از دل رودم یاد تو بیرون ؟! نه و هرگز

از دل رودَم یاد تو بیرون؟! - نه و هرگز!
لیلی رود از خاطر مجنون؟! - نه و هرگز!

با اهل وفا و هنر افزون شود و کم
مهر تو و بی‌مهری گردون؟! - نه و هرگز!

از سرو و صنوبر بگُذر، سدره و طوبیٰ
مانند به آن قامت موزون؟! - نه و هرگز!

خون ریختی‌ام ناحق و پرسی که مبادا
دامان تو گیرند به این خون؟! - نه و هرگز!

در عشق بوَد غم‌زده‌ای بیش ز هاتف
در حسن، نگاری ز تو افزون، نه و هرگز!

#هاتف‌_اصفهانی

گویی نه زمستانم برف این همه بارانده است

گویی نه زمستانم، برف این همه بارانده است
سرمایِ زمستان را، گرمایِ تو تارانده است

هر کس که تو اَش بُردی، تا مقصدش آوردی
واماندۀ تو، امّا، از قافله وامانده است

دستِ تو که صد شادی با من به نوازش داد
گویم به دعا کز درد آزرده مباد، آن دست

ای دوست! دلم را باش، وقتی که چنین قَلّاش
دست از همۀ عالم، غیر از تو برافشانده است

جز عشق چه نامش هست؟ ـ وز ناب ترین جامش ـ
این جرعه که جان با تو نوشیده و نوشانده است

من گوش چرا دارم، تا عقل چه می گوید
در خطّۀ ما اینک، عشق است که فرمانده است

این عشق نه امروزی است در من که دلم انگار
هر نامه که می خوانده است، با نامِ تو می خوانده است

بر من بوز و با خود، بردار و ببر، ای عشق!
خاکسترِ سردی را کز عقل به جا مانده است

#حسین_منزوی

ما بی غمان مست دل از دست داده ایم

ما بی غمان مست دل از دست داده‌ایم
همراز عشق و همنفس جام باده‌ایم

بر ما بسی کمان ملامت کشیده‌اند
تا کار خود ز ابروی جانان گشاده‌ایم

ای گل تو دوش داغ صبوحی کشیده‌ای
ما آن شقایقیم که با داغ زاده‌ایم

پیر مغان ز توبه ما گر ملول شد
گو باده صاف کن که به عذر ایستاده‌ایم

کار از تو می‌رود مددی ای دلیل راه
کانصاف می‌دهیم و ز راه اوفتاده‌ایم

چون لاله می مبین و قدح در میان کار
این داغ بین که بر دل خونین نهاده‌ایم

گفتی که حافظ این همه رنگ و خیال چیست
نقش غلط مبین که همان لوح ساده‌ایم

#حافظ

تو هم شبیه خودم در دلت ترک داری

تو هم شبیه خودم، در دلت تَرَک داری
وچون شبیه منی، ارزشِ محک داری!

شنیده ام که درختان کوچه می گویند
که با بهار و خزان، حس مشترک داری

نیاز نیست که چیزی به صورتت بزنی!
به لطف حضرت حق، تا ابد بزک داری

به عشق چشم تو آرام و رام می خوابم
دو چشم قهوه‌ای تلخ و با نمک داری :)

همیشه گلّه به دنبال توست، شک دارم!
درون حنجره ی خویش نی لبک داری؟

تمام مسئله حل است، پس چرا دیگر
به من، به سبزیِ چشمم، به عشق شک داری؟

#امید_صباغ‌نو

دلی که پیش تو ره یافت باز پس نرود

دلی که پیش تو ره یافت باز پس نرود
هوا گرفته ی عشق از پی هوس نرود

به بوی زلف تو دم می زنم در این شب تار
وگرنه چون سحرم بی تو یک نفس نرود

چنان به داغ غمت خو گرفته مرغ دلم
که یاد باغ بهشتش در این قفس نرود

نثار آه سحر می کنم سرشک نیاز
که دامن تو ام ای گل ز دسترس نرود

دلا بسوز و به جان برفروز آتش عشق
کزین چراغ تو دودی به چشم کس مرود

فغان بلبل طبعم به گلشن تو خوش است
که کار دلبری گل ز خار و خس نرود

دلی که نغمه ی ناقوس معبد تو شنید
چو کودکان ز پی بانگ هر جرس نرود

بر آستان تو چون سایه سر نهم همه عمر
که هر که پیش تو ره یافت بازپس نرود :)

هوشنگ_ابتهاج 🧡

نیستی هرشب برایت شعر می خوانم هنوز

نیستی هرشب برایت شعر می خوانم هنوز
پای قولی که تو يادت رفته می مانم هنوز

می نشینم خاطراتت را مرتب می کنم
در مرور اولین دیدار، ویرانم هنوز

کاش روز رفتنت آن روز بارانی نبود
از همان روزی که رفتی خیس بارانم هنوز

راه برگشتن به سویم را کجا گم کرده ای
من برای ردپاهايت خيابانم هنوز ..

با جدایی نیمه ای از من به دنبال تو رفت
بی تو از این نیمه ی دیگر گریزانم هنوز

بعد تو من مانده ام با سالهای بی بهار
بعد تو تکرار جانسوز زمستانم هنوز

دست هایم را رها کردی میان زندگی
بی تو مثل کودکی تنها پریشانم هنوز

روبرویت می نشینم روبرویم نیستی
نیستی هرشب برایت شعر می خوانم هنوز :)

#علی_صفری

شب ها گریختند و تو چون بادهای سرد

شب ها گریختند و ، تو چون بادهای سرد
همراه با سیاهی شب ها گریختی

در راه خود ، ز شاخه ی زرد حیات من
عشق مرا چو برگ خزان دیده ریختی

من چون غباری از دل شب های بی امید
برخاستم که خوش بنشینم به دامنت

آواره بخت من !‌ که تو چون نوعروس باد
رفتی ، چنانکه کس نشد آگه ز رفتنت

شب ها گریختند و ، تو چون یادهای دور
هر لحظه از گذشته ی من دورتر شدی

با آنچه رفته بود و نیامد دوباره باز
در سرزمین خاطر من ، همسفر شدی

تنها ، درین غروب غم انگیز زندگی
افتاده ام چو سایه ی گمگشتگان به راه

لرزم چو شاخ و برگ نهالان نیمه جان
در زیر تازیانه ی باران شامگاه

بس روزها که شعله ی نارنجی شفق
سوزاندم در آتش رنگین خویشتن

چون در رسد کبوتر ماه از فراز کوه
گنجاندم به سایه ی غمگین خویشتن

از تک درخت زندگی بی امید من
مرغان روزها همه یک یک پریده اند

شب ها چو توده های کلاغان شامگاه
از دور ، از دیار افق ها ، رسیده اند

#نادر_نادرپور

عاشق لعل شکر بار توآم

عاشق لعل شکربار توام
فتنهٔ زلف نگونسار توام

هیچ کارم نیست جز اندوه تو
روز و شب پیوسته در کار توام

بر من بی دل جهان مفروش از آنک
کز میان جان خریدار توام

تو چو خورشیدی و من چو ذره‌ام
کی من مسکین سزاوار توام

گفته‌ای کم گیر جان در عشق من
کم گرفتم چون گرفتار توام

گر بخواهی ریخت خونم باک نیست
من درین خون ریختن یار توام

جان من دربند صد اندوه باد
گر به جان دربند آزار توام

بر دل و جانم مکن زور ای صنم
کز دل و جان عاشق زار توام

چون پدید آمد رخت از زیر زلف
تا بدیدم ناپدیدار توام

زلف مشکین برگشای و برفشان
کز سر زلف تو عطار توام

#عطار

بی سر پائی اگر در چشم خار آید ترا

بی سر و پائی اگر در چشم خار آید ترا
دل به دست آرش که یکروزی بکار آید ترا

با هزاران رنج بردن گنج عالم هیچ نیست
دولت آن باشد ز در بی انتظار آید ترا

دولت هر مملکت در اختیار ملت است
آخر ای ملت به کف کی اختیار آید ترا؟

پافشاری کن، حقوق زندگان آور بدست
ورنه چون مرده تا محشر فشار آید ترا

نام کندن به شهر مردگان چون زندگیست
همچو من زین زندگانی ننگ و عار آید ترا

تا نسازی دست و دامن را نگار از خون دل
کی به کف بیخون دل دست نگار آید ترا

کیستی ای نو گل خندان که در باغ بهشت
بلبل شوریده دل هرسو هزار آید ترا

کن روان از خون دل جو در کنار خویشتن
تا مگر آن سرو دلجو در کنار آید ترا

فرخی بسپار جان وز انتظار آسوده شو
گر به بالینت نیامد در مزار آید تو را

#فرخی_یزدی

دردانه ام چه می بری از من قرار را؟

دُردانه ام ! چه می بَری از من ، قرار را ؟
بنشین دمی ! ... که با تو ببینم بهار را

آه ای طلوعِ معجزه ، ای عشقِ بت شکن !
بشکن سکوت تلخ و بُتِ انتظار را ...

سرخ است آنچنان لبِ نوشَت ، که میشود
شیرین کنی به کامِ دلم ، زهر مار را !

برگرد ، روزگار من از مرگ بدتر است
برگرد ، تا به خون بکشم ... روزگار را

ای عقل ! زیر بارِ خِرَد ، درد تا به کی؟
یک بار بر زمین بزن این ، کوله بار را

در خواب ، بوسه بر لب رویایی اش زدم ،
آیا ، ... به بنده می دهد این افتخار را ؟

#محسن_نظری

بی دوست شبی نیست که دیوانه نباشم

بی‌دوست شبی نیست که دیوانه نباشیم
مستیم اگر ساکن میخانه نباشیم

ما را چه غم ار باده نباشد، که دمی نیست
از عمر که با ناله‌ی مستانه نباشیم

سرگشته‌ی محضیم و در این وادیِ حیرت
عاقل‌تر از آنیم که دیوانه نباشیم

چون می‌نرسد دست به دامان حقیقت
سهل است اگر در پی افسانه نباشیم

هر شب به دعا می‌طلبیم اینکه نیاید
آن روز که ما در غم جانانه نباشیم

در خواب نبینیم پریشانیِ آن شب
کآشفته‌ی گیسوی تو دردانه نباشیم

نامیم تو را شمع مراد خود و ننگ است
گر زآنکه به شیداییِ پروانه نباشیم

#مهدی_اخوان‌ثالث


درختان را هنوز ای برف! شوق برگ و باری هست

درختان را هنوز ای برف! شوق برگ و باری هست
زمستان گرچه طولانی‌ست، آخر نوبهاری هست

مرا در قلب خود کُشتی و از دنیای خود راندی
گمان می‌کردم ای بی‌رحم بین ما قراری هست

تمنای وفاداری مرا هرگز نبود از تو
ولی ای بی‌وفا از بی‌وفا هم انتظاری هست

چو در قلب تو می‌تازند بعد از من رقیبانم
به یادآور که در صحرای آغوشت مزاری هست

اگر یک عمر هم در بستر آرامشت باشی
بدان ای رود! در پایان راهت آبشاری هست

#فاضل_نظری

شبی غریبم و بی بوسه ای سحر شده ام

شبی غریبم و بی‌بوسه‌ای سحر شده‌ام
شبِ دو عاشقِ دور از هَمَم که سر شده‌ام

شبِ طبیب، شبِ پاسبان، شبِ شاعر
شبی عمیق‌تر از بغضِ رفتگر شده‌ام

شبِ هنوز، شبِ شاعری بخواب، نخواب
که سمتِ نیمه‌ی بیداری‌اش سحر شده‌ام

نوشت چیزی و در سطلِ زیرِ میز انداخت
نوشت «رفته‌ای ای عشق و دربدر شده‌ام»

خودم به پای خودم از در آمدم بیرون
ولی به میلِ تو آماده‌ی سفر شده‌ام

به چند موی سفیدم نگاه کن بگذر
تو سنگ‌تر شده‌ای، من شکسته‌تر شده‌ام

هزار بار نبودی و من غزل گفتم
هزار بار شب و نصف‌شب پدر شده‌ام!

#مهدی_فرجی

دلی که پیش توره یافت باز پس نرود

دلی که پیش تو ره یافت باز پس نرود
هوا گرفته ی عشق از پی هوس نرود

به بوی زلف تو دم می زنم در این شب تار
وگرنه چون سحرم بی تو یک نفس نرود

چنان به داغ غمت خو گرفته مرغ دلم
که یاد باغ بهشتش در این قفس نرود

نثار آه سحر می کنم سرشک نیاز
که دامن تو ام ای گل ز دسترس نرود

دلا بسوز و به جان برفروز آتش عشق
کزین چراغ تو دودی به چشم کس مرود

فغان بلبل طبعم به گلشن تو خوش است
که کار دلبری گل ز خار و خس نرود

دلی که نغمه ی ناقوس معبد تو شنید
چو کودکان ز پی بانگ هر جرس نرود

بر آستان تو چون سایه سر نهم همه عمر
که هر که پیش تو ره یافت بازپس نرود :)

#هوشنگ_ابتهاج 🧡

شب ها گریختندو تو چون بادهای سرد

شب ها گریختند و ، تو چون بادهای سرد
همراه با سیاهی شب ها گریختی

در راه خود ، ز شاخه ی زرد حیات من
عشق مرا چو برگ خزان دیده ریختی

من چون غباری از دل شب های بی امید
برخاستم که خوش بنشینم به دامنت

آواره بخت من !‌ که تو چون نوعروس باد
رفتی ، چنانکه کس نشد آگه ز رفتنت

شب ها گریختند و ، تو چون یادهای دور
هر لحظه از گذشته ی من دورتر شدی

با آنچه رفته بود و نیامد دوباره باز
در سرزمین خاطر من ، همسفر شدی

تنها ، درین غروب غم انگیز زندگی
افتاده ام چو سایه ی گمگشتگان به راه

لرزم چو شاخ و برگ نهالان نیمه جان
در زیر تازیانه ی باران شامگاه

بس روزها که شعله ی نارنجی شفق
سوزاندم در آتش رنگین خویشتن

چون در رسد کبوتر ماه از فراز کوه
گنجاندم به سایه ی غمگین خویشتن

از تک درخت زندگی بی امید من
مرغان روزها همه یک یک پریده اند

شب ها چو توده های کلاغان شامگاه
از دور ، از دیار افق ها ، رسیده اند

#نادر_نادرپور

چون روزگار بر گل پیشانی ام نوشت

هویت پیروز

۱۴۰۱/۱۲/۱۳ شماره ثبت ۶۳۱۰۸۴

چون روزگار بر گل پیشانی‌ام نوشت
در من کمی خمیره‌ی منصور بودن است
با خود کسی که ناف مرا می‌برید گفت
این مستعد وصله‌ی ناجور بودن است
.
آری! درست در دل میدان شهرتان
من را نماد سنگی گستاخی‌ام کنید
قدر از درخت رفته و تابوت ارزش است
با انگ بوسه طعمه‌ی سلاخی‌ام کنید
.
آتش زنید بر تن بی جان من اگر
گردم برای خشم شما راه چاره است
اما همین سپردن خاکسترم به باد
تکرار قاصدک به بهاری دوباره است
.
بغضی برای سردی گورم نمی‌کنم
چون با پیاز لاله‌ی وحشی برابرم
حتی اگر مرا بسپارید زیر خاک
از زخم های داغ زمین سربرآورم
.
افسوس و کاش کار جهان واژگون نبود
شعر از امیر و رابعه حمام خون نبود
تاریخ کاش نغمه‌ی شادی نوشته بود
یا رد تازیانه‌ی غم در متون نبود
.
تا چشم‌ها ببیند و تا گوش بشنود
من قصه گوی مردم دیروز می‌شوم
همراز کوه و دشت نهاوند پر غرور
در بردگی هویت پیروز می‌شوم
.
آه ای همیشه زنده‌ی در سینه‌ام وطن!
تا از سکون و وحشت شب جان رها شود
هم رنگ و هم صدای نیاکان پاک خود
هر جا که در دفاع تو اردو به پا شود
.
یعقوب لیث هستم و یوتاب و آرتمیس
حتی ضمیر مرد و زنت در زبان یکی‌ست
گردیه در گلویم و مهران رازی‌ام
پستو نشین جنگ تو بخشودنی که نیست
.
ساعت که نحس آمد و چنگیز سکه زد
خوارزم پایداری سلطان بقا نداشت
اما جلال رفت و به موسی کنایه زد
تنها درون سند پر از موج پا گذاشت
.
خورشید خوانده خطبه‌ی فردای بی مغول
پس می‌شوم برای تو سردار سر به دار
بعد از تمام سرخ و سیاهی جامه ها
جمشید و تخت مانده و نوروز ریشه دار
.
خامی خیال کرده که مردن مرام ماست
شاید که در توهم او خاک رفتنی‌ست
یا کَنده بیخِ کُنده ی اندیشه را ولی
چشم زمانه دیده که ضحاک رفتنی ست

عروس فاطمه لیلا باذن رب بی همتا

میلادِ علی اکبر ( ع)

۱۴۰۱/۱۲/۱۳ شماره ثبت ۶۳۱۰۴۵

روزِ نوجوان مبارک


عروسِ فاطمه لیلا باذن ربِ بی همتا
پسر آورده شبهِ احمدِ لاهوتیان مولا
تشابه آنچنان است که ملائکهای لاهوتی
تماشایِ مُحَمَّد رخ شدند دنیایِ ناسوتی

سِبطِ نَبوی شبیه ترین خلقِ صمد
پورِ علوی ماهرخی از سوی اَحد
جانِ حسن و زینب و عباس و حسین
شاه زاده ی عالم شهِ اصحابِ حسین

خوش بوترینِ بوی سماواتِ بَرین
نیک سیماترین گوهرِ زرینِ یقین
با اذنِ کریم گشته کریمی را کریم
احسان گرِ دل های محبانِ رحیم

تقدیم شده بر آل مُحَمَّد صلوات
سیمای علی اکبر اَحمد صلوات
هر دیده ای دید دیده ی اکبر را گریست
خلق گشتا چو احمد به مُحِّمَد نگریست

زینب را نِگر بَه چه گل آورده رخش
در غرقِ تماشا شده عباس زِ رخش
مسرور دو عالم شده سالارِ خدا
بر حُسنِ جمالش شده مشغولِ صفا

گوهر شده گوهر را نگر آل عبا
تصویر مُحَّمَد را نِگر آل کَسا
در بیت مُحَّمَد شده اَحمد به عیان
اکبر شده آوازه ی آوازه نشان

لیلا به علی اکبرِ خود می بالد
زینب گلِ لیلا را دل آرام خواند
هر کس که دلش تنگ مُحِّمَد گشته
دل عشقِ علی اکبرِ لیلا بَسته

حافظ بِسُرا در دل شب شِبهِ نَبَی
محبوب دلِ آل کَسا , آل علی
محبوبِ دِلت گشتا چنینان اَزلی
با آلِ علی باش و بمان راهِ علی



☆ مولود مبارک علی اکبر (ع) و روز نوجوان
را به ملتهای آزاده گیتی و نوجوانان گرام تبریک میگویم .

11شعبان 1444
13 اسفند 1401 طبیب حافظ کریمی (لسان الحال)​​​​​