ممنون که این اندازه مرادوست داری

ممنون که این اندازه من را دوست داری
من کمتر از صفرم، تو بیش از صدهزاری

شرمنده‌ام از این همه لطف و صفایت
انگار غیر از فکرِ من کاری نداری

تو عاشقم هستی و من چیزی ندارم
غیر از بیانِ معذرت از این نداری

خیلی به بودن یا نبودن فکر کردم
بی تو ندارم هیچ جا، هیچ اعتباری

تو منتظر بودی، جوابت را نگفتم!
شرمنده‌ام، شرمندهٔ چشم‌انتظاری

نامِ مرا گفتی و من در خواب بودم
فریاد از این ساعاتِ خواب و بدبیاری

من بی‌توجّه بودم امّا صبر کردی
تا کِی مدارا می‌کنی با بردباری؟!

وقتی چنین عرضِ محبّت می‌نمایی
مانندِ یخ وامی‌روم از شرمساری

می‌سوزم از آن لحظه‌هایِ بی تو بودن
غیر از تو در فکرم نباشد رستگاری

تو یادِ من هستی ولی من بی‌خیالم
ای وای از این بی‌عرضگی، بی‌بندوباری

دارم خجالت می‌کشم از کار و بارم
من معذرت می‌خواهم از اسراف‌کاری

با یادت ای آرامِ جان، اشکم روان شد
خوشحالم از این گریهٔ بی‌اختیاری

خیلی بد و بی‌جنبه‌ام، امّا تو خوبی
من مانده‌ام در این همه لطفی که داری

هر ذرّه از من بویی از مِهرِ تو دارد
هم بی‌نهایت مخفی و هم آشکاری

تنها و تنها من فقط مالِ تو هستم
خوشحالم از این هست و بودِ انحصاری.

#حسینعلی_زارعی

@saredustansalamat

از همه سوی جهان جلوه او می بینم

از همه سوی جهان جلوه او می بینم
جلوه اوست جهان کز همه سو می بینم

چشم از او جلوه از او ما چه حریفیم ای دل
چهره اوست که با دیده او می بینم

تا که در دیده من کون و مکان آینه گشت
هم در آن آینه آن آینه رو می بینم

او صفیری که ز خاموشی شب می شنوم
و آن هیاهو که سحر بر سر کو می بینم

چون به نوروز کند پیرهن از سبزه و گل
آن نگارین همه رنگ و همه بو می بینم

تا یکی قطره چشیدم منش از چشمه قاف
کوه در چشمه و دریا به سبو می بینم

زشتئی نیست به عالم که من از دیده او
چون نکو مینگرم جمله نکو می بینم

با که نسبت دهم این زشتی و زیبائی را
که من این عشوه در آیینه او می بینم

در نمازند درختان و گل از باد وزان
خم به سرچشمه و در کار وضو می بینم

جوی را شده ئی از لؤلؤ دریای فلک
باز دریای فلک در دل جو می بینم

ذره خشتی که فراداشته کیهان عظیم
باز کیهان به دل ذره فرو می بینم

غنچه را پیرهنی کز غم عشق آمده چاک
خار را سوزن تدبیر و رفو می بینم

با خیال تو که شب سربنهم بر خارا
بستر خویش به خواب از پر قو می بینم

با چه دل در چمن حسن تو آیم که هنوز
نرگس مست ترا عربده جو می بینم

این تن خسته ز جان تا به لبش راهی نیست
کز فلک پنجه قهرش به گلو می بینم

آسمان راز به من گفت و به کس باز نگفت
شهریار اینهمه زان راز مگو می بینم

#شهریار

ای نسیم صبحدم یارم کجاست؟

ای نسیم صبح دم، یارم کجاست؟
غم ز حد بگذشت، غم‌خوارم کجاست؟

وقت کارست، ای نسیم، از کار او
گر خبر داری، بگو دارم، کجاست؟

خواب در چشمم نمی‌آید به شب
آن چراغ چشم بیدارم کجاست؟

بر در او از برای دیدنی
بارها رفتم، ولی بارم کجاست؟

دوست گفت: آشفته گرد و زار باش
دوستان آشفته و زارم، کجاست؟

نیستم آسوده از کارش دمی
یارب، آن، آسوده از کارم کجاست؟

تا به گوش او رسانم حال خویش
نالهای اوحدی‌وارم کجاست؟

#اوحدی_مراغه_ای

دل دیوانه من از سپاهی بر نمی گردد

دل دیوانه من از سپاهی بر نمی گردد
دم شمشیر برق از هر گیاهی بر نمی گردد

طلبکار تو از شوق آتشی در زیر پا دارد
که چون سیلاب از هر سنگ راهی بر نمی گردد

مگر خودروی گردان گردد از بیداد آن بدخو
وگرنه این ورق از هیچ آهی بر نمی گردد

سزای خاکمال خط مشکین است رخساری
کز او مطلب روا هرگز نگاهی بر نمی گردد

غبار خط نگردد مانع نظاره عاشق
که صاحبدل زهر گرد سپاهی بر نمی گردد

رخ امید ما ای قبله گاه آرزومندان
زبر گرداندن طرف کلاهی بر نمی گردد

کدامین ناصح بیدرد می آید به بالینم؟
کز این ماتم سرا ابر سیاهی بر نمی گردد

کدامین مرغ شب بی آشیان آرام می گیرد؟
بغیر از دل که از زلف سیاهی بر نمی گردد

منم کز روی آتشناک او بی بهره ام، ورنه
کدامین خار ازو زرین گیاهی بر نمی گردد؟

مخوان افسون که دل چون چشم از پرواز بیتابی
به جای خویش از هر برگ کاهی بر نمی گردد

کدامین بی سر و پا می گذارد رو درین وادی؟
کز اقبال جنون صاحب کلاهی بر نمی گردد

زمحراب دو ابروی تو ای روشنگر دلها
رخ امید ما از هر گناهی بر نمی گردد

زچشم بد خدا خورشید تابان را نگه دارد
که خشک از چشمه اش هرگز نگاهی بر نمی گردد

اگرچه دشت پیمایی به مجنون ختم شد صائب
ره یک روزه ما را به ماهی بر نمی گردد

#صائب_تبریزی

کفر است ز بی نشان نشان دادن

کفر است ز بی نشان نشان دادن
چون از بیچون نشان توان دادن

چون از تو نه نام و نه نشان ماند
آنگاه روا بود نشان دادن

تا یک سر موی مانده‌ای باقی
این سر نتوانمت بیان دادن

چو تو بنمانده‌ای تو را زیبد
داد دو جهان به یک زمان دادن

گر سر یگانگی همی جویی
دل نتوانی به این و آن دادن

دانی تو که چیست چارهٔ کارت
بر درگه او به عجز جان دادن

عطار چو یافتی ز جانان جان
صد جان باید به مژدگان دادن

#عطار

گناهی کردم گناهی پر ز لذت

گنه کردم گناهی پر ز لذت
کنار پیکری لرزان و مدهوش
خداوندا چه می دانم چه کردم
در آن خلوتگه تاریک و خاموش

در آن خلوتگه تاریک و خاموش
نگه کردم بچشم پر ز رازش
دلم در سینه بی تابانه لرزید
ز خواهش های چشم پر نیازش

در آن خلوتگه تاریک و خاموش
پریشان در کنار او نشستم
لبش بر روی لب هایم هوس ریخت
زاندوه دل دیوانه رستم

فرو خواندم بگوشش قصه عشق:
ترا می خواهم ای جانانه من
ترا می خواهم ای آغوش جانبخش
ترا ای عاشق دیوانه من

هوس در دیدگانش شعله افروخت
شراب سرخ در پیمانه رقصید
تن من در میان بستر نرم
بروی سینه اش مستانه لرزید

گنه کردم گناهی پر ز لذت
در آغوشی که گرم و آتشین بود
گنه کردم میان بازوانی
که داغ و کینه جوی و آهنین بود

#فروغ_فرخزاد

مقام امن و می  بی غش  و رفیق شفیق

مقام امن و می بی‌غش و رفیق شفیق
گرت مدام میسر شود زهی توفیق

جهان و کار جهان جمله هیچ بر هیچ است
هزار بار من این نکته کرده‌ام تحقیق

دریغ و درد که تا این زمان ندانستم
که کیمیای سعادت رفیق بود رفیق

به مأمنی رو و فرصت شمر غنیمت وقت
که در کمینگه عمرند قاطعان طریق

بیا که توبه ز لعل نگار و خنده جام
حکایتیست که عقلش نمی‌کند تصدیق

اگر چه موی میانت به چون منی نرسد
خوش است خاطرم از فکر این خیال دقیق

حلاوتی که تو را در چه زنخدان است
به کنه آن نرسد صد هزار فکر عمیق

اگر به رنگ عقیقی شد اشک من چه عجب
که مهر خاتم لعل تو هست همچو عقیق

به خنده گفت که حافظ غلام طبع توام
ببین که تا به چه حدم همی‌کند تحمیق

#حافظ

ما را به روی دوست  همه رنج راحت است

ما را به روی دوست همه رنج راحت است
مرهم ز دست غیر نه مرهم جراحت است

حسن جمال و روی نکوخوش بود ولیک
آن جاست ذوق عشق که صاحب ملاحت است

می در فراق مونس بیدل بود که می
سرمایهی سخاوت و اصل سماحت است

پس بیش تر خلایق عالم مباحی اند
گر رخصت خواص به می از اباحت است

بر اهل دل ملامت و تشنیع شرط نیست
این جا به جای حسن مروت قباحت است

در دامن شکیب کشیدم به صبر پای
سیر محققانه نه کار سیاحت است

دعوی مکن نزاری و دم درکش و خموش
این جا که را محل و مجال فصاحت است

صعب است نامرادی و ناکامی و فراق
دیدار دوستان سبب استراحت است

#نزاری_قهستانی

زبان خامه ندارد سر بیان فراق

زبان خامه ندارد سر بیان فراق
وگرنه شرح دهم با تو داستان فراق

دریغ مدت عمرم که بر امید وصال
به سر رسید و نیامد به سر زمان فراق

سری که بر سر گردون به فخر می‌سودم
به راستان که نهادم بر آستان فراق

چگونه باز کنم بال در هوای وصال
که ریخت مرغ دلم پر در آشیان فراق

کنون چه چاره که در بحر غم به گردابی
فتاد زورق صبرم ز بادبان فراق

بسی نماند که کشتی عمر غرقه شود
ز موج شوق تو در بحر بی‌کران فراق

اگر به دست من افتد فراق را بکشم
که روز هجر سیه باد و خان و مان فراق

رفیق خیل خیالیم و همنشین شکیب
قرین آتش هجران و هم قران فراق

چگونه دعوی وصلت کنم به جان که شده‌ست
تنم وکیل قضا و دلم ضمان فراق

ز سوز شوق دلم شد کباب دور از یار
مدام خون جگر می‌خورم ز خوان فراق

فلک چو دید سرم را اسیر چنبر عشق
ببست گردن صبرم به ریسمان فراق

به پای شوق گر این ره به سر شدی حافظ
به دست هجر ندادی کسی عنان فراق

#حافظ

ساقیا کمتر می امشب از کرم دادی مرا

ساقیا کمتر می امشب از کرم دادی مرا
تا سحر پیمانه پر کردی و کم دادی مرا

تا شراب آلوده لعلت گفت حرفی از کباب
رخصتی بر صید مرغان حرم دادی مرا

شام اگر قوت روانم دادی از خون جگر
صبح یاقوت روان از جام جم دادی مرا

دوش گفتی ماجرای وصل و هجرانت به من
هم امید لطف و هم بیم ستم دادی مرا

در محبت یک نفس آسایشم حاصل نشد
کز پس هر عافیت چندین الم دادی مرا

من که در عهدت سر مویی نورزیدم خلاف
مو به مو، ناحق به گیسویت قسم دادی مرا

من نمی‌دانم که در چشم خمارینت چه بود
کز همه ترکان آهو چشم، رم دادی مرا

تا خط سبز تو سر زد فارغ از ریحان شدم
خط آزادی ازین مشکین رقم دادی مرا

تا نهادم گام در کویت روا شد کام من
منتهای کام در اول قدم دادی مرا

تا فکندی حلقه‌های زلف را در پیچ و خم
بر سر هر حلقه‌ای صد پیچ و خم دادی مرا

گاهیم در کعبه آوردی و گاهی در کنشت
گه مسلمان و گهی کافر قلم دادی مرا

چون میسر نیست دیدار تو دیدن جز به خواب
پس چرا بیداری از خواب عدم دادی مرا

تا لبان من شدی در مدح سلطان عجم
شهرتی هم در عرب هم در عجم دادی مرا

ناصرالدین شه، فروغی آن که گفتش آفتاب
روشنیها از رخت هر صبح‌دم دادی مرا

#فروغی_بسطامی

مکن بی بهره یارب از قبول دل بیانم را

مکن بی بهره یارب از قبول دل بیانم را
به زهر چشم خوبان آب ده تیغ زبانم را

تهیدستی ندارد برگریز نیستی در پی
نگه دار از شبیخون بهاران گلستانم را

چو طوطی لوح تعلیمم ده از آیینه رخساران
مکن چون پسته سبز از خامشی تیغ زبانم را

ز خاک آستانت رو به هر جانب که می‌آرم
سر زلف گرهگیر تو می‌پیچد عنانم را

من آن رنگین نوا مرغم که در هر گلشنی باشم
ز دست یکدگر گل‌ها ربایند آشیانم را

تو با این ناز تا در خلوت آغوش می‌آیی
تپیدن می‌کند از مغز خالی استخوانم را

(ثبات پا کرم کردی، عزیمت هم کرامت کن
گران کردی رکابم را، سبک گردان عنانم را)

(سبکروحی چو باد صبح در گلشن نمی‌آید
که ریزد در قدم چون برگ گل صائب بیانم را)

#صائب_تبريزی

خانه دل باز کبوتر گرفت

خانه دل باز کبوتر گرفت
مشغله و بقر بقو درگرفت

غلغل مستان چو به گردون رسید
کرکس زرین فلک پر گرفت

بوطربون گشت مه و مشتری
زهره مطرب طرب از سر گرفت

خالق ارواح ز آب و ز گل
آینه‌ای کرد و برابر گرفت

ز آینه صد نقش شد و هر یکی
آنچ مر او راست میسر گرفت

هر که دلی داشت به پایش فتاد
هر که سر او سر منبر گرفت

خرمن ارواح نهایت نداشت
مورچه‌ای چیز محقر گرفت

گر ز تو پر گشت جهان همچو برف
نیست شوی چون تف خود درگرفت

نیست شو ای برف و همه خاک شو
بنگر کاین خاک چه زیور گرفت

خاک به تدریج بدان جا رسید
کز فر او هر دو جهان فر گرفت

بس که زبان این دم معزول شد
بس که جهان جان سخنور گرفت

#مولانا

پنجره ای بودم که پرده اش را

پنجره‌ای بودم که پرده‌اش را
برای تماشای غم‌انگیزترین صحنۀ روز
کنار زدند
دری که برای رفتن گشودند
چمدانی که دهانش را حتی
برای یک خداحافظیِ ساده بستند زنی که لای لباس‌های تور پنهان کردند
من امّا بیرون زدم؛
مثل بوی گاز از درز پنجره‌های خانه‌ای
که خودکشی می‌کرد
مثل جریان آب از کنارۀ سدّی
که در خودش غرق می‌شد
مثل صدای پرنده‌ای در قفس
که مشغولِ فراموش کردنِ آسمان بود مثل یک زن که ناگهان
مثلثِ روشنی از گریبانش
از شکافِ چادرِ سیاه بیرون ریخت
به تو فکر کرده بودم زیبا شده بودم و راستش دیگر
تحمل این‌همه زیباییِ پنهان در توانم نبود
باید حرفی می‌زدم،
چیزی می‌گفتم،
آوازی می‌خواندم
باید به رهگذرانِ این خیابانِ بلند
می‌فهماندم پشت دیوارهای سیمانیِ این شهر
آوازهای زنی را حبس کرده‌اند
که نمی‌خواهد اسبی باشد آلوده به زین دوستت دارم
و می‌خواهم پنجره‌ای باشم
که از آن طلوع را تماشا کنی
دری که به‌روی آمدنت باز می‌شود
...


#نسیم_لطفی
@naasimlotfi

می بندم قفس رنجور را به تماشا

می بندم قفس رنجور را به تماشا
و سنگینی سکوت
فشار می آورد بر کلافگی
بر روزمرگی های پَر پَرشده
این بوی مردگی است به دهان
به سلول
و خطوط روزشمارش
شقیقه ها!
و ای شقیقه های نقش کِش !
بیرون از هنجار های روزمره
بیرون از کشاکش آزادی
نبردیست نابرابر میان من
و تو

چگونه به دیدنم می‌آیی ؟
که من
پُر شده از بشریتم
از آغاز سفر دجاله های سرخ
و خون های میکده از شریان های سبز
می بندم تو را
بر میله های سربی
زنجیره های خلاف
این اسارت ها
به هیچ وجه تمام نمی‌شود
کلید بچرخان
کلید متناوب
کلید نه شاه کلید را

دست هااز بند خسته
و گردن ها
هیس!
زمین به عادت مردن رسیده است


فاطمه بهزادی نیشا

ای در آمیخته با هرکسی از راه رسید

ای درآمیخته با هر کسی از راه رسید
می‌توان از تو فقط دور شد و آه کشید

پرچم صلح برافراشته‌ام بر سر خویش
نه یکی، بلکه به اندازه‌ی موهای سفید

سال‌ها مثل درختی که دم نجاری‌ست
وقت روشن شدن ارّه، وجودم لرزید

ناهماهنگی تقدیر نشان داد به من
به تقاضای خود اصرار نباید ورزید

شب کوتاه وصالت به گمان شد سپری
دست در زلف تو نابرده دو تا صبح دمید

من از آن کوچ که باید بروی کشته شوی
زنده برگشتم و انگیزه‌ی پرواز پرید

تلخی وصل ندارد کم از اندوه فراق
شادی بلبل از آن است كه بو کرد و نچید

مقصد آنگونه که گفتند به ما، روشن نیست
دوستان! نیمه‌ی راهید اگر، برگردید

#کاظم_بهمنی

امشب بیا از خاطرات خود بگوئیم

امشب بیا از خاطراتِ خود بگوییم
ظرفِ غبارآلودهٔ دل را بشوییم

امشب بیا از دارِ دنیا دور باشیم
در عاشقی یک راهِ دیگر را بپوییم

جوینده‌ها در عاقبت، یابنده باشند
امشب بیا در قلبِ هم، راهی بجوییم

گُل‌های باغِ آشنایی، بی‌نظیرند
امشب بیا تا خوب آنها را ببوییم

شاید که دیگر بعد از این وقتی نباشد
امشب بیا در باغِ همدیگر بروییم

حرفی بزن تا از لبت گوهر ببارد
اکنون که با لطفِ غزل در گفت‌وگوییم

از تنگنایِ قافیه باید گذر کرد
زیرا که ما دور از صدا و های‌وهوییم

فرقی نباشد در دعایت با دعایم
چون هر دومان دلبستهٔ یک آرزوییم

نیّت کن و با قصدِ قربت آرزو کن
حالا که از آبِ ارادت با وضوییم

دستم به دستِ نازِ تو، چشمم به چشمت
دل را به راهِ دل بده چون روبه‌روییم

گاهی فقط با چشمِ خود بیتی بفرما
ما پاسبانِ جعبهٔ رازِ مگوییم

لب‌هایمان از دوریِ احساس خشکید
ما هر دومان محتاجِ آبِ یک سبوییم

غیر از کنارِ یکدگر جایی نداریم
در برکهٔ این زندگی مثلِ دو قوییم

نسبت به هم، ما مثلِ پوشاکی تمیزیم
هم باعثِ آرامش و هم آبروییم

اصلاً رها کن هر چه غیر از شادمانی است
امشب بیا از خاطراتِ خوش بگوییم.

#حسینعلی_زارعی

@saredustansalamat

گفتم فراق را به صبوری دوا کنم

گفتم فراق را به صبوری دوا کنم
صبرم زیاد نیست، چرا ادعا کنم؟

بوسیدمش ز دور و چنین مستم از غرور
گر بوسه بر لبش بگذارم چه‌ها کنم

گفتم به قول خویش وفا کن، جواب داد
کی قول داده‌ام که بخواهم وفا کنم؟

بیم فراق دارم و باید به شوق وصل
شب تا سحر نماز بخوانم، دعا کنم ...

اشکی نمانده‌است که جاری کنم ز چشم
جانی نمانده‌است که دیگر فدا کنم

ای عشق! من که عقل خود از دست داده‌ام،
دیوانه‌ام مگر که تو را هم رها کنم؟

زاهد به ذوق آمده از شعر من ولی
ننگا به من که ذوقی از این مرحبا کنم

#سجاد_سامانی

می بندم قفس رنجور را به تماشا

می بندم قفس رنجور را به تماشا
و سنگینی سکوت
فشار می آورد بر کلافگی
بر روزمرگی های پَر پَرشده
این بوی مردگی است به دهان
به سلول
و خطوط روزشمارش
شقیقه ها!
و ای شقیقه های نقش کِش !
بیرون از هنجار های روزمره
بیرون از کشاکش آزادی
نبردیست نابرابر میان من
و تو

چگونه به دیدنم می‌آیی ؟
که من
پُر شده از بشریتم
از آغاز سفر دجاله های سرخ
و خون های میکده از شریان های سبز
می بندم تو را
بر میله های سربی
زنجیره های خلاف
این اسارت ها
به هیچ وجه تمام نمی‌شود
کلید بچرخان
کلید متناوب
کلید نه شاه کلید را

دست هااز بند خسته
و گردن ها
هیس!
زمین به عادت مردن رسیده است


#فاطمه_بهزادی_نیشا
@nisha_b68

این قصه خوش آب و رنگ باید باشد

این قصه خوش آب و رنگ باید باشد
تا ‌آخر خط قشنگ باید باشد

هرجا که تو مثل ماه آنجا باشی
حتما خطر پلنگ باید باشد

آرامش من شدی ولی فهمیدم
آرامش قبل جنگ باید باشد

لبهای تو رنگ تازه ای رو کرده است
نقاش کمی زرنگ باید باشد

چشمان تو بس که کشته عاشق ها را
در اصل دو تا تفنگ باید باشد

محکم بغلم بگیر رسمش این است
آغوش همیشه تنگ باید باشد

سعید_شعبان زاده

اگر تزریق مدام.

هر چند فاوست را نخوانده همه بوآری‌اند … این شعر اسم ندارد
———————————————————

اگر تزریق مدام
توزیع عادلانه را مخدوش می‌کند
جهان چیزی نیست جز نیمرویی هم زده
بگو
در میان تلسکوپ رختشویی
وزوز کندوی سرت را احساس کرده‌ای
خاطره‌ای با خصومتی حق به جانب
که امید دارد چیزهای حادث و فانی
از او
محبوبیتی ابدی بسازند
و قلب
از تمام عیوب جعلی خود
تن بزند
نامرد جماعت باشی
اگر لگدمال فردیتی چنین خصومت آمیز
نشده باشی

بر اریکه‏‌یِ امواج سبز
به سویِ برج‏های بلند
ـ می‏‌تازد
سوار
با،
بای‏بایِ شنلِ زردش
که دخترکِ بنفش‏‌پوشِ دور را
در رؤیایِ شیر و عسل
مسخ می‏کرد
دختر، آهسته دستی تکان می‏داد
و آه می‏‌کشید

چرا هر آنچه به دیده آید مکرر است؟
نه هر آنچه خود، احساس می‏کنیم!

و اینک
این است انسان:
کمی ... بد دماغ
کمی ... ریقماتیک
کمی … بد گمان
کمی ... صبح‌گاهی

سعید صراف معیری
@saeedsarafmoayeri

درچشمهایش جنگلی می سوخت.....

در چشمهایش جنگلی می سوخت...
من هم درختی بی خبر بودم
چیزی نمی دانستم از آتش
یک عمر در ترس تبر بودم . .

تصویر من افتاد در چشمش
در چشم او چیزی دگر بودم...
محصول من آن لحظه آتش بود
در چشم او دنبال شر بودم . .

زانروز می سوزم و می گویم
ای کاش من بی بارو بر بودم
ای کاش من را قطع می کردند
ای کاش من هم بی ثمر بودم . .

هم آفت و هم لذتی ای عشق
قبل از تو من بی دردسر بودم
صد بار اگر بی عشق می مردم
کبریت بودم بی خطر بودم...! .

#مهدی_مختارزاده
@mahdi.mokhtarzadeh

درد اگر هست به لبخند تو درمان بشود

درد اگر هست به لبخند تو درمان بشود
این همه درد در آغوش تو پنهان بشود

نوبهاری که دلش سرد تر از پاییز است
گل اسفند دهد آتش سوزان بشود

می توانی بروی دور شوی اما باز
وقت دلتنگیِ یک شیشه و باران بشود

آنچنان حبس شود خاطره ام در قلبت
که دلت تنگ تر از گوشه ی زندان بشود

سهم ما چاه ولی با تو مگر یوسف من
روحم آزاد تر از خار بیابان بشود

قایقی ساخته ام با تو از اینجا بروم
دل ِدریا زده ام عاشق طوفان بشود

من و تو درد کشیدیم ولی باکی نیست
درد یعنی که دل از عشق پشیمان بشود

#مهشیدکاوه
@mahshidkaveh_

این بود ماجرا

این بود ماجرا
پرنده ای یاغی از سر جالیز آب می خورد
پیراهن عصر را در می آورد
و در نیمروز خودش پنهان می شود
مرد ورق ها را می چیند
وفال زنی ساحره را در چشمهایش می خواند
در اورشلیم اولین بار عاشق می شوی
خاخامی یهودی ذکری را غرغره می کند
وبت بزرگ گردن ابراهیم را می زند
وزنی سالمند از سینه های طفلی شیر خواره شیر می خورد
این بود ماجرا
از خیابان می گذری
با صورتی شبیه به آفتابگردان
و یقه ات نور را خاموش می کند
پلیکان پایت می ایستد بر جاده
کبک صدا راه رفتنش را از یاد می برد
ودر چینه دان عصر
همه چیز تاریک می شود
این بود ماجرا
زنی در اورشلیم
در چشمهایش شمشیر حمل می کند
وخاخامی یهود دل و دینش را از دست می دهد

#محمد_توکلی_کوشا
@mohamad_kusha_1363

پنجره ای بودم که پرده اش را

پنجره‌ای بودم که پرده‌اش را
برای تماشای غم‌انگیزترین صحنۀ روز
کنار زدند
دری که برای رفتن گشودند
چمدانی که دهانش را حتی
برای یک خداحافظیِ ساده بستند زنی که لای لباس‌های تور پنهان کردند
من امّا بیرون زدم؛
مثل بوی گاز از درز پنجره‌های خانه‌ای
که خودکشی می‌کرد
مثل جریان آب از کنارۀ سدّی
که در خودش غرق می‌شد
مثل صدای پرنده‌ای در قفس
که مشغولِ فراموش کردنِ آسمان بود مثل یک زن که ناگهان
مثلثِ روشنی از گریبانش
از شکافِ چادرِ سیاه بیرون ریخت
به تو فکر کرده بودم زیبا شده بودم و راستش دیگر
تحمل این‌همه زیباییِ پنهان در توانم نبود
باید حرفی می‌زدم،
چیزی می‌گفتم،
آوازی می‌خواندم
باید به رهگذرانِ این خیابانِ بلند
می‌فهماندم پشت دیوارهای سیمانیِ این شهر
آوازهای زنی را حبس کرده‌اند
که نمی‌خواهد اسبی باشد آلوده به زین دوستت دارم
و می‌خواهم پنجره‌ای باشم
که از آن طلوع را تماشا کنی
دری که به‌روی آمدنت باز می‌شود
...


#نسیم_لطفی
@naasimlotfi

خیال دل بریدن داشتی .خب دل نمی بردی

خیال دل‌بریدن داشتی، خب دل نمی بردی
مرا با زهر دلتنگی نمی کشتی نمی مردی

خدا را شکر نام من نیفتاد از دهان تو
دروغی هرکجا گفتی به جان من قسم خوردی...

تو را از ریشه ات با وعده ی باران جدا کردند
ولی بر سنگ قبر آرزوی خویش پژمردی

کماکان تاری از موی تو را باشد خریدارم
ولی آن تار مویی را که دست غیر نسپردی ..

#حسین_زحمتکش

جز اینکه قصه ی پیچیده ای ست خوشبختی

جز اینکه قصهٔ پیچیده‌ای‌ست خوشبختی
کسی نگفت و ندانست چیست خوشبختی

فقط بدان که زمانی به چشم می‌آید
که رفته است و دگر با تو نیست خوشبختی

کجا فلک به کسی روی خوش نشان داده‌ست
بیا بگرد ببین سهم کیست خوشبختی

شبی به خنده کنارم نشست و آخر کار
لبی به «می» زد و با من گریست خوشبختی

به روی سنگ مزارم بخوان به خط غبار
که مُرد با من و با من نزیست خوشبختی

#فاضل_نظری

هر که بردارد از خلق مسکین بار را

چشمه اسرار

هر که بردارد ز دوش خلق مسکین بار را
لطف حق سازد بر او هموار، ناهموار را

نوش داروئی بشر را بهتر از اخلاص نیست
صاف کن از غلّ و غش رفتار و هم کردار را

مرکب علم و فضیلت را به همّت کن رکاب
تا کنی پیدا کلید چشمۀ اسرار را

با بداندیشان کم همّت سلام و السّلام
طرد باید کرد از خود سفله عیّار را

از حسودان جز حسادت برنمی آید رفیق
با تدبّر باید از دشمن گرفت ابزار را

طرح یاری از ریاکاران کوته بین خطاست
می دهم بر دوستان مخلص این هشدار را

بهر نادان صد کلاس پند باشد بی اثر
هی مخوان در گوش جاهل پند حکمت باررا

خوش مرامی از نماز مستحبّی افضل است
(نرم خوئی آرد از سوراخ بیرون مار را)

لحظه ای عمر گران را با طلا نتوان خرید
قدر و قیمت نیست این ذی قیمت بازار را

با زبان خوش «مقدم» خلق را ارشاد کن
بــرنتابد هیـچ گوشی حرف ناهنجار را

مقدم

ان که مست امد و دستی به دل ما زد و رفت

آن‌که مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت
در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت

خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد
تنه‌ای بر در این خانهٔ تنها زد و رفت

دل تنگش سر گل‌چیدن از این باغ نداشت
قدمی چند به آهنگ تماشا زد و رفت

مرغ دریا خبر از یک شب توفانی داشت
گشت و فریادکشان بال به دریا زد و رفت

چه هوایی به سرش بود که با دست تهی
پشت پا بر هوس دولت دنیا زد و رفت

بس که اوضاع جهان درهم و ناموزون دید
قلم نسخ بر این خط چلیپا زد و رفت

دل خورشیدی‌اش از ظلمت ما گشت ملول
چون شفق بال به بام شب یلدا زد و رفت

هم‌نوای دل من بود به تنگام قفس
ناله‌ای در غم مرغان هماوا زد و رفت

#هوشنگ_ابتهاج

قیمت اهل وفا یار ندانست دریغ

قیمت اهل وفا یار ندانست دریغ
قدر یاران وفادار ندانست دریغ

درد محرومی دیدار مرا کشت افسوس
یار حال من بیمار ندانست دریغ

یار هر خار و خسی گشت درین گلشن حیف
قیمت آن گل رخسار ندانست دریغ

زارم انداخت ز پا خواری هجران هیهات
مردم و حال مرا یار ندانست دریغ

وحشی آن عربده جو کشت به خواری ما را
قدر عشاق جگر خوار ندانست دریغ

#وحشی_بافقی

یکی دیوانه ای آتش بر افروخت

یکی دیوانه‌ای آتش برافروخت
در آن‌هنگامه جان خویش را سوخت

همه خاکسترش را باد می‌برد
وجودش را جهان از یاد می‌برد

تو همچون آتشی ای عشق جانسوز
من آن دیوانه‌مرد آتش‌افروز

من آن‌ دیوانه‌ی آتش پرستم
در این آتش خوشم تا زنده هستم

بزن آتش به عود استخوانم
که بوی عشق برخیزد ز جانم

خوشم با این چنان دیوانگی‌ها
که می‌خندم به آن فرزانگی‌ها

به غیر از مردن و از یاد رفتن
غباری گشتن و بر باد رفتن

در این عالم سرانجامی نداریم
چه فرجامی؟ که فرجامی نداریم

لهیبی همچو آهِ تیره‌روزان
بساز ای عشق و جانم را بسوزان

بیا آتش بزن خاکسترم کن
مسم، در بوته‌ی هستی زَرَم کن

#فریدون_مشیری