ای در آمیخته با هر کسی از راه رسید

ای درآمیخته با هر کسی از راه رسید
می‌توان از تو فقط دور شد و آه کشید

پرچم صلح برافراشته‌ام بر سر خویش
نه یکی، بلکه به اندازه‌ی موهای سفید

سال‌ها مثل درختی که دم نجاری‌ست
وقت روشن شدن ارّه، وجودم لرزید

ناهماهنگی تقدیر نشان داد به من
به تقاضای خود اصرار نباید ورزید

شب کوتاه وصالت به گمان شد سپری
دست در زلف تو نابرده دو تا صبح دمید

من از آن کوچ که باید بروی کشته شوی
زنده برگشتم و انگیزه‌ی پرواز پرید

تلخی وصل ندارد کم از اندوه فراق
شادی بلبل از آن است كه بو کرد و نچید

مقصد آنگونه که گفتند به ما، روشن نیست
دوستان! نیمه‌ی راهید اگر، برگردید

#کاظم_بهمنی

از سوز وساز و حسرت و  از داغ دل . پرم

از سوز و ساز و حسرت و از داغِ دل، پُرم!
محزون‌تر از کمانچه‌ی "کیهان کلهر"م

داغم چنان که شعله‌ی فریاد و دودِ داد
پنهان نمی‌شود به قبای تظاهرم

آبم! ولی به آتش خود نیستم جواب!
نانم! ولی به سفره‌ی خود سخت آجرم!

شعرم که جز به روز سرودن نمی‌رسم
بغضم که جز به درد شکستن نمی‌خورم

نفرین به من که خلق، مرا رشته‌های مهر
یک‌یک بریده‌اند، ولی من نمی‌برم

من مثل اشک، منتظر پلک هم زدن
.. مثل حباب منتظر یک تلنگرم!

#مرتضی_لطفی

از تهیدستی است در مغز  چنار این پیچ و تااب

از تهیدستی است در مغز چنار این پیچ و تاب
چشم ظاهربین ز بی دردی کند جوهر حساب

می‌شود چون نافه مویش در جوانی‌ها سفید
هر که خون خویش را سازد چو آهو مشک ناب

راحت بی رنج در ماتم سرای خاک نیست
خنده گل گریه‌های تلخ دارد چون گلاب

در بلندی با فرودستان تواضع پیشه کن
تا چو ماه نو ترا گردون کند از زر رکاب

می‌کشد از عشق، حیف خود دل بی تاب ما
می‌کند خون در دل آتش به گردیدن کباب

نیست از باد مخالف فرق تا باد مراد
شد تنک دریانوردی را که دل همچون حباب

عشق در دلهای روشن بی قراری می‌کند
پرتو خورشید در آیینه دارد اضطراب

کوته است از حرف خاموشان زبان اعتراض
ایمن از تیغ است هر خونی که گردد مشک ناب

دل منه بر عمر مستعجل که اسب تند را
نیست مانع از دویدن پا فشردن در رکاب

می‌دود در جستجوی آب، دایم هر طرف
گر چه از آب است صائب پرده چشم حباب

#صائب_تبريزی

شب ها به کنج خلوتم آواز می دهند

شب‌ها به کنج خلـوتم آواز می دهند
کای خفته گنج خلوتیان باز می دهند

گوئی به ارغنـون مناجاتیان صبـح
از بـــــارگاه حافظـم آواز می دهند

وصل است رشته سخنم با جهان راز
زان در سخن نصیبه‌ام از راز می‌دهند

وقتی همـای شـوق مرا هم فرشتگان
تا آشیان قـدس تو پـــــرواز می دهند

ساز سماع زهره در آغوش طبع توست
خوش خاکیان که گوش به این ساز میدهند

بارد مَه و ستاره در ایوان "شهریار"
کامشب صلا به حافظ شیراز می دهند

#شهریار

من به عهدی که بدی مقبول

من به عهدی که بدی مقبول
و توانایی دانایی ست
با تو از
خوبی می‌گویم
از تو دانایی می‌جویم

خوب من ! دانایی را بنشان بر تخت
و توانایی را حلقه به گوشش کن

من به عهدی که وفاداری
داستانی ملال آور
و ابلهی نیست دگر افسوس
داشتن جنگ برادرها را باور
آشتی را
به امیدی که خرد فرمان خواهد راند
می‌کنم تلقین

وندر این فتنه بی تدبیر
با چه دلشوره و بیمی نگرانم من
این همه با هم بیگانه
این همه دوری و بیزاری
به کجا آیا خواهیم رسید آخر ؟
و چه خواهد آمد بر سر ما با این دلهای پراکنده؟
بنششینیم و بیندیشیم...

#هوشنگ_ابتهاج

عاشق شدم که لهجه جانم عوض شود

عاشق شدم که لهجه‌ی جانم عوض شود
آن روزگار بی‌هیجانم عوض شود

شاید به دستگیریِ دستان گرم تو
خاموش‌خوانیِ ضربانم عوض شود

می‌خواستم که لحن غم‌انگیز قصّه‌ات
وقتی برات شعر بخوانم، عوض شود

پر شد ضمیر من ز تو، باید که بعد از این
دستور خشک مغز زبانم عوض شود

جز در حضور عشق، شهادت نمی‌دهم
باید که ذکرهای اذانم عوض شود

در زندگی به‌قدر کفایت گریستم
لطفاً بخواه مرثیه‌خوانم عوض شود

هر آدمی -اگرچه که عاشق، اگرچه خاص-
وقتی زمان گذشت، گمانم عوض شود

شعر تو مثل قبل برایم قشنگ نیست
وقتی مخاطبت نگرانم عوض شود

گفتی که آمدم، ولی البتّه ممکن است
تصمیم اینکه باز بمانم، عوض شود...
#آرش_شفاعی

ای دل من  گرچه در این روز گار

ای دلِ من، گرچه در این روزگار
جامه‌ی رنگین نمی‌پوشی به کام
باده‌ی رنگین نمی‌بینی به‌ جام
نُقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن مِی که می‌باید تُهی‌ست

ای دریغ از تو اگر چون گُل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای‌ دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

گر نکوبی شیشه‌ی غم را به سنگ
هفت‌رنگش می‌شود هفتاد رنگ!

#فریدون_مشیری

فغان که کرد خانه ی دلم به نگاهی

فغان که کرد بُتی خانه‌ی دلم به نگاهی-
چنان خراب، که شهری ز دستبردِ سپاهی!

گرفتم آنکه نگاهی کنم به روی تو گاهی
کند چه چاره به دردم نگاه گاه‌به‌گاهی؟

به هر دقیقه نشینم چو خاک بر سر راهی
که شاید آید و بر من کند ز لطف، نگاهی

به حرف غیر مرانم ز کوی خویش و حذر کن
مباد آنکه برآید سحرگهم ز دل آهی

مپرس حال دل من که شد اسیر نکویان
چو آن اسیر که تنها فتد به دست سپاهی

مگو ز چرخ و بهشتم دگر سخن، که نباشد
بهشت را چو تو سرویّ و چرخ را چو تو ماهی...
#حسین‌قلی‌خان_کلهر

از حسن نو خطان دل ما تازه میشود

از حسن نوخطان دل ما تازه می شود
داغ کهن ز مشک ختا تازه می شود

هرچند کهنه می شود آن نخل دلپذیر
پیوند مهربانی ما تازه می شود

از استخوان سوخته تازه روی عشق
چون مغز، استخوان هماتازه می شود

عاقل به زیر دار نفس راست چون کند
اندوه من ز قد دوتا تازه می شود

خونابه اش به صبح قیامت شفق دهد
داغی که از ترانه ما تازه می شود

چندان که همچو کاه شود بیش کاهشم
امید من به کاهربا تازه می شود

نفس خسیس گشت ز پیری خسیس تر
از رخت کهنه حرص گدا تازه می شود

چون داغ تخم سوخته کز ابر تازه می شود
صائب ز باده کلفت ما تازه می شود

#صائب_تبریزی

من پیر شدم دیر رسیدی خبری .نیست

.

من پیر شدم ،دیر رسیدی،خبری نیست
مانند من آسیــمه سر و دربـدری نیست

بسیار برای تـو نـوشتم غم خود را
بسیار مرا نامه ،ولی نامه بری نیست

یک عمر قفس بست مسیر نفسم را
حالا که دری هست مرا بال و پری نیست

حالا کـه مقدر شده آرام بگیرم
سیلاب مرا بـرده و از مـن اثری نیست

بگذار که درها همگی بسته بـمانـنـد
وقتی که نگاهی نگران پشت دری نیست

بگذار تبر بـر کمر شاخه بکوبد
وقتی که بهار آمد و او را ثمری نیست

تلخ است مرا بودن و تلـخ است مرا عمر
در شهر به جز مرگ متـاع دگری نیست


#ناصرحامدی

رو کرد به ما بخت و فتادیم به بندش

رو کرد به ما بخت و فتادیم به بندش
ما را چه گنه بود؟- خطا کرد کمندش

با آن همه دلداده دلش بسته‌ی ما شد
ای من به فدای دل دیوانه‌پسندش

نرگس ز چه بر سینه زد آن یار فسون‌کار؟
ترسم رسد از دیده‌ی بدخواه گزندش

شد آب، دل از حسرت و از دیده برون شد
آمیخت به هم تا صف مژگان بلندش

در پرتو لبخند، رخش، وه، چه فریباست!
چون لاله که مهتاب بپیچد به پرندش

گر باد بیارامد و گر موج نخیزد
دل نیز شکیبد، مخراشید به پندش

سیمین طلب بوسه‌یی از لعل لبی داشت
ترسم که به نقد دل و جانی ندهندش

#سیمین_بهبهانی

گفتم ..جامه ی سفید برم کن

گفتم : جامه ی سفید برم کن
بعد برقص و حرف از بوسه بزن

گفت : نگرانم از طولانیه راه
از لابه لای ابرها رسیدن به ماه

گفتم : اینجا سردو بی جان است
سردی برف و کولاک در استخوان است

گفت : آفتاب میشم و میتابم
سرما را از جانت می رانم

گفتم: بیا یک رنگ باشیم
ماله هم و بی ریا باشیم

گفت : مرا میشود تو را یار
وقتی همه رفتن و شدم خار

گفتم: ترسم از این است که یار شوم
در نزد تو بی ارزش و زار شوم

گفت : بسته است جانت به جانم
در این دیاره بی کسی هستی روح و روانم

#ماه_تابان

عمر کوتاه است.وقت خردادت رسید

عمر کوتاه است گندم،وقت خردادت رسید !
آنکه روزی زیر گِلها می فرستادت رسید...

دل مبند ،گندم زین نازی که از تو می خرند
ای تو کاه خشک ، اکنون موسمِ بادت دسید!

عشق را در خود نهان کردی که دنیا بگذرد؟
گیرم این چند روز خوش بودی ؟ مرادت رسید؟

مرگ می آید به تو نزدیک و تو بی حاصلی
ای عروس حجله ی دنیا،دامادت رسید!


عشق راز جاودانی است ،عشق راز زندگی
عشق را پاسخ بگو ،شاید به فریادت رسید!

#حسین_وصال_پور

سرجانان ندارد  هرکه  او را خوف جان باشد

سر جانان ندارد هر که او را خوف جان باشد
به جان گر صحبت جانان برآید رایگان باشد

مغیلان چیست تا حاجی عنان از کعبه برپیچد
خسک در راه مشتاقان بساط پرنیان باشد

ندارد با تو بازاری مگر شوریده اسراری
که مهرش در میان جان و مهرش بر دهان باشد

پری رویا چرا پنهان شوی از مردم چشمم
پری را خاصیت آنست کز مردم نهان باشد

نخواهم رفتن از دنیا مگر در پای دیوارت
که تا در وقت جان دادن سرم بر آستان باشد

گر از رای تو برگردم بخیل و ناجوانمردم
روان از من تمنا کن که فرمانت روان باشد

به دریای غمت غرقم گریزان از همه خلقم
گریزد دشمن از دشمن که تیرش در کمان باشد

خلایق در تو حیرانند و جای حیرتست الحق
که مه را بر زمین بینند و مه بر آسمان باشد

میانت را و مویت را اگر صد ره بپیمایی
میانت کمتر از مویی و مویت تا میان باشد

به شمشیر از تو نتوانم که روی دل بگردانم
و گر میلم کشی در چشم میلم همچنان باشد

چو فرهاد از جهان بیرون به تلخی می رود سعدی
ولیکن شور شیرینش بماند تا جهان باشد

سعدی

تلفیقی از زخم کویر و آبشارم

تلفیقی از زخم کویر و آبشارم
جنگی میان پنجه و قلب سه تارم

تاریکی این کوچه ها سهم کمی نیست
وقتی که چشم روشنت را دوست دارم

با تشنگی هایت قدم خواهم زد آنوقت
یک مشت دریا توی جیبت می گذارم

فرقی ندارد تنگ یا جوی خیابان
وقتی که جز یک ماهی مرده ندارم

هم هستم و هم نیستم در خاطراتت
مثل صدای مبهم سوت قطارم

امشب چراغ خانه ات دق می کند چون
تا صبح فردا نیستی در انتظارم

#بابک_سلیم_ساسانی

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید!
یادم آید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید تو بمن گفتی :
ازین عشق حذر کن !
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب ، آئینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا ، که دلت با دگران است
تا فراموش کنی ، چندی ازین شهر سفر کن
با تو گفتم :
حذر از عشق ؟ ندانم
سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو بمن سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم
باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم ، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید -
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم ، نرمیدم
رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو ، اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

#فریدون_مشیری

ای آنکه صداقت ز تو در راز و نیاز است

غزل خون
شهادت امام جعفرصادق(ق)

ای آنکه صداقت زِتو در رازونیاز است
از داغ تو عالَم همه در سوزوگداز است

تو صادقِ آل علی و کشته ی دینی
وان کشته ی تو در سخنِ رازونیاز است

دلهاهمه خونین ودوچشمان همه پُراشک
دستان دعا هم زِ ادب رو به فراز است

محراب زِ نام تو تجلّی بنمودست
تا نام تو آید همه را عشقِ نماز است

از بهرِ تسلّیِ بشر در غمت ای دوست
درگاه خدا تا به اَبد درگهِ باز است

داغ تو بسی پرده دَری کرد زِ اسرار
خون تو در آفاق اگر مَحرَمِ راز است

منع دل مهدی مکن ایدوست دراین عشق
گردرطلبت این دل من بنده ی آز است

شعر
مهدی میرابی- جاجرم
‌‌‌ هفت هنرخراسانی

🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤
هرگونه استفاده و نشراین شعر باذکرنام شاعربلامانع است۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
ازشماکه این شعررانشرمی دهید سپاس

مجمع خوبی و لطف است عذار چو مهش

مجمع خوبی و لطف است عذار چو مهش
لیکنش مهر و وفا نیست خدایا بدهش

دلبرم شاهد و طفل است و به بازی روزی
بکشد زارم و در شرع نباشد گنهش

من همان به که از او نیک نگه دارم دل
که بد و نیک ندیده‌ست و ندارد نگهش

بوی شیر از لب همچون شکرش می‌آید
گر چه خون می‌چکد از شیوه چشم سیهش

چارده ساله بتی چابک شیرین دارم
که به جان حلقه به گوش است مه چاردهش

از پی آن گل نورسته دل ما یا رب
خود کجا شد که ندیدیم در این چند گهش

یار دلدار من ار قلب بدین سان شکند
ببرد زود به جانداری خود پادشهش

جان به شکرانه کنم صرف گر آن دانه در
صدف سینه حافظ بود آرامگهش

#حافظ

انگونه که بعد از آتش دود می میرد

آنگونه ای که بعد از آتش دود می میرد
مردی که معشوقش نباشد زود می میرد

حتّی اگر شاعرترین مرد زمین باشد
حسّی که در ابیات شعرش بود می میرد

مثل پرنده درقفس ، مانند گل در باد
وقتی تقلّایش ندارد سود می میرد …

نفی تن از ویرانی دل می شود آغاز
وقتی بنایی از درون فرسود می میرد

بین من و تو اندکی هم فاصله خوب است
خورشید اگر نزدیک باشد رود می میرد


#سیدرضاهاشمی

نه هرکه خواجه شود بنده پروری داند

نه هرکه خواجه شود بنده پروری داند
نه هرکه گردنی افراخت سروری داند

کجا به مرکز حق راه می تواند برد
کسی که گردش افلاک سرسری داند

چو سایه از پی دلدار می رود دلها
ضرورنیست که معشوق دلبری داند

کسی که خرده جان را ز روی صدق کند
نثار سیمبری کیمیاگری داند

نگشته از نظر شور خلق دنبه گداز
هلال عید کجا قدر لاغری داند

نگشته است به سنگین دلان دچار هنوز
کجاست گوهر ما قدر جوهری داند

کسی است عاشق صادق که از ستمکاری
ستم به جان نکشیدن ستمگری داند

دلی که روشنی از سرمه سلیمان یافت
سراب بادیه را جلوه پری داند

تو سعی کن که درین بحر ناپدید شوی
وگرنه هر خس وخاری شناوری داند

فریب زلف تو در هیچ سینه دل نگذاشت
که دیده مار که چندین فسونگری داند

تمام شد سخن طوطیان به یک مجلس
نه هرشکسته زبانی سخنوری داند

چو زهره هر که به اسباب ناز مغرورست
ستاره های فلک جمله مشتری داند

کسی میانه اهل سخن علم گردد
که همچو خامه صائب سخنوری داند

#صائب_تبريزى

تنهاتر از نیلوفر مرداب خاموشی

تنها تر از نیلوفرِ مُردابِ خاموشی
غمگین تراز بارانیِ سردی که می پوشی

با چشم هایی خسته و تب کرده بیدارم
می ترسم از یک پلک و یک دنیا فراموشی

می ترسم از برق نگاهت لحظه ی رفتن
از سردیِ آهِ تو هنگام هم آغوشی

یک شب دلت راجای من بی"تو"تصورکن
دیدی چه ساده مثل سیر وسرکه می جوشی

فنجان قهوه ، شعر، شب ،"نه نه " نمیچسبد
لطفا بمان حتی اگر چیزی نمی نوشی

لطفا شبت را روی بازوهای من سر کن
ای چشم هایت بهترین دارویِ بی هوشی

رویای من مردن به روی دست های توست
هرچند بعد ازمن توهم مشکی نمیپوشی


#سجادصفری_اعظم

گرچه گاهی حال من مانند گیسو های توست

گرچه گاهی حال من مانند گیسوهای توست
چشــمه ی آرامشــم پایین ابروهـــــای توست

خنده کن تا جای خون در من عسل جاری کنی
بهترین محصـول هـــا مخصوص کندوهای توست

فتنــــه هــــا افتـــاده بیـن روسری هــای سرت
خون به پا کردی ، ببین! دعوا سر موهای توست

کار دنیا را بنازم که پر از وارونگــی ست
یک پلنگ مدعی در دام آهوهای توست

فتــــح خواهــم کرد روزی سرزمینت را اگر
لشکری آماده پشت برج و باروهای توست

شهر را دارد بـــه هـــم مــی ریزد امشب، جمع کن
سینه چاکی را که مست از زخم چاقوهای توست

کوک کن ، بردار سازت را ، برقصان و برقص
زندگی آهنگ زیبـــای النــگوهــــای توست

خوش به حال من که می میرم برایت اینهمه
مرگ امکانی به سمت نوشداروهای توست

#رضانیکوکار

مثل یک آئینه ام از آه می ترسم رفیق

مثل یک آیینه ام ، از «آه» می ترسم رفیق
از خودم گه گاه و گه ناگاه می ترسم رفیق

گرچه مابین دو کتفم مُهر ایمان خورده است ...
لیکن از تاریکی این چاه ، می ترسم رفیق

گاه از له گشتن یک مور ، اشکم می چکد
آری ، آن کوهم که از یک کاه می ترسم رفیق

راه سخت و راهزن بسیار و عمر اندک ، و من
از کمینِ دشمنِ آگاه ! می ترسم رفیق

می خزم کنج تو و در وسعتت گم می شوم
جان پناهم می شوی هرگاه می ترسم رفیق

شادی ات را دوست دارم ؛ جان خود را بیشتر !
از همین لبخند دُم کوتاه می ترسم رفیق...


#حسین_شیردل

بغل کن بالشت را بعد از این او بر نمیگردد

بغل کن بالشت را بعدازاین او برنمیگردد
بهار ِمملو از گلهـای ِ شب بو برنمیـگردد

خودت دستی بکش روی ِسرت خود رانوازش کن
سرانگشتی که میزدشانه برمو برنمیگردد

دلت پرمیكشدمیدانم اما چاره تنهایی ست
به این دریـاچه دیگر تاابد قو برنمیـگردد

ببندی یا نبندي سبزه هارا بعدازاین روبان
نگـــاه ِ گوشه یِ قابش به این سو برنمیگردد

هوا غمگین، نفس خسـته، در و دیوار لب بسته
سکوتِ خانه سنگین و هیـاهو برنمیـگردد

گذشت آن خاطرات و آن حیاط و شمعدانی ها
هوایِ عصر و تخت و چاي ِ لیمو برنمیگردد

همیشه آخرِ این فیلـم، جای یک نفر خالی ست
به صحنه قیصری با زخــــم ِ چاقو برنمیـگردد

نوشتی تا "خداحـافظ" به روی ِ شیشه های ِ مه
خدا هم گـــریه کرد از جمله ی ِ "او برنمیگردد"

#شهراد_ميدری

هرچند بگیرند دیگران ایراد راهی نیست

هرچند بگیرند دیگران ایراد راهی نیست
شعری دوباره از قلم افتاد راهی نیست

پشت سکوت خود نمی مانم دگر آری!
از بغض تا فواره ی فریاد راهی نیست

گفتی بیا بنشین که در بیغوله ی دنیا
این صید را تا خانه ی صیاد راهی نیست

خواهی نگاهش دار و گر خواهی بیندازش
دیگر دلم در دست تو افتاد،راهی نیست

شیرین اگر باشی ،خواهند دید چشمانت
از کوه تا افسانه ی فرهاد راهی نیست

دستم گرفتی ،گفته بودی زندگی اینجاست؟
گفتم بیا تا لحظه ی ایجاد راهی نیست

دنبال امیدی در این تاریکی و بن بست
گشتم تا خود را کنم آزاد ،راهی نیست!


چون سایه در تاریکی شب های تنهایی
از زندگی تا رفتنم از یاد راهی نیست...

#حسین_وصال_پور

دلواپسم که بر لبت امروز نام کیست


دلواپسم که بر لبت امروز نام کیست
گوشَت به نغمه‌ی که و چشمت به جام کیست

تصویر شاه‌بیت درخشان چشم تو
ای عشق! مطلع غزل ناتمام کیست

گودال آب و عکس تو ای ماه! ای دریغ!
زیبایی حلال تو امشب حرام کیست

من بوی گل شنیده‌ام از باد هرزه‌گرد
جز من شمیم پیرهنت در مشام کیست

من آه، من ملال، من افسوس، من دریغ
از دیگران بپرس که دنیا به کام کیست

#فاضل_نظری

خوف هجری که در سینه ی ما ترس شده

خوف هجری که در سینه ی ما ترس شده
زخم در سینه و غم دردلمان درس شده

شام دوشین غزل بی رمق از عشق مباد
ساز من حسرتی از قاب رخ عکس شده

واژه ها شاهد تنهایی من ، خوب نگر !
حال واحوال دلم نبض قلم حبس شده

رمیده غزال غزلم سوی غم آغوش شما
مانده دستی که تنش حسرت یک لمس شده

من ندیدم دمی از روز پریچهره زیبای تو را
بعد از این روی فریبای گلم ، حدس شده

دل دیوانه از این پس که نصیحت شنود
که بگویند نظر سوی هوس نحس شده


#داود_شمسی

بلبل آمد نزد گل .گل سینه اش  را ناز کرد

بلبل‌آمد نزدِ گل ؛ گل سینه اش‌ را ناز کرد
با تبسم خنده‌ای سر د و چشمش باز کرد
دورِ او چرخی زدو رقصیدو با مهری به گل
باغ را از عشقِ پر مهرش پُر از آواز کرد
ناگهان بادی وزید و صحنه‌یِ زیبا ربود...
عشق و احساسِ گل‌و بلبل؛ خزان‌ آغاز کرد
بلبلِ ما گفت:باغِ تو خزان است برو!...
جایِ من؛ با اشکِ تو!!! نتوان‌ مساوی‌باز‌ کرد
بلبلِ‌ما گل رها کرد و به فکرِ او نبود....
در غم‌‌و سختی و اشکِ گل؛بهانه ساز کرد
بلبلِ‌ما شد رفیقِ نیمه راه و با خودش....
در غمِ تنها شدن؛ رویِ رفاقت باز کرد
بلبلِ‌ما چون رفیقِ نیمه راهی گشته بود...
با خودش هم در رفاقت بی‌لیاقت ناز کرد
گر زِ نسرین بشنوی پند و نصیحت از رفیق؛
دوستی را باید از اول بنا آغاز کرد...

#نسرین‌عزیزی

ان شعله که از دیدنت افتاد به جانم

آن شعله که از ديدنت افتاد به جانم
آتش زده بر جسم و تن و روح و روانم

بيتابيِ مـــــن حس غريب الوقَعي بود
من عاجـــــزم از گفتن اين حسِ عيانم

آن تيـــــر نگاهت به بلا کــــرد گرفتار
تاثيـــــرِ نگاهم شده حالا به زيـــــانم

آتش به دلم ميکشد اکنـــــــــون زبانه
نام تـــــــو شده ذکر شب و وردِ زبانم

تو همچو غزالي ومنم مست شکارت
همواره من از جَستن آهــــــو نگرانم

صيادم و استـــاد شکارم ولي انــــگار
خود صيـــــــدِ شکارِ دلِ صياد جوانم

غوغاي عجيبي دل من دارد ازين عشق
اين عشـــق که آتش زده بر کلّ جهــانم

شيرينِ من، اينگونه به من لطف نکن تا
با کندنِ کوهي شب و روزم گــــــذرانم

از دامِ سلاطيــــن هوسبـــــاز حذر کن
از حيله و نيـــرنگ سلاطين بِــــرهانم

مجنون شدم و سخت گرفتار بلايم
يارب به درِ خانه ي ليــــــلي برسانم

#حسین_امیرنژاد

در حوالی دلت لنگرش انداخته .دل

در حوالی دلت، لنگرش انداخته، دل
چشم تو، کار خودش کرده که دل باخته، دل
شوق احرام و طواف تو که، مشتاقش کرد،
موج‌ها از پس طوفان، سپری ساخته، دل
پر تلاطم شده گر موی پریشت، اما
خاطری خوش به خیال تو بپرداخته، دل
ساحل نیمه شب چشم تو آرامگهی است
کز حریر نگهت خیمه‌اش آراسته، دل
امن و عیشی، که مدام از خبرش خرسندیم
مزد صبری شده در عشق، که پرداخته دل
زار می‌زد اگر این جامه به بالایش، لیک
در هوای تو خودش را ز تو نشناخته، دل
زآن زمان بود و نبودش به نگه باخت، امیر
که حوالی دلت، لنگرش انداخته، دل.

#مختار_پولادرگ