نیامدم که بخواهم کنار من باشی

نیامـدم کـه بخواهم کنـارِ مـن باشی
میـانِ اینهمـه بیگانـه یـارِ مـن باشی

دلم گرفته تر از بغضِ مهربانِ شماست
مبـاد آن کـه شمـا غمگسارِ من باشی

تو ای ستارهٔ وحشی که کهکشان زادی
مخـواه روی زمیـن بـر مدارِ من باشی

من از اهالی عشقم، نـه از حوالیِ جبر
خطاست اینکه تو در اختیارِ من باشی

ولی، نـه! من که در اینجا دچارِ پاییزم
چگونـه از تـو نخواهم بهـارِ من باشی

تو میتوانی از آن چشمهای خورشیدی
دریچه ای به شبِ سردو تارِ من باشی

همیشه کـوه بمان تا همیشه نامِ تورا
صـدا کنم کـه مگر اعتبـارِ مـن باشی

گنه کردن گناهی پر زلذت

گنه کردم گناهی پر ز لذت
در آغوشی که گرم و آتشین بود
گنه کردم میان بازوانی
که داغ و کینه جوی و آهنین بود

در آن خلوتگه تاریک و خاموش
نگه کردم بچشم پر ز رازش
دلم در سینه بی تابانه لرزید
ز خواهش‌های چشم پر نیازش

در آن خلوتگه تاریک و خاموش
پریشان در کنار او نشستم
لبش بر روی لبهایم هوس ریخت
ز اندوه دل دیوانه رستم

فرو خواندم بگوشش قصهٔ عشق:
ترا میخواهم ای جانانهٔ من
ترا میخواهم ای آغوش جانبخش
ترا، ای عاشق دیوانهٔ من

هوس در دیدگانش شعله افروخت
شراب سرخ در پیمانه رقصید
تن من در میان بستر نرم
بروی سینه‌اش مستانه لرزید

گنه کردم گناهی پر ز لذت
کنار پیکری لرزان و مدهوش
خداوندا چه میدانم چه کردم
آن خلوتگه تاریک و خاموش

از این خمره نشستن از این خراب شدن

ازاین به خمره نشستن، ازاین خراب شدن
چقدر فاصله مانده است تا شراب شدن؟

رها کنید مرا تا رها شوید از من
عذاب می کشم از مایه عذاب شدن

دلم گرفته ازاینجا، کجاست تنگ خودم؟
چه سود ماهی آزاد منجلاب شدن؟

پرنده بودن و کابوس میله و چنگال
پرنده بودن و هرصبح خیس آب شدن

شبیه پنجره یک عمر سنگسار شوی
به جرم عاشق چشمان آفتاب شدن

ببخش رود بلندم، چراکه راهی نیست
دراین وفور بیابان ، بجز سراب شدن ...


#علی_ارجمند

صاحب شش دانگ این قلبم

صاحب شش دانگ این قلبم...
جز تو هیچکس نیست زیبا رو...؟
منم آن غزل نویس تنهایت
صد درود بر ای تو کمان ابرو..
من به فتوای تو ای زیبا..
روز و شب اسیر "دیوان" م
پای عهدی که بسته ام با تو
من چه شاعرانه می مانم..
می‌خورم قسم به مرگ خودم
به شیوه ی عاشقان دل تنگم..
من فدای قلب تو با نبض ش
که شده قشنگ ترین آهنگم
دست تو پرچم صلح و سفید
مرزهای مهربانی ات نزدیک.
چشم آبی ات همیشه "خلیج"..
جنگل گیسوان تو تاریک...
قد و بالای تو را بنازم من ..
سرو ناز همچون "دماوند" است
آنکه میمیرد برای تو هر روز
شاعری ست که اهل "نهاوند" است


#شهریارکیانی

ای خوش از تن کوچ کردن خانه در جان داشتن

ای خوش از تن کوچ کردن، خانه در جان داشتن

روی مانند پری از خلق پنهان داشتن

همچو عیسی بی پر و بی بال بر گردون شدن

همچو ابراهیم در آتش گلستان داشتن

کشتی صبری در این دریا فکندن هچو نوح

دیده و دل فارغ از آشوب طوفان داشتن

در هجوم ترکتازان و کمانداران عشق

سینه‌ای آماده بهر تیرباران داشتن

روشنی دادن دل تاریک را با نور علم

در دل شب، پرتو خورشید رخشان داشتن

همچو پاکان، گنج در کنج قناعت یافتن

مور قانع بودن و ملک سلیمان داشتن

#پروین_اعتصامی

بی تو اندیشیده ام کمتر به خیلی چیزها

بی تو اندیشیده‌ام کمتر به خیلی چیزها
می‌شوم بی‌اعتنا دیگر به خیلی چیزها

تا چه پیش آید برای من نمی‌دانم هنوز
دوری از تو می‌شود منجر به خیلی چیزها

غیر معمولی است رفتار من و شک کرده است
ـ چند روزی می‌شود ـ مادر به خیلی چیزها

عکس‌هایت، نامه‌هایت، خاطرات کهنه‌ات
می‌زنند اینجا به روحم ضربه خیلی چیزها

هیچ حرفی نیست دارم کم‌کم عادت می‌کنم
من به این افکار زجر آور، به خیلی چیزها

می‌روم هر چند بعد از تو برایم هیچ چیز...
بعد من اما تو راحت‌تر به خیلی چیزها


#نجمه_زارع

میگشاّیی با نمودت بندگان را عقده ای

میگشائی با نمودت بندگان را عقده ای
مینمائی خلق را با این گره وا کردنت

کهکشانی درد را گنجانده ای در سینه ام
از نبوغت ماتم و مبهوت این جا کردنت

پرده پوشی میکنی و حال ما اینگونه است
ای به قربانت شوم ، قربان رسوا کردنت

روزیِ موری رسانی در فلان جا زیر سنگ
روزیِ ما بسته با امروز و فردا کردنت
...
ما که یک قالوا بلی گفتیم ،پس تعجیل کن
نه به آن اصرار و این ، این پا و آن پا کردنت

تو خدایی و خدایی میکنند ابلیسها
خویش را گم کرده ام بی تاب پیدا کردنت

#بهرام_احدی

هر قدر که از عشق پریشان شده باشم

هر قدر که از عشق پریشان شده باشیم
ننگ است اگر از تو پشیمان شده باشیم

از جان و دل خویش گذشتیم به شوقت
تا مایه ی تحسین رقیبان شده باشیم

اعجاز تو این است که با این همه آیه
با کفر نگاه تو مسلمان شده باشیم

چون سایه به دنبال تو هستیم شب و روز
هر چند که از چشم تو پنهان شده باشیم

یک عمر شکستیم ولی یاد نداریم
یک لحظه هم از عشق گریزان شده باشیم

ما خانه خراب غم عشقیم در این خاک
خاکی تر از آنیم که ویران شده باشیم

ای کاش که ای دوست ! بمیریم و نبینیم
بر خوان کسی غیر تو مهمان شده باشیم

#محمدحسن_جمشیدی

میوه فروشی که یمن جاش بود

داستان میوه فروش و روباه

میوه فروشی که یمن جاش بود
روبهکی خازن کالاش بود
چشم ادب بر سر ره داشتی
کلبه بقال نگه داشتی
کیسه‌بری چند شگرفی نمود
هیچ شگرفیش نمی‌کرد سود
دیده به هم زد چو شتابش گرفت
خفت و به خفتن رگ خوابش گرفت
خفتن آن گرگ چو روبه بدید
خواب در او آمد و سر درکشید
کیسه بر آن خواب غنیمت شمرد
آمد و از کیسه غنیمت ببرد
هر که در این راه کند خوابگاه
یا سرش از دست رود یا کلاه
خیز نظامی نه گه خفتن است
وقت به ترک همگی گفتن است

#نظامی_گنجوی

یا از لهیب مکر حسودان به دور باش

یا از لهیب مکر حسودان به دور باش
یا مثل من بسوز و بساز و صبور باش

اهل نظر تواضع بی‌جا نمی‌کنند
در چشم اهل کبر سراپا غرور باش

بی اعتنا به سنگ زدن‌ها در این مسیر
همچون قطار در تب و تاب عبور باش

روشن نمی‌شود به چراغی جهان، ولی
یادآور حقیقت پیدای نور باش

این خانه جای زندگی جاودانه نیست
آماده‌ی شکستن تنگ بلور باش

#فاضل_نظری

و کلمه بود و جهان در مسیر تکوین بود

و کلْمه بود و جهان در مسیر تکوین بود
و دوست داشتن آن کلْمه‌ی نخستین بود

و عشق، روشنی کائنات بود و هنوز
چراغَ‌های کواکب، تمام پایین بود

خدا امانت خود را به آدمی بخشید
که بار عشق برای فرشته سنگین بود

و زندگانی و مرگ آمدند و گفته نشد
کزین دو، حادثه‌ی اولی، کدامین بود؟

اگر نبود، به جز پیش پا نمی‌دیدیم
همیشه عشق، همان دیده‌ی جهان‌بین بود

به عشق از غم و شادی کسی نمی‌گیرد
که هرچه کرد، پسندیده و به آیین بود

اگر که عشق نمی‌بود، داستان حیات
چگونه قابل توجیه و شرح و تبیین بود؟

و آمدیم که عاشق شویم و درگذریم
که راز زندگی و مرگ آدمی، این بود

#حسین_منزوی


از کافه نگو... شب که تنم خسته ی کار است

از کافه نگو... شب که تنم خسته ی کار است
آغوشِ تو دلچسب ترین جای قرار است!

من در که زدم وا کن و محکم بغلم کن
بر خود بفشارم که تنم زیر فشار است

البتّه اگر جراتِ آهو شدنت هست
بگریز و ببین کار پلنگِ تو شکار است

بر سینه ی من چنگ بینداز که امشب
من تشنه ی موسیقی ام و موی تو تار است!

هم قهوه ی دستِ تو به اندازه طبیعی ست
هم قهوه ایِ چشم تو بسیار خمار است

تقویمِ من امسال غمِ مهر ندارد
لبخند تو از اولِ پاییز، بهار است!

یک نفر هست آرام کند جانم را

(یک نفر هست که ارام کند جانم را
او طبیبیست که ماهر شده درمانم را

اوست انگیزه ی این زندگی و هستی من
دل به دریا زدم و اوست همان کشتی من

با نگاهش به من امید به ماندن داده
شعرهایش به من این قدرت خواندن داده

شده چون اب حیاتم که از او جان دارم
من به اعجاز سخن گفتنش ایمان دارم

گر نگاهم کند، از هر حرکت می مانم
هر نکاهش به خودم را برکت می دانم

او خدا نیست ولی معجزه از او دیدم
در سکوتش همه اواز و غزل بشنیدم

تک سواریست که امد و مرا احیا کرد
جان بمن داد و دگر باره مرا بر پا کرد

تا نفس میکشم و عمر به دنیا دارم
دل به او بسته و امید به فردا دارم)

شاید بروی بعد تو از درد بمیرم

شاید بروی بعد تو از درد بمیرم
بی شعله در این محوطه سرد بمیرم

گفتی که نکن گریه و چون مرد قوی باش
بغضم فوران کرد و نشد مرد بمیرم

از بخت بدم بود و نشد زوج شویم تا
من منفی تو عاقبتش فرد بمیرم

می‌خواهم از آن حادثه تا لحضه رفتن
در کوچه تو باشم و ولگرد بمیرم

آماده رفتن شدم و باز نوشتم
یک دشمن محبوب چنین کرد

توباشی رازقی باشد غزل باشد خدا باشد

تو باشی ؛ رازقی باشد ؛ غزل باشد ؛ خدا باشد
بگو این دل اگر آنجا نباشد ؛ پس کجا باشد ؟!

خدا می‌خواست هم‌عصرِ تو باشم ؛ هم‌کلامِ تو
خدا می‌خواست چشمانت برایم آشنا باشد

خودش می‌خواست لبخندت سلامم را بلرزاند
خودش می‌خواست قلبِ ساده‌ی من مبتلا باشد

بگو وقتی دو دل با هم یکی باشد ؛ چرا باید
هزاران سالِ نوری دستِ‌شان از هم جدا باشد ؟!

بگو وقتی دو دلواپس ؛ دو دلدادہ ؛ دو دلبسته
دلت را بسته می‌خواهم ؛ چرا باید رها باشد ؟!

نمی‌خواهم که پابندِ دلِ بی‌طاقتم باشی
تو باید شاد باشی تا جهان بوده‌ست و تا باشد

رها کن شاعران را ؛ ما به غم شادیم و آزادی
مگر آزادگی باید میانِ قیدها باشد !؟

خداحافظ نگفتم تا نگویی”زود برگردی”
خدا می‌خواست لبخندِ تو ختمِ ماجرا باشد

اگر زن باشی و شاعر ؛ خودت هم خوب می‌دانی
که رفتن از کنارِ دوست ؛ باید بی‌صدا باشد...

من به این قوم پر از رنگ و ریا شک دارم

من به این قوم پر از رنگ و ریا شک دارم
به خدا گفتنشان وقت دعا شک دارم

از جفایی که به این مردم بیچاره کنند
به مسلمانی شان هم به خدا شک دارم

در پی قبله نما هر طرفی سجده کنند
به درستی همان قبله نما شک دارم

آنچنان بوی ریا درهمه چا پیچیده
به نسیم خنک باد صبا شک دارم

هر چه درد است و بلا بر سر ما آمده است
من به این قصه تقدیر و قضا شک دارم

آنقدر ثانیه‌ها سخت به ما می گذرد
که به چرخیدن این عقربه‌ها شک دارم

جای من قعر جهنم شده در مذهبشان
چون به هرمسئله‌ی بی چون و چرا شک دارم

با یقین آمده بودیم مردد رفتیم

با یقین آمده بودیم و مردد رفتیم
به خیابان شلوغی که نباید رفتیم

می شنیدیم صدای قدمش را اما
پیش از آن لحظه که در را بگشاید رفتیم

زندگی سرخی سیبی است که افتاده به خاک
به نظر خوب رسیدیم ولی بد رفتیم

آخرین منزل ما کوچه ی سرگردانی ست
در به در در پی گم کردن مقصد رفتیم

مرگ یک عمر به در کوفت که باید برویم
دیگر اصرار مکن باشد، باشد، رفتیم

باسیب لبت دوباره میهمانم کن

.
با سیب لبت دوباره مهمانم کن
با موج نگاه تازه طوفانم کن

دل را به بهشت دیگری دعوت کن
لبخند بزن رخنه در ایمانم کن

شمیم بوسه میبارم به روی تاج موهایت
شهاب نور میپاشم به آن چشمان زیبایت

بخوان آهنگ مجنون را برایم دلبریها کن
بنوشم اوج مستی را از آن آوای گیرایت

میان سجده ام جانا تو پیدایی و پنهانی
بلور عشق میکارم برآن آغوش و گرمایت

مرا با خود ببرجانان مکان مام چشمانت
بچشمت ماه میدوزم بدان رویای لالایت

ثریا عاشقت گشته فراوان دوستت دارد
به قلبت لاله میبندد سرا سوادی مینایت

برایم عاشقی ها کن تمام روز و شبها را
منم پروانه ات باشم سه کنج نازلبهایت


دلم آرامشِ طولانیِ با یار می خواهد!
کمی بوسه، کمی مویت، کمی دیدار می خواهد

میان حسّ تنهایی، میان حال مخدوشم
از آن "آرام باش جانم"، دلم بسیار می خواهد!

میان اینهمه مردم،نفهمید هیچکس من را
تو باش و دردِ دل گویم، دلم غمخوار می خواهد

روانم بس پریشانو، شده فکروهمه چیزم،
مرا آیا که از عمق دلش، دلدار میخواهد؟

دلم درمانده ازاینحال،واین هرروز تکراری
بیا! با تو دلم اصلاً فقط تکرار می خواهد!

همین مصرَع برای کلّ حالِ روحِ من کافیست:
دلم آرامش طولانی با یار می خواهد!

من ندانستم از اول که تو بی مهر ووفائی

من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
عهد نبستن از آن به که ببندی و نهایی

دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم
باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

شمع را باید از این خانه برون بردن و کشتن
تا که همسایه نداند که تو در خانه مایی...

عاشقت هستم.خلاف یک جهان حتی غلط

عاشقت هستم، خلاف یک جهان، حتی غلط!
بی‌ تو من هرگز نخواهم روح و جان، حتی غلط!

در فراسو‌های باور با توام، در یاد و خواب
دوستت دارم منِ مجنون نهان، حتی غلط!

در نی‌ستان وجودم تا دمیدی، شعر شد!
عهد بستم با تو من در آسمان، حتی غلط!

من غلط را دوست دارم گر تو هستی اشتباه!
در غزل‌هایم چو دریایی روان، حتی غلط!

گرچه ما با هم همیشه باتفاوت بوده‌ایم
برخلاف منطق‌ات با من بمان، حتی غلط!

زیبا گل حسرت را در دشت و دمن ..دیدم

زیبا گل حسرت را در دشت ودمن.... دیدم.
چون نازک وزیبا بود یک دسته از آن چیدم.

این گل خبر اورده سرمای خزان رفته.
آهنگ بهار اید.....‌با آمدنت هردم.

یک بار دگر صحرا غرق گل وسنبل شد.
باغ وچمن وبلبل با عطر تو شد ...همدم.

با رقص دل انگیزت سرگشته به رقص آمد.
سر گشته منم ای گل.با دیدن ...تو شادم.

مستانه در این صحرا.با ساغری از گلها.
شاعر شدم ویکدم مستانه غزل خواندم.

ای فصل غیر منتظر داستان من

ای فصل غیر منتظر داستان من!
معشوق ناگهانی دور از گمان من

ای مطلع امید من ای چشم روشنت
زیبا ترین ستاره ی هفت آسمان من

ای در فصول مرثیه و سوگ باز هم
شوقت نهاده قول و غزل بر زبان من

با من بمان و سایه ی مهر از سرم مگیر
من زنده ام به مهر تو ای مهربان من!

کی می رسد زمان عزیز یگانگی
تا من از آن تو شوم و تو از آن من

حسین_منزوی

یک نفر هست که آرام کند جانم را

(یک نفر هست که ارام کند جانم را
او طبیبیست که ماهر شده درمانم را

اوست انگیزه ی این زندگی و هستی من
دل به دریا زدم و اوست همان کشتی من

با نگاهش به من امید به ماندن داده
شعرهایش به من این قدرت خواندن داده

شده چون اب حیاتم که از او جان دارم
من به اعجاز سخن گفتنش ایمان دارم

گر نگاهم کند، از هر حرکت می مانم
هر نکاهش به خودم را برکت می دانم

او خدا نیست ولی معجزه از او دیدم
در سکوتش همه اواز و غزل بشنیدم

تک سواریست که امد و مرا احیا کرد
جان بمن داد و دگر باره مرا بر پا کرد

تا نفس میکشم و عمر به دنیا دارم
دل به او بسته و امید به فردا دارم)

شاعر ناشناس

فریاد مرا گرچه سر انجام شنیدی

فریاد مرا گرچه سرانجام شنیدی
ای دوست! به داد دل من دیر رسیدی

از یاد بِبَر قصه‌‌ی ما را هم از امروز
درباره‌ی ما هرچه شنیدی نشنیدی

آرام بگیر ای دل و کم گریه کن ای چشم!
انگار نفهمیدی و انگار ندیدی

ای نی چه کشیدی مگر از خلق که هر دم
ما آه کشیدیم، تو فریاد کشیدی

گیرم که به دریا نرسیدی چه غم ای رود!
خوش باش که یک چند در این راه دویدی


#علی

آخر چرا در این دیار مرده می مانم؟

آخر چرا در این دیار مرده می‌مانم؟
وقتی همه دردند اما من چو درمانم

تنها ترینم در میان جمع یارانم
صحرائم ار چه از دیار و شهر بارانم

این مردمان مفرغ و سیم و فلزکاری
هیزم نمی‌خواهند جانانم بسوزانم

می‌‌خواستم با نثر گویم از زبان شعر
اما نمی‌فهمد اینها هرچه می‌خوانم

گفتم ز عشق و با هزارن غصه خندیدم
اینها ولی گویند از سستی ایمانم

اینجا همه در نور غرق و زندگی دارند
اما من بیچاره از نورم گریزانم

من مهره مشکی یک بازی شطرنجم
آخر چرا در بین ایشانم نمی‌دانم

تنهایی مختار یارب آنقدر باقی است
تا می‌شود مو‌های من همرنگ دندانم

#مختار

دل به دریای نگاه تو زدن آسان نیست

دل به دریای نگاه تو زدن آسان نیست
مرد میدان منم و ترسی ازین میدان نیست

دوستت دارمو این حس به غزل جا نشود
در ره عشق میان من و تو پایان نیست

تو درخشنده تر از ماه به شب های منی
به خدا ماه به زیبایی تو تابان نیست

مثل تو نیست به دنیا به خدا نیست که نیست
مثل من عشق تورا هیچ کسی خواهان نیست

تن....... در آغوش تو آرام بگیرد از درد
غیر گرمای وجود تو مرا درمان نیست

هرچه کشیدم از سرِ یک آن نگاه بود

هرچه کشیدم از سرِ یک آن نگاه بود
اوضاع قبل آمدنش رو به راه بود...

زندانی‌اش شدم به نگاهی و بعد از آن
در چشمِ من تمامِ جهان راه راه بود

تا آمدم به خود، هَمِه ام را رُبود و رفت
میراثِ من از عشق سری بی کلاه بود

آری شکست خورده‌ام اما، گلایه نیست!
آری شکست خورده‌ام اما صلاح بود...

گاهی طریقِ اوج گرفتن صعود نیست؛
یوسف اگر عزیز شد از لطف چاه بود...

#علی

در نگاه خلق از دیوانگان کم نیستم

در نگاهِ خلق، از دیوانگان کم نیستم!
فکرِ زخمی دیگرم، دنبال مرهم نیستم

ظاهرم چون بید مجنون است و باطن مثل سرو
از تواضع سر به‌ زیر انداختم؛ خم نیستم

لطفِ خورشید است اگر از ماه نوری می‌رسد
آنچه فهمیدی غلط بود؛ آنچه هستم، نیستم!

شیشه‌ای نازک‌دلم؛ اما بدان ای سنگدل
خُرد شد هرکس که می‌پنداشت محکم نیستم

جام زهرت را بیاور، من برای زندگی
بیش از این چیزی که می‌بینی مصمم نیستم...!

#حسین_دهلوی

فرهاد را چو بر رخ شیرین نظر افتاد

فرهاد را چو بر رخ شیرین نظر فتاد
دودش به سر درآمد و از پای درفتاد

مجنون ز جام طلعت لیلی چو مست شد
فارغ ز مادر و پدر و سیم و زر فتاد

رامین چو اختیار غم عشق ویس کرد
یک بارگی جدا ز کلاه و کمر فتاد

وامق چو کارش از غم عذرا به جان رسید
کارش مدام با غم و آه سحر فتاد

زین گونه صد هزار کس از پیر و از جوان
مست از شراب عشق چو من بی‌خبر فتاد

بسیار کس شدند اسیر کمند عشق
تنها نه از برای من این شور و شر فتاد

روزی به دلبری نظری کرد چشم من
زان یک نظر مرا دو جهان از نظر فتاد

عشق آمد آن چنان به دلم در زد آتشی
کز وی هزار سوز مرا در جگر فتاد

بر من مگیر اگر شدم آشفته دل ز عشق
مانند این بسی ز قضا و قدر فتاد

آرمین ز خلق چند نهان راز دل کنی
چون ماجرای عشق تو یک یک به درفتاد


ارسالی از بانو مهتاب

من از هر قید و بندی جز خیال تو رها هستم

.
من از هر قید و بندی جز خیال تو رها هستم
در آغوشت به احوال جهان بی اعتنا هستم

کنارت آنقَدَر خوب است حالم که نمی فهمم
چه مدت پیش هم بودیم یا اصلا کجا هستم

اگر روزی فراموشی بگیرم باز خواهی دید
تو تنها چهره ای هستی که با او آشنا هستم

ببین دیگر من از چشمت نگاهم را نمی دزدم
به حس اعتماد چشم هایت مبتلا هستم

اگر یک ذره شک داری به عشقم، امتحانم کن
خودت آن وقت می بینی از آن دیوانه ها هستم


#مهزادرازی