به قصدِ دل و دین و جان می‌زنی 

به قصدِ دل و دین و جان می‌زنی

به یک تیر، چندین نشان می‌زنی

اگر ساختی کار دل را که هیچ

وگرنه به زخم زبان می‌زنی

دمی بی‌امان را امان می‌دهی

به وقتش ولی بی‌امان می‌زنی

به خاک و به خون می‌کشانی، سپس

دم از خون این کشتگان می‌زنی

چه سوداست این؟ در پیِ سودِ خویش

به هرکس که باشد زیان می‌زنی

به یک عشوه صد شیوه دل می‌بری

به یک غمزه صد کاروان می‌زنی

همه خاندان تو یغماگرند

قدم در ره خاندان می‌زنی

به باطن یکی پیر در مکر و فن

به چشم من اما جوان می‌زنی

حذر کن که من صید تو نیستم

نظر کن که بر کاهدان می‌زنی...

#جواد_زهتاب

❤️❤️❤️

بغلـم کـن، کـه هـوا سـوزِ فـراوان دارد

بغلـم کـن، کـه هـوا سـوزِ فـراوان دارد

بـدنِ یـخ زده ام، حــالِ پـریشـان دارد

مثـلِ بیـدی تنـم از سوزِ هـوا، می لـرزد

امشب آغـوشِ پُـر از مِهرِ تو مهمان دارد

لب بـه روی لبِ سرما زده ی مـن بگذار

لبت امشب بـه خدا مزّه دو چندان دارد

حسـرتِ داغـیِ آغـوشِ تـو بیمـارم کرد

تبِ مـن بـا لبِ تـو چـاره و درمان دارد

بغـلم کن کـه در آغوشِ تو راحت باشم

روحِ سرگشته ی من میل به طغیان دارد

لحظـه ای از من اگر دور شوی می میرم

بی تو این زندگی اصلاً مگر امکان دارد؟

#فرهاد_شریفی

تشنگان را می بری تا چشمه با طنازی ات

تشنگان را می بری تا چشمه با طنازی ات

تشنه تر می آوری با لهجه ی شیرازی ات

آی بی انصاف تر از تیغ ِ قصاب محل

عاشقم کردی تو با انواع صحنه سازی ات

دست هایت را بیاور سوی دست عاشقم

چشمهای من‌ شده دلبسته ی ممتازی ات

راستی وقتیکه میخوانی صدایت محشراست

می شود مدهوش جان من ز خوش آوازی ات

اندکی بنشین کنارم ای که قلبم پیش توست

تا شود ایمن وجود من ز سنگ اندازی ات

خوشدلم ، خوشدل ترم کن با نگاهی دلنواز

دست بردار از کم‌ و بسیاری ِ پروازی ات

کاش یک بار دگر لطفت مرا شامل شود

تا شوم در کوچه های کودکی هم بازی ات...

#جعفر_زارع

بهانه ڪن مرا شبے، براے بے قراریت

بهانه ڪن مرا شبے، براے بے قراریت

براے شعر گفتنت، ترانه هاے جاریت

ز چشم من غزل بگو، قصیده شو براے من

به مثنوے ردیف ڪن، سرور و سوگواریت

ڪمے ڪنار من بمان، و پاک ڪن سرشک را

ز چشمهاے خیس من، به رسم غمگساریت

براے باور دلت، عیان نڪرده اے هنوز

ڪه من چقدر عاشقم، فداے راز داریت

قسم به عطر رازقے، به یاس هاے تب زده

به نغمه چڪاوک و به شرم دوست داریت

ڪه اخم و خنده تو را به نقد جان خریده ام

تفاوتے نمیڪند، عتاب و سازگاریت

تو جرعه اے از عاشقے بسوے من روانه ڪن

ببین چه شعله اے ڪشم براے چشمه ساریت

#مهین_رضوانی

لحظه‌های عمرِ ما، می‌شود تک‌تک شمار 

لحظه‌های عمرِ ما، می‌شود تک‌تک شمار

آدم است و زندگی، آدم است و روزگار

منتظر هستم هنوز، تا ببینم چهره‌اش

آدم است و آرزو، آدم است و انتظار

یادِ بودن با خودش، هوشم از سر می‌برد

آدم است و عاشقی، آدم است و یادِ یار

با قرارِ دیدنش، قلبِ من خوش می‌شود

آدم است و دل‌خوشی، آدم است و یک قرار

از صمیمِ قلبِ خود، تا ابد می‌خواهمش

آدم است و خواستن، آدم است و اختیار

دور از آن چشمانِ او، گاه‌گاهی خسته‌ام

آدم است و ناخوشی، آدم است و اضطرار

پودِ احساسِ مرا، تارِ رفتارش تنید

آدم است و فرشِ عشق، آدم است و پود و تار

تارِ هر گفتارِ او، می‌زند چنگی به دل

آدم است و زمزمه، آدم است و چنگ و تار

با تمامِ سعیِ خود، می‌روم دنبالِ او

آدم است و یک هدف، آدم است و پشتکار

هر چه می‌خواهد خدا، رویِ چشمم می‌نهم

آدم است و بندگی، آدم است و کردگار.

#حسینعلی_زارعی

خزانی می زند مویم ؛ جوانی می رود از در

خزانی می زند مویم ؛ جوانی می رود از در

به زردی میسراید دل به تلخی شعر بر دفتر

به حکم دست لرزانم ؛ الفبا زیر و رو گردند

وزان زیر و زبر ناگه دو مصرع میشود برتر

منم آن دختر شاعر که با اشعار می خوابد

به تشویق شما گفتم ؛ سرود تازه ای دیگر

میان شعرهاخفتم سپس با گوش جان گفتم

از آن کوچ پرستوها..... وَ یا گنجشکک مادر

گشودم بال احساس و در این دنیای دلتنگی

بدادم دل به دریاها به آبی رنگ افسون گر

نَمی افتاده بر چشمم ؛ خیال گریه ای تازه

وَ یا شعری پر از اندوه نگاهم میکند را تر

سرا پا غرق در شورم نوشتم از دل لرزان

پذیرای شما خوبان به قلبم میرسد گوهر

#ثریا_شجاعی_اصل

طوفان‌ تر از همیشه به سمتم وزیده ‌ای

طوفان‌ تر از همیشه به سمتم وزیده ‌ای

مردی شکست ‌خورده ‌تر از من ندیده‌ ای

از من مخواه راحت از این‌ جا گذر کنم

وقتی هزار پیله به دورم تنیده‌ ای

یادم نرفته‌ است هم ‌آن ابتدای کار

گفتی چه‌ قدر دغدغه داری، تکیده‌ ای

ما سرنوشت مشترکی را رقم زدیم

مثل من از بهشت، تو هم سیب چیده‌ ای

این شعر را به چشم تو تقدیم می‌کنم

این دل‌ سروده را که خودت آفریده ‌ای

دارم به روزگار خودم غبطه می‌خورم

حالا که صاف و ساده مرا برگزیده‌ ای

گاهی خیال می‌کنم این ‌جا نشسته‌ ای

گاهی به روی زانوی من آرمیده ‌ای

حتماَ شگفت مانده‌ ای از کارهای من

دیوانه‌ ای شبیه خودت را ندیده‌ ای؟

دیدم شبی به شکل کبوتر تو را به خواب

تا آمدم به سمت تو دیدم پریده‌ ای ...

#خدابخش_صفادل

به رغم عاشقی ، از غم کناره می گیرم

به رغم عاشقی ، از غم کناره می گیرم

برای آمدنت ، … استخاره می گیرم

به شوق روی تو هر شب ، درون رویایم

بجای هدیه ، برایت ستاره می گیرم !

دلم گرفته ، گمانم وصال ممکن نیست ،

ببین که بی تو جنونی دوباره می گیرم

که واژه واژه ی هر بیت این غزل ها را

برایت از دل تنگم عصاره می گیرم

برای اینکه بگویم “غزل” فروشی نیست

خودم برای خودم ، جشنواره می گیرم !

تو رفته ای و پس از این ، به رسم هرساله

برای عاشقی ام ، … یادواره می گیرم

#محسن‌نظری

بر شاخه ها جان می کند برگی میان باد

بر شاخه ها جان می کند برگی میان باد

دل کندن و تنها شدن لعنت به پاییز باد

ماندن عذابت میدهد وقتی قراری نیست

باران بدون ابر هرگز اتفاق افتاد؟

وقتی که قسمت نیست تا کوچ همسفر باشیم

دیگر چه فرقی می کند ،دربند یا آزاد؟

پروانه ای در پیله اش مرد و نفهمیدم

دنیا جوابش چیست ،اندوهگین یا دلشاد

گفتند با خسرو سمت بیستون می رفت

این بود اگر شیرین ای وای بر دل فرهاد

از هرکه پرسیدم می گفت؛ حال ماندن نیست

شاید نباید زندگی می آمد از بنیاد ...

#حسین_وصال‌_پور

آنکه دائم نفسش حس تو را داشت منم

آنکه دائم نفسش حس تو را داشت منم

این چنین عشق تو در سینه نگهـــداشت منم

.

آنکه در ناز فرو رفته و شاداب ، توئی

آنکه دل کاشت ولی دلهره برداشت منم.

دگر آنکه نگشود دفتر احساس ، توئی

آنکه رویای تو را خاطره پنداشت منم.

آنکه کافر به دل مومن من بود توئی

آنکه هر شعر تو را معجزه انگاشت منم.

آنکه بر سینه ی من خنجر غم کوفت توئی

او که قامتت به قد تیر بر افراشت منم.

او که در باغ غزل گشت و خرامید توئی

او که یک بوسه در این عشق نگهداشت منم🦋

#سراب

گفتمـش: دَم بـه دَم آزارِ دلِ زار  مکـن!

گفتمـش: دَم بـه دَم آزارِ دلِ زار مکـن!

گفـت اگـر یـارِ منی، شِکـوِه ز آزار مکن

گفتـمش چند توان طعنه ز اَغیار شنید

گفت از من بشنو گـوش بـه اَغیار مکن

گفتم ازدرد دلِ خویش به جانم چه کنم

گفت تاجان شودت دردِ دل، اظهار مکن

گفتم: اقـرار به عشقِ تو نمی کردم کاش

گفـت اقـرار چـو کردی، دگـر انکار مکن

گفتم آن بِه که سرِ خویش فدای تو کنم

از میـان ، تیغ بـر آورد کـه زِنـهـار مکن

گفتـمش محتشمِ دلشده را خوار مدار

گفت : خود را ز پیِ عـزتِ او خـوار مکن

#علی

تنهایی‌ام را با تو قسمت می‌کنم سهم کمی نیست

تنهایی‌ام را با تو قسمت می‌کنم سهم کمی نیست

گسترده‌تر از عالم تنهایی من عالمی نیست

غم آنقدر دارم که می‌خواهم تمام فصل‌ها را

بر سفره‌ی رنگین خود بنشانمت بنشین غمی نیست

حوای من بر من مگیر این خودستانی را که بی‌شک

تنهاتر از من در زمین و آسمانت آدمی نیست

آیینه‌ام را بر دهان تک تک یاران گرفتم

تا روشنم شد در میان مردگانم همدمی نیست

همواره چون من نه فقط یک لحظه خوب من بیاندیش

لبریزی از گفتن ولی در هیچ سویت محرمی نیست

من قصد نفی بازی گل را و باران را ندارم

شاید برای من که همزاد کویرم شبنمی نیست

شاید به زخم من که می پوشم ز چشم شهر آن را

در دستهای بی‌نهایت مهربانش مرهمی نیست

شاید و یا شاید هزاران شاید دیگر اگرچه

اینک به گوش انتظارم جز صدای مبهمی نیست

#محمدعلی‌بهمنی

تو نه مهتاب و نه خورشیدی و نه دریایی

تو نه مهتاب و نه خورشیدی و نه دریایی

تو همان ناب ترین جاذبه ی دنیایی

خواستم وصف تو گویم همه در یک رویا

چه بگویم که تو زیبا تر از آن رویایی

مثل یک حادثه ی عشق پر از ابهامی

و گرفتار هزاران اگر و امایی

ای تو آن ناب ترین رایحه ی شعر بهار

تو مگر جام شرابی که چنین گیرایی؟

من به اندازه ی زیبایی تو تنهایم

تو به اندازه ی تنهایی من زیبایی

عاشقی را چه نیازست به توجیه و دلیل

که تو ای عشق همان پرسش بی زیرایی..

#علی

‎‎‎‎‎‎‎‌‎‎‎‎‎‎‎

من .تو

منه پیش از تو .منه پس از تو .

منه با تو . منه بی تو .و من درخیال تو ...

چقدر داستان داریم "ما"انقدر این حروف اضافه بینمان طولانی اند ک زیادی از هم دور مانده ایم

نمیگذارند منه تو باشم .

این ء کوچک چند خاطره ی کوتاه است اما من چقدر بلند از ان ممنونم

بالاش واضحه اخرشو تایپ میکنم :

کاش از انها یک" واو" بماند برای وصل امان .

نکه منه تو باشم نکه توعه من باشی

"منو و تو" باشیم .

ببین من و تو ک باهم باشیم فعل هم از "ما"پیروی میکند برای "جمع"شدن .

کاغذ ب خیال پردازی ام میخندد .وقتی مینویسم قلم ام مرزی ندارد انقدر مینویسم ک کاغذ صدایم کند ،کجا میروی،؟

مینویسم جایی ک چیزی بینمان فاصله نیندازد ب اغاز ان جمله ی نا تمامی ک من در ان ب پایان رسیده ام اما تو هنوز ادامه داری یعنی : من،تو .

رویا

قسم به عشق که دروازه‌ی سپیده‌دم است 

قسم به عشق که دروازه‌ی سپیده‌دم است

قسم به دوست که با آفتاب‌ها، به هم است

قسم به عشق که زیتون باغ‌های شمال

قسم به دوست که خرمای نخل‌های بم است

سپس به جنون_ این رهایی مطلق _

که در طریقت عشّاق اولین قدم است

قسم به عشق و جنون و به دوست، آری دوست!

که هم عزیزترین هم رساترین قسم است

که زیستن تهی از عشق برزخی‌ست عظیم

که زندگی‌ست به نام ارچه، بدتر از عدم است

مگر نه ماه شب ماست عشق و خود نه مگر

محاق ماه به خیل ستارگان ستم است؟

ببین! که وقت جهان بینی‌است و جان بینی

کنون که آینه‌ی چشم دوست، جام‌ِجم است

#علی

به روزگارِ بی کسی ترانه خاک میخورد 

به روزگارِ بی کسی ترانه خاک میخورد

قلم به قحطِ جامِ مِی درختِ تاک میخورد

غزل که خشک گشت و پُرترک کویرِ سینه ها

در انتظارِ شعرِ تر لبی که چاک میخورد

صدایِ تیشه ها شبیه مردِ بیستون نبود

که نعره هایِ او به زهریِ هلاک میخورد

غریبه هایِ هولناکِ چشم هایِ دلبری

چو نیزه ای به قلبِ یک نگاهِ پاک میخورد

چقدر شعرِ شاعرانِ دوره هایِ قبلِ ما

به دردِ لحظه هایِ سردِ اشتراک میخورد

اگر چه نیمه شاعرم بسایم این جُوین قلم

امید دارد این ورق از آن خوراک میخورد

حرام یا حلالِ این غزل برایِ شاعرش

بقا شود اگرچه جامِ شُبه ناک میخورد

در انتها قیافه ام چقدر دیدنی شده

به یک سکانسِ پرغرورِ هیچکاک میخورد

#میثم_علی_یزدی

به خدا آخر دنیاست، بخند... 💔

-آدمک آخر دنیاست ، بخند...

آدمک مرگ همینجاست ، بخند...

دستخطی که تورا عاشق کرد،

شوخیِ کاغذی ماست ، بخند...

آدمک خر نشوی گریه کنی....

کل دنیا سراب است، بخند...

آن خدایی که بزرگش خواندی

به خدا ، مثل تو تنهاست ، بخند...

فکر کن درد تو ارزشمند است..

فکر کن گریه چه زیباست ، بخند...!

صبح فردا به شبت نیست که نیست..

تازه انگار که فرداست ، بخند!

راستی آنچه به یادت دادیم،

پَر زدن نیست، که درجاست ، بخند...

آدمک فصل خزان است بخند..

ریزش برگ عیان است بخند...

آنکه میگفت : دوستت دارم،

شمع بزم دگران است ، بخند..

نقش سیمای قشنگ رخ یار ..

نقشه ای نقش بر آب است ، بخند....

درد هجران نگرانم چه کند با دل تو

نقد ما نیست، دل پیر جوان است ، بخند..

آنچه واداشت دو خطی بنویسم همه اش ..

شرح دلتنگی و درد گران است ، بخند...

آدمک نغمه آواز نخوان...

به خدا آخر دنیاست، بخند... 💔

#سراب

دلبسته.به.تو.بودم.و.غمخوار.نبودی

🍂

دلبسته.به.تو.بودم.و.غمخوار.نبودی

افسوس که دل دادم و دلـدار نبودی

از سادگیـَم سـفرهٔ دل نزد تو شد باز

محـرم شـدی و حافظِ اسـرار نبودی

دل‌را به‌تو دادم که‌شَوی‌صاحبِ قلبم

عشق‌ِ تو هوس بود و خریدار نبودی

هر بار که غـمهای تو مـهمان دلم بود

محـتاج تریـن بودم و یکـبار نـبودی

ای داد که تو هـمدم و هـمراه نبودی

هـمـخانـه مـن بودی و انـگار نبـودی

مهتاب‌ ترین‌ِ همه بودی‌ ولی‌افسوس

در کـلبـهٔ مـن شـمـعِ شـبِ تار نبودی

دلـداده بـه انــدازهٔ دل بــودم و امـا

دلـداده بـه قـدرِ نـوک پـرگـار نبـودی

باغِ‌لبِ‌ من‌ فصلِ خزان‌ هم پرِ گل بود

در دست‌ و دل‌و‌چشمم‌ اگر خار نبودی

بعداز توشده‌دردِ من‌این‌غصه‌که‌ای‌کاش

قانـع شــده بـودی و طـلبـکار نبـودی

از درد دل سوخته‌ام این هـمه گفتم

هـر.چـند.کـه.تـو.لایق.گـفتار.نبـودی🥀

‌#سراب

صد شهـر دوری از دلم، دیوار لازم نیست

🍂🥀

صد شهـر دوری از دلم، دیوار لازم نیست

یک بـار گفتی می روم، تکرار لازم نیست

وقتۍدلت بامن نباشد بودنت درد است

هر بار میگفتم بمان، این بار لازم نیست

چیزی نگو، تا بیش از اینها نشکنم دیگر

بی حرف بگذر بی وفا، اقـرار لازم نیست

حالاکه آغوشم فقط درحُکمِ زندان است

آزاد هستی بعد از این اجبار لازم نیست

با چشم هایی خیس راهی کردمت، اما

وقتی نمیخواهی مرا، اِصرار لازم نیست

پنهـان نکن لبخنـدِ خـود را موقعِ رفتن

عاشق نبودی بی گمان انکار لازم نیست

بگذار خوش باشد دلـم، بـا زخمِ تنهایی

بعد از تو میمیرد ولی تیمـار لازم نیست

هر چنـد نزدیکی بـه من، مانندِ پیراهن

صد شهر دوری از دلم، دیوار لازم نیست🍂

#سراب

تکـه یخی که عـاشـق ابــر ِ عـذاب می شود

تکـه یخی که عـاشـق ابــر ِ عـذاب می شود

سر قـرار عـاشـقی همیـشـه آب می شود

به چشم فرش زیـر پـا سقف که مبتلا شود

روز وصـالشان کسی خانه خـراب می شود

کـنـار قـله های غـم نخوان برای سـنـگ ها

کوه که بغض می کند سنگ،مذاب می شود

بـاغ پر از گُلی که شب نظر به آسـمـان کند

صبح به دیگ می رود ؛ غنچه گلاب می شود

...

چه کـرده ای تـو بـا دلم که از تو پیش دیگران

گلایه هم که می کنم شعر حساب می شود

#علی

به قدری ساکتم حالا ؛

.

به قدری ساکتم حالا ؛

که انگاری ؛

درونم حکم ؛ آتش‌ بس ،

و حالِ چشم‌هایم خوب و آرام است .

به قدری ساکتم انگار ؛

میان شهر قلبم صد هزاران مُرده دارد شعر می‌گوید !

ببین ! من ساکتم ، این بغض و این آشوب ، از من نیست ...

دلم تنگ است ؟ - اصلا نیست !

کسی را دوست می‌دارم ؟ - نمی‌دارم !

رها ، آرام و معمولی ؛ شبیه کلّ آدم‌ها

میان موج‌ها چون قایقی ؛ بی سرنشینم ، بی سرانجامم ...

نه فکری در سرم دارم ،

نه عشقی در دلم ،

آرامِ آرامم ...❤️‍🩹

#سراب

چقدر صدای آمدن پاییز

🍂- چقدر صدای آمدن پاییز . .
شبیه صدای قدم های تو بود .
ملتهب ؛
مرموز . .
دوست داشتنی .
چقدر هوای پاییز شبیه دست های توست . .
نه گرم ؛
نه سرد . .
همیشه بلاتکلیف .
چقدر صدای خش خش برگ‌ها . .
شبیه صدای قلب من است .
ك خواست ؛
افتاد . .
شکست .
چقدر این پیاده روها پر از آرزوهای من است . .
نارنجیِ یکدست ؛
پُر از آدم های دست در دست . .
مست .
± چقدر پاییز شبیه دلتنگی‌ست . .
شبیه کسی ك بود ؛
رفت . .
کسی ك دیگر نیست :)🍂

#سراب

فصل غم است! ای دل غمدیده گریه کن 

فصل غم است! ای دل غمدیده گریه کن

بنشین به کنج خلوت و پوشیده گریه کن

ایام فاطمیه رسید و دراین فضا

عطر عزای فاطمه پیچیده گریه کن

از شعله‌های داغ جگرسوز او چوشمع

آتش بگیر! ای دل تفتیده گریه کن

همراه غنچه‌های گلستان مرتضی

برآن گلی که دستِ ستم چیده گریه کن

تنها نه فاطمیه ، «وفایی» که تا ابد

فصل غم است، با دل تفتیده گریه کن

✍ #سیدهاشم_وفایی

نه فقط عرش حصیرِ قَدَمِ فاطمه است

نه فقط عرش حصیرِ قَدَمِ فاطمه است

علت خلق دوعالَم، عَلَمِ فاطمه است

سر سجاده به‌جایی نرسیده‌ست کسی

هرچه دادند به ما از کرم فاطمه است

ذکر یافاطمه نقش است به سربند علی

یاعلی ذکر دم‌ و بازدم فاطمه است

به دفاع از ولی و شأن ولایت برخاست

خطبه‌ی فاطمه تیغِ دودم فاطمه است

روی این نام همه اهل‌ِ کرم حساس‌اند

استجابت به خدا در قَسَم فاطمه است

دیگر از آتش دوزخ چه هراسی داریم؟!

تا امان‌نامه‌ی ما با قلم فاطمه است

ظاهراً خلوت‌ و خاکی‌ست، ولی در باطن

دل هرشیعه ضریحِ حرم فاطمه است

پسر فاطمه یک‌روز می‌آید از راه

ای خوش آن‌روز که پایانِ غم فاطمه است

✍ #مجتبی_خرسندی

کرامت پیشه‌ای بی‌مِثل و بی‌مانند می‌آید

🌱 #یا_صاحب_الزمان (عج)

کرامت پیشه‌ای بی‌مِثل و بی‌مانند می‌آید
که باران تا ابد پشت سرش یک‌بند می‌آید

کسی که نسل او را می‌شناسد، خوب می‌داند
که او تنها نه با شمشیر، با لبخند می‌آید

همان تیغی که برقش می‌شکافد قلب ظلمت را
همان دستی که ما را می‌دهد پیوند، می‌آید

همه تقویم‌ها را گشته‌ام، میلادی و هجری
نمی‌داند کسی او چَندِ چَندِ چَند می‌آید

جهان می‌ایستد با هرچه دارد روبروی او
زمان می‌ایستد، بوی خوش اسفند می‌آید

ولی الله، عین الله، سیف الله، نورالله
علی را گرچه بعضی بر نمی‌تابند، می‌آید

بله! آن آیت‌اللهی که بعضی خشک مذهب‌ها
برای بیعتِ با او نمی‌آیند، می‌آید

برای یک سلام ساده تمرین کرده‌ام عُمْری
ولی می‌دانم آخر هم زبانم بند می‌آید!

بخوان شاعر! نگو این شعربافی در خور او نیست
کلاف ما به چشم یوسف ارزشمند می‌آید

به در می‌گویم این را تا که شاید بشنود دیوار
به پهلوی کبود مادرم سوگند... می‌آید

✍ #محمدحسین_ملکیان

پیچ و خم لازمه رشته جان می باشد

پیچ و خم لازمه رشته جان می باشد

نیست بی سلسله تا آب روان می باشد

جان روشن نکند در تن خاکی آرام

آب در صلب گهر قطره زنان می باشد

اختیاری نبود آه، کهنسالان را

تیر را شهپر پرواز، کمان می باشد

صحبت بدگهران بر دل نیکان بارست

در ترازوی گهر سنگ گران می باشد

رخنه در جوشن فولاد کند چون پیکان

دل هرکس که موافق به زبان می باشد

چشم حیران نشود سیر ز نظاره حسن

دیده آینه دایم نگران می باشد

می رسد روزیش از عالم بالا بی خواست

هرکه مانند صدف پاک دهان می باشد

شوخی حسن محال است ز خط گم گردد

برق در ابر سیه خنده زنان می باشد

دیده حرص محال است شود سیر به خاک

دام در زیر زمین هم نگران می باشد

عشق در پرده ناموس نماند صائب

ماه پوشیده کجا زیر کتان می باشد؟

#صائب_تبریزی

- غزل شمارهٔ ۳۴۶۰

🌹🌹🌹

به نام نامی ایران؛ به نام نامی انسان!

به نام نامی ایران؛ به نام نامی انسان!

به آیین وفا داران؛ به راه و رسم بیداران

دلی دارم پر از خورشید! نگاهی روشن از باران…

جز دوست نمیخوانم ؛جز مهر نمیدانم

جز عشق نمیخواهم؛ من زاده ایرانم…

تویی دلبستگی‌ هایم؛ پناه خستگی‌ هایم

به هر جا میروم از تو؛ دوباره در تو می ‌آیم

کران تا بیکران عشق است؛ بیابان در بیابانت

هوای زندگی دارد؛ خیابان در خیابانت!

جهان تا هست خواهم بود؛ اگر تو‌ جان من باشی

برایم خانه باشی؛ خاک باشی و وطن باشی

دیار عاشقی ‌هایم؛ تمام سهم دنیایم

تو را من زندگی ‌کردم؛ به تعداد نفس هایم

تو آن آغوش بی‌ اندازه هستی؛ برای وسعت تنهایی من

من از چشم تو میبینم جهان را؛ تویی آیینه بینایی من

من از تو جان گرفته ‌ام؛ کنم فدای تو

ز‌ جان گذر نمیتوان؛ مگر برای تو

دل از تو بر نمیکنم؛ تویی جهان من

دچار تو‌ نمیکند؛ دل از هوای ‌تو