نیش نشد، خار نشد
دشنه ای شد که بیاید بدنم را بدرد!
من همانم که نیامد صنمی بر نعشش
یک نفر لطف نماید جسدم را ببرد

🖋نستوه|خستگی ناپذیر🪴

زهر در جامم بریز این بار و من لاجرعه می نوشم

زهر، در جامم بریز این‌بار و من، لاجرعه می‌نوشم...
که از آغاز خلقت همچو مِــی در خمره می‌جوشم
بریز این‌بـار، تا لاجـرعـه پایان گیــرد این بودن
که غم آهسته خنجر می‌کشد بر گوش تا گوشم
صدایِ‌شعرِمن می‌پیچد و لب، بسته می‌ماند
که من دارم سخن، لیکن سَرِ اجبــار خاموشم
به بالینم دوسر هرشب پیِ اوهام می‌گردد
که من در بسترم با دشنهٔ عریان هــمــآغوشم
ضرر دارد محبت کردن و من زخم‌ها دارم...
بر این قلبِ‌رئوف و آن دوتا چشمِ‌خطاپوشم
دمی مستانه می‌خندم؛ دمی آهسته گریانم
که من هشیار و بیدارم ولی، انگار مدهوشم
بده پنهانی‌ام زهر و بزن لـبــخـنـد آخـر را!
که من می‌دانم و می‌خندم و لاجرعه می‌نوشم

🖋نستوه|خستگی ناپذیر🪴

رسیدن من و تو وصلت دو دیوار است

رسيدن من و تو وصلت دو ديوار است
چقدر عشق دو مغرور مردم آزار است

اگر چه درد زياد است در دلم اما
نگفتن از تو برايم هنوز دشوار است

يگانه بودى و بسيار عاشقت بودم
ولى به چشم نمى آيد آنچه بسيار است

به خواب بى خبرى رفته ايم و در دلمان
هنوز هم كه هنوز است عشق بيدار است

اگرچه در دل من اشتياق ديدن توست
هميشه روى لب تو خدا نگهدار است

#سيد_تقى_سيدى

وقتی بخواهی بهترین مرد زمین باشی

وقتی بخواهی بهترین مرد زمین باشی
باید هم این اندازه خوب و دلنشین باشی

باید هم از بوسیدنت بهتر شود حالم
دردم، تو درمان منی، باید همین باشی !

وقتی کنار رخت خوابم قصّه می خوانی
بهتر خودت تعبیر عشقی آتشین باشی

اصلا بیا این قصّه را دیگر تمامش کن
باید خودت در زندگی نقش آفرین باشی

آری بیا شهزاده ی افسانه ی من باش
تو می توانی بهترین مرد زمین باشی !

#مریم_صفری

چشم های نجیب یعنی تو

چشم‌های نجیب یعنی تو
غرق در عطر سیب یعنی تو
السلام‌ای کریم آل الله
به غمِ دل طبیب یعنی تو
و لسان شکور یعنی تو
و نگاه منیب یعنی تو‌
ای فدای مزار ویرانت
در مدینه غریب یعنی تو
نیمه شب چشم‌های بارانی
کودک غم نصیب یعنی تو
و زمان گذشتن از کوچه
گریه‌های عجیب یعنی تو
بانی روضه‌ها سلام آقا
شور ابن شبیب یعنی تو
خون دل بر محاسنت جاریست
شاه شیب الخضیب یعنی تو
روضه خوان غریب عاشورا
معنی آیه‌های اعطینا
تو نگار مدینه‌ای آقا
سفره دار مدینه‌ای آقا
وجناتت محمدی، نبوی
سکنات تو فاطمی، علوی
ضرب شمشیر تو شبیه علی
یکه تازی، تو فاتح جملی
وقت دیدار با خدا حالت‌
می‌شود باز تا خدا بالت
یوسف اهل بیت پیغمبر‌
ای امام و امیر بی یاور‌
ای غریب مدینه، بر تو حسن
تهمت کفر می‌زند دشمن
خون دل خوردی از زمانه زیاد‌
می‌کنی یاد تازیانه زیاد
یاد آن روز‌های کودکی ات
روز‌های عزای کودکی ات
کوچه‌ای تنگ و کوچه‌ای باریک
سینه‌ای سنگ و سینه‌ای تاریک
صحنه هایش هنوز یادت هست
راه را بی حیایِ بی دین بست
کوچه را بست، ماجرا بد شد
دست نامرد از سرت رد شد
مادر افتاد، گوشوار افتاد
مادری با دو چشم تار افتاد
جای پایی روی پرش مانده
رد خون روی معجرش مانده
لاله مویت طفی خزانی شد
بین آن کوچه قد کمانی شد
گرد ماتم نشست بر رویت
در جوانی سپید شد مویت