کرختی

کِرِختی

۱۴۰۲/۹/۱ شماره ثبت ۶۴۶۸۷۳

زخم به زخم

بالا آمدیم

آنجایی که

ما را به سخت جانی خود

این گمان نبود

دود پشت دود

از ناودان پشیمانیمان

این بار محکوم بود

تهوع در تهوع

بالا آوردیم

کینه ی خودخواهی اجدادی

از رسیدن ها کاش نمی ترسیدیم

ما که روزها در پی شادی تاختیم

از خواری این باخت، باک نداریم

ما که مصیبت آزادی خریدیم

آوای خونخواهی شنیدیم

ولی گوش های خباثت فروبستیم

و چشم های جنایت باز کردیم

مادران بی تابی دیدیم

ولی از شرمساری پروایی نکردیم

تکراری های نابی برهم زده ایم

دربست گرفتیم زندگی نباتی

اسیرانی از سکوت خود، شرمساریم

ما که سر سخت خودخواهیم

چون انفرادی های یتیم

اجازه ملاقاتی نداریم

نجات ندادیم خود را

وقتی سِر شدیم از شماتت

حتی وقتی غرق شدیم از جراحت

کمی زود بود

اما عادت کردیم

با ابرهای محنت

سایه های شقاوت بگسترانیم

چون رمقی نیست

اگر خجالت تقلبی بود

تلخی مرگ گواراتر بود

فاطمه زهرا یزدانی کچوئی

من و دستهای سرد برودت

در آغوش عشق

۱۴۰۲/۹/۲ شماره ثبت ۶۴۶۹۰۱

من و دستهای سرد برودت

من و تنهایی همیشه عادت

من و چشم انتظاری عشق

من و تیک تاک یک ساعت

من و یک خونه ی خلوت

من و یک گوشه ی نیمکت

گشته ام سر در گم عشق

اینجا ساکن و بی حرکت

در این دنیای پر نفرت

دنبال عشق پر حرارت

در این خساست عشق

شده ام تندیس حسرت

من و تو هم آغوش عشرت

دلم بسته برایت طاق نصرت

برنگ سفید خوشبختی عشق

در سایه روشن غمکده هجرت

تمام تکیه گاه شده پر مرارت

ستون شانه ها دست جسارت

بیا تا باز کنیم از پای عشق

غل و زنجیر در شب بشارت

بانو.عسل ناظمی

گفتگوی کبوتر بقیع با کبوتر امام رضا

گفتگوی کبوتر بقیع با کبوتر امام رضا:

آی کبوتر که نشستی روی گنبد طلا

هر کجا پر میزنی تو حرم امام رضا

من کبوتر بقیعم با تو خیلی فرق دارم

جای گنبد سرم به روی خاکا میزارم

اونجا هر کی میپره طائر افلاکی میشه

اینجا هر کی میپره بال و پرش خاکی میشه

اونجا خادما با زائرا مهربونن

اینجا زائرا رو از کنار قبرا میرونن

تو که هر شب میسوزه صدتا چراغ دور و برت

به امام رضا بگو تویی غریب یا مادرت؟؟؟؟؟؟

شهادت حضرت فاطمه زهرا (س) تسلیت باد 🖤

رنگ لبخند تو ای دنیا تماشایی نبود

رنگ لبخند تو ای دنیا تماشایی نبود

آنچه ما دیدیم زینت بود زیبایی نبود

هرچه را در جام هستی بود نوشیدم ولی

در شراب عمر تلخی بود و گیرایی نبود

آنچه را مردم غریو کوچ می‌پنداشتند

هیچ غیر از نالهٔ مرغان دریایی نبود

نیستم غمگین گر از من دل بریدند این و آن

عشق ورزیدن به جز تمرین تنهایی نبود

مشت بر دیوار و سر بر سنگ و دندان بر جگر

لب فرو بستیم و راهی جز شکیبایی نبود

#فاضل_نظری

نوشتم این غزلِ نغز با سوادِ دو دیده

نوشتم این غزلِ نغز با سوادِ دو دیده

که بلکه رامِ غزل گردی ای "غزالِ رمیده"

سیاهیِ شبِ هجر و امید صبح سعادت

سپید کرد مرا دیده تا دمید سپیده

ندیده خیر جوانی غمِ تو کرد مرا پیر

برو که پیر شوی ای جوانِ خیر ندیده

به اشک شوق رساندم ترا به این قد و اکنون

به دیگران رسدت میوه ای نهال رسیده

ز ماه شرح ملال تو پرسم ای مه بی مهر

شبی که ماه نماید ملول و رنگ پریده

بهار من تو هم از بلبلی حکایت من پرس

که از خزان گلشن خارها به دیده خلیده

به گردباد هم از من گرفته آتش شوقی

که خاک غم به سر افشان به کوه و دشت دویده

هوای پیرهن چاک آن پری است که ما را

کشد به حلقه دیوانگان جامه دریده

فلک به موی سپید و تن تکیده مرا خواست

که دوک و پنبه برازد به زال پشت خمیده

خبر ز داغِ دل شهریار می شوی اما

در آن زمان که ز خاکش هزار لاله دمیده

#شهریار

از این اصول ِبا تو مغایر،دلت گرفت

از این اصول ِبا تو مغایر،دلت گرفت

از ما که مؤمنیم [به ظاهر] دلت گرفت

بوزینه‌وار زندگی از ما یزید ساخت

از ما ستمگران ِمعاصر دلت گرفت

هرگوشه مقتل است و تو را می‌کشیم ما

از ذاکر و سخنور و شاعر دلت گرفت

جمله حبیب‌های تو هر یک به یک دلیل

رفتند غیر ابن مظاهر، دلت گرفت

«برخی» کبوترند که جلد حرم شدند

از ما پرنده‌های مهاجر دلت گرفت

بذری که کاشتی به دلم را؛حلال کن

لم یزرع است این دل ِبایر؛ دلت گرفت

گنبد کنار رفت و ضریحت عروج کرد!

؛یعنی میان این همه زائر دلت گرفت

از دیو و دد ملولی و انسانت آرزوست

زین همرهان سست عناصر دلت گرفت

#کاظم_بهمنی

گرد غربت پرده زد بر دامن بال و پرم 

گرد غربت پرده زد بر دامن بال و پرم

ياد باد از آشيان و بالِ مهرِ مادرم

آن‌قدر در گردبادِ رنج و حسرت گم شدم

تا غبار آلودِ غم شد چهرۀ حزن آورم

كنجِ غربت هر كه خود را يارِ شاطر می‌نمود

چون گشودم چشم، ديدم اوست بارِ خاطرم

[من حديثم رنگِ ديگر داشت، پيش از پای عشق

اينكه می‌بینی ز دست عشق آمد بر سرم ]

باز هم تا هست باشد عشقِ دردآلود من

عقل كز باغم پريد، و دل كه خون شد در برم

باز بعد از نيمشب شد، باز می‌خوانَد خروس

آن سرودی را كه هر شب مشكل آيد باورم

هيچ شب يادم نمی‌آيد كه پيش از نيمشب

پيكرم در خوابِ راحت ديده باشد بسترم

سوختم تا ريشه پاک، از آتشی تا ريشه سوز

ای نسيم، اما بدان درگه رسان خاكسترم

يک نوازش، يک نگاه گرم ،يک لبخند مهر

نيست، اما آرزو دارد دلِ غم پرورم

شوخ طبعي می‌كنم، تا كس نگويد كبر داشت

ليک با دل نيست همره طبعِ شوخي گسترم

گاه چون سنگم بسختی، گاهی از بالِ نسيم

سخت می‌رنجد دلِ از برگِ گل نازكترم

تا نگويندم كه خشكی، تر زبانی می‌كنم

دل عزادار است و من با تار خود رامشگرم

خندم اندر جمع بيدردان، و ليكن ناگهان

ياد دردی موی را سوزن كند بر پيكرم

چون خيال روی و مويش پيش چشم آرم، به شوق

اشک ريزم، موی گویی رفته در چشمِ ترم

مست كرد امشب نسيمِ مست شهريور مرا

گرچه باز از چشمِ تر آبانم، از دل آذرم

ماه شهريور پر است از خاطراتِ عشقِ من

من به جان تا زنده باشم، عاشقِ شهريورم

شاهدم باش ای سحر! كامشب تو خنديدی و من

همچنان گريان به يادِ آن بت افسونگرم

آن بهشتِ آرزويم، تاجِ عمرم، هستيم

سايه پروردِ خيالم، نازنينم، دلبرم

#مهدی_اخوان‌ثالث

به هر دل‌بستنم عمری پشیمانی بدهکارم

به هر دل‌بستنم عمری پشیمانی بدهکارم

نباید دل به هرکس بست، اما دوستت دارم

پر از شور و شعف با سر به سویت می‌دوم چون رود

تو دریا باش تا خود را به آغوش تو بسپارم

دل‌آزار است یا دلخواه، ماییم و همین یک دل

ببر یا بازگردان! من به هر صورت زیانکارم

ملامت می‌کنندم دوستان در عشق و حق دارند

تو بیزار از منی، اما مگر من دست بردارم

[ تو خواب روزهای روشن خود را ببین ای دوست!

شبت خوش گرچه امشب نیز من تا صبح بیدارم ]

#فاضل_نظری

از اینجا می‌روم روزی تو می‌مانی و فصلی زرد

از اینجا می‌روم روزی تو می‌مانی و فصلی زرد

بگو با این خزانِ آرزوهایم چه خواهی کرد؟

از اینجا می‌روم شاید همین امروز یا فردا

تو خواهی ماند تنها در حصارِ خشت‌هایی سرد

از اینجا می‌روم تا شهر فرداهای نامعلوم

که آنجا سرنوشتم هر چه پیش آورد، پیش آورد

از اینجا می‌روم اینجا کسی آیینه باور نیست

که دارد آسمانش سنگ می‌بارد، زمینش گرد

دریغا دیر خیلی دیر، خیلی دیر فهمیدم

که من چندی‌ست هستم از مدار اعتنایت طرد

در آن آغاز بعد از من در این پایان بعد از تو

که خواهی دید خیلی فرق دارد مرد با نامرد

تو را در خواب‌هایم بعد از این دیگر نخواهم دید

تو را با آب‌ها آیینه‌ها معنا نخواهم کرد

#محمد_سلمانی

راه چاره‌اش مرگ است، کشوری که طاعونی‌ست

راه چاره‌اش مرگ است، کشوری که طاعونی‌ست

معجزه نخواهد شد، روزگارِ جادو نیست

هر تلاش بی‌ثمر است... قسمتی که سخت‌تر است

این امیدِ لعنتیِ توده‌های افیونی‌ست

عشق و شوق و خنده حرام! در هوا پرنده حرام!

حقّ زندگی داریم، چون شکنجه قانونی‌ست!

شوقِ قدرتِ برتر! انتخاب یک رهبر!

تا همیشه بر سرمان سایه‌ی همایونی‌ست!!

خاورِمیانه منم، احمقِ زمانه منم

چون که فکر می‌کردم قابل دگرگونی‌ست

پِیک‌پِیکْ سم خورده! در سَرَم کسی مرده

این سکوتِ افسرده، یک نمودِ بیرونی‌ست

گریه‌ای دوباره شده، از وسط دو پاره شده

نصف کشورم خونی‌ست، نصف کشورم خونی‌ست

انفجار می‌خواهد تا که ناپدید شود

کشوری که شاعرِ آن، یک جنازه در گونی‌ست!

#سیدمهدی_موسوی

ناخواسته بر پیکرِ من پیله تنیدی

ناخواسته بر پیکرِ من پیله تنیدی

تا دل به تو بستم ز دلم ساده بریدی

آهسته به سویم به‌ قدم آمدی اما

تا حرفِ سفر شد ز من از شوق دویدی

رفتی همه دیدند زداغت چه کشیدم

لب باز بکن تا که ببینم چه کشیدی

گویند اگر مرده‌ام از غصه درست است

با رفتنت آمد به سرم هر چه شنیدی

با قصدِ نوازش شده بودم به تو نزدیک

چون رنگ ز رخسار من از ترس پریدی

[ یک‌بار دگر آمدی از عشق بخوانم

اما چه کنم دوست کمی دیر رسیدی ]

خالی شده قلبم ز تو از وقت وداعت

آن روز که از چشم من آهسته چکیدی

از شعله‌ی من دور شو پروانه‌ی مجنون

جز سوختن بال و پر از عشق چه دیدی؟

دلسوزی‌ات ای کاش که این‌گونه نمی‌شد

له کرد غمت شاخه گلی را که نچیدی

شد کشتی دل در غم خود غوطه‌ور اما

یک‌بار هم ای باد، موافق نوزیدی

محمد_شیخی

اتفاقی رسید از راه و

اتفاقی رسید از راه و

دست بر شانه ی من و تو نهاد

ابر دیوانه ای به چشم من و

کاسه ای خون به چشم های تو داد

گریه کردم که مهربان بشوی

-من به تأثیر گریه معتقدم-

گریه کردم چنان که چشمانم

گریه ام را نمی برد از یاد

شب تحویل سال بود انگار ..

شب مرگ پدر بزرگم بود

شب تحویل مرگ بود اصلاً

اتفاقی که اتفاق افتاد

در صف سینما تو را دیدم

در صف بانک ، در صف مترو

در صفوف بزرگ زندگی ام

در صف انتظارهای زیاد

سر خاک پدر بزرگ خودم

سر خاک خودم ، کنار خودم

هر کجا انتظار معنی داشت

هر کجا انتظار معنی داد

از تو دیدم ، و از تو می بینم

دست هایی که عاشقانه ترند

و از این چشم عاشقانه ، ترند

-دستم از دامنت بریده مباد-

کاسه ای صبر می دهند به من

مُرده ام ، قبر می دهند به من

تَه صف مانده ام ، نمی شنوی؟!

زیر و رو شد گلویم از فریاد

چند بُعدی ترین زندگی ام!

سخت سرِ سخت بخت برگشته!

پیش تو هیچ ، پیش تو پوچند

سنگ ها در تمامی ابعاد

اتفاق اتفاق می اُفتد

-من به این اعتقاد معتقدم-

گریه کن بلکه مهربان بشوی ..

گریه کردیّ و سیل راه افتاد

پس به دیوانه خانه راهی شو

خود دیوانه خانه خواهی شد

خانه ی تو خراب تر شده است

زنِ دیوانه! خانه ات آباد!

#حسین_صفا 🤍

خراب از باد پائیز خمارانگیز تهرانم

خراب از باد پائیز خمارانگیز تهرانم

خمار آن بهار شوخ و شهر آشوب شمرانم

خدایا خاطرات سرکش یک عمر شیدایی

گرفته در دماغی خسته چون خوابی پریشانم

خیال رفتگان شب تا سحر در جانم آویزد

خدایا این شب آویزان چه می خواهند از جانم

پریشان یادگاری های بر بادند و می پیچند

به گلزار خزان عمر چون رگبار بارانم

خزان هم با سرود برگ ریزان عالمی دارد

چه جای من که از سردی و خاموشی زمستانم

مگر کفارهٔ آزادی و آزادگی‌ها بود

که اعصابم غل و زنجیر گشت و صبر زندانم

به بحرانی که کردم آتشم شد از عرق خاموش

خوشا آن آتشین‌تب‌ها که دلکش بود هذیانم

سه تار مطرب شوقم گسسته سیم جانسوزم

شبان وادی عشقم شکسته نای نالانم

نه جامی کو دمد در آتش افسرده جان من

نه دودی کو برآید از سر شوریده سامانم

شکفته شمع دمسازم چنان خاموش شد کز وی

به اشک توبه خوش کردم که می بارد به دامانم

گره شد در گلویم ناله جای سیم هم خالی

که من واخواندن این پنجه پیچیده نتوانم

کجا یار و دیاری ماند از بی مهری ایام

که تا آهی برد سوز و گداز من به یارانم

سرود آبشار دلکش پس قلعه ام در گوش

شب پائیز تبریز است در باغ گلستانم

گروه کودکان سرگشته چرخ و فلک بازی

من از بازی این چرخ فلک سر در گریبانم

به مغزم جعبه شهر فرنگ عمر بی حاصل

به چرخ افتاده و گوئی در آفاقست جولانم

چه دریایی چه طوفانی که من در پیچ و تاب آن

به زورقهای صاحب کشته سرگشته می مانم

ازین شورم که امشب زد به سر آشفته و سنگین

چه می گویم نمی فهمم چه می خواهم نمی دانم

به اشک من گل و گلزار شعر فارسی خندان

من شوریده بخت از چشم گریان ابر نیسانم

کجا تا گویدم برچین و تا کی گویدم برخیز

به خوان اشک چشم و خون دل عمریست مهمانم

فلک گو با من این نامردی و نامردمی بس کن

که من سلطان عشق و شهریار شعر ایرانم

#شهریار❤️

گفته بودم بی تو می‌میرم ولی این بار نه

گفته بودم بی تو می‌میرم ولی این بار نه

گفته بودی عاشقم هستی ولی انگار نه

هرچه گویی دوستت دارم به جز تکرار نیست

خو نمی‌گیرم به این تکرار طوطی وار، نه!

تا که پابندت شوم از خویش می‌رانی مرا

دوست همدمت باشم ولی سربار نه

دل فروشی می‌کنی، گویا گمان کردی که باز

با غرورم می‌خرم آن را، در این بازار نه

قصد رفتن کرده‌ای تا باز هم گویم بمان

بار دیگر می‌کنم خواهش، ولی اصرار نه

گه مرا پس می‌زنی گه باز پیشم می‌کشی

آنچه دستت داده‌ام نامش دل است افسار نه

می‌روی اما خودت هم خوب می‌دانی عزیز

می‌کنی گاهی فراموشم ولی انکار نه

سخت می‌گیری به من با این همه از دست تو

می‌شوم دلگیر شاید نازنین بیزار نه :)

پریناز_جهانگیر_عصر

گر تو هم چون ما پریشان‌حال و تنهایی بیا

گر تو هم چون ما پریشان‌حال و تنهایی بیا

جمع، جمع مردم تنهاست می‌آیی بیا

ساغری از خون دل داریم و حسرت می‌خوریم

گر در این میخانه هم پیمانهٔ مایی بیا

گریه چیزی از غم عاشق نمی‌کاهد ولی

گر بنا داری به اندوهت بیفزایی بیا

مثل سنگی، رود را دامن گرفتم، رفت و گفت:

گر توانستی ز پایت بند بگشایی بیا

سایه‌ای افتاده بر دیوار، آیا این تویی

ای رسول مرگ می‌دانم که اینجایی بیا

فاضل_نظری

دلم هوای گریه داشت

دلم هوای گریه داشت

اگرچه عقل، خام شد

من از سکوت خواندمش

که ماجرا تمام شد

هرآنچه رفت، قصّه بود

هرآنچه گفت، باد بود

که اشتباه چشم‌هام

همیشه اعتماد بود

اگرچه باختم ولی

به معنی سقوط نیست

سکوت کرده‌ام ولی

سکوت من، سکوت نیست

چگونه قصّه سر کند

دلی که غرقِ در غم است

برای حرف‌های من

سی و دو حرف هم کم است

مرا امیدِ وصل نیست

که تا ابد مسافرم

فقط اشاره‌ای بکن

برای گریه حاضرم

برای لمس این جنون

من از غرور کاستم

هرآنچه گفت، گفتم و

هرآنچه خواست، خواستم

منی که از تو باختم

نه خسته‌ام، نه دلخورم

به هیچ‌چی نیاز نیست

من از حضور تو پُرم!

اگرچه باختم ولی

به معنی سقوط نیست

سکوت کرده‌ام ولی

سکوت من، سکوت نیست

چگونه قصّه سر کند

دلی که غرق در غم است

برای حرف‌های من

سی و دو حرف هم کم است

#سید_مهدی_موسوی

در این پاییز حلق آویز خنجرها فراوانند

در این پاییز حلق آویز خنجرها فراوانند

برادر کور خواندی نابرادرها فراوانند

برادر موج سرکش سنگ خواهد شد در این ساحل

صدف‌ها لانه‌ی خرچنگ خواهد شد در این ساحل

مراقب باش حوض نقره‌ای قلاب هم دارد

که نیلوفر شدن تنهایی مرداب هم دارد

همان دستی که آخر خنجری از پشت خواهد زد

به حلوای تو در روز عزا انگشت خواهد زد

بترس از آنکه دست جاده با جادو یکی باشد

مسیر خانه‌ی صیاد با آهو یکی باشد

بزن اما از این دیوار مشتت در نمی‌آید

کسی در زندگی جز مرگ پشتت در نمی‌آید

سکوتم را پذیرفتی دل بی‌طاقتم را نه

تو تنها چهره‌ام را می‌شناسی، غربتم را نه

احسان_افشاری

شاخه را محکم گرفتن این زمان‌ بی‌فایده‌ست

شاخه را محکم گرفتن این زمان‌ بی‌فایده‌ست

برگ می‌ریزد، ستیزش با خزان بی‌فایده‌ست

گاه سکّان را رها کردن نجاتِ کشتی است

گاه بین موج و طوفان، بادبان بی‌فایده‌ست

بال وقتی بشکند از کوچ هم باید گذشت

دست و پا وقتی نباشد نردبان بی‌فایده‌ست

تیر از جایی که فکرش را نمی‌کردم رسید

دوری از آن دلبر ابروکمان بی‌فایده‌ست

تا تو بوی زلف‌ها را می‌فرستی با نسیم

سعی من در سر‌به‌زیری بی‌گمان‌ بی‌فایده‌ست

در منِ عاشق توانِ ذره‌ای پرهیز نیست

پرت کن ما را به دوزخ، امتحان بی‌فایده‌ست

از نصیحت کردنم پیغمبرانت خسته‌اند

حرف موسی را نمی‌فهمد شبان،بی‌فایده‌ست

من به دنبال خدایی که بسوزاند مرا

همچنان می‌گردم اما همچنان بی‌فایده‌ست

کاظم_بهمنی

دانی که چنگ و عود چه تَقریر می‌کنند؟

دانی که چنگ و عود چه تَقریر می‌کنند؟

پنهان خورید باده که تَعزیر می‌کنند

ناموسِ عشق و رونقِ عُشّاق می‌بَرند

عیبِ جوان و سرزنش پیر می‌کنند

جز قلبِ تیره هیچ نشد حاصل و هنوز

باطل در این خیال که اِکسیر می‌کنند

گویند رمزِ عشق مگویید و مشنوید

مشکل حکایتی‌ست که تَقریر می‌کنند

ما از برونِ در شده مغرورِ صد فریب

تا خود درونِ پرده چه تدبیر می‌کنند

تشویشِ وقتِ پیرِ مُغان می‌دهند باز

این سالِکان نِگَر که چه با پیر می‌کنند

صد مُلکِ دل به نیم نظر می‌توان خرید

خوبان در این معامله تَقصیر می‌کنند

قومی به جِدّ و جهد نهادند وصلِ دوست

قومی دگر حواله به تقدیر می‌کنند

فِی الجُمله اعتماد مَکُن بر ثباتِ دَهر

کاین کارخانه‌ایست که تغییر می‌کنند

مِی خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب

چون نیک بنگری همه تزویر می‌کنند

حافظ

ثمر ندیده وجودم، درختِ کاجم من

ثمر ندیده وجودم، درختِ کاجم من

و ارغوانِ غم‌ آلودِ ابتهاجم من

در این زمانه کسی پاک‌دامنی نخرید

عزیزِ مصرم و این روزها حراجم من

طبیب و نسخه و دارو گره‌گشایت نیست

دُچار من شده‌ای، دردِ لا‌علاجم من

نگیر خرده چرا خیره در تو می‌نگرم

شبیهِ ماهیِ در صید، هاج و واجم من

نخند ، عشوه نیا ، دم به دم رهام نکن

عبوس و خیره‌سر و دمدمی مزاجم من

غریق را چه سخن غیر دست و پا زدن است؟

نبین سکوتِ مرا، غرق احتیاجم من

سجاد_شهیدی

بگو به عقربه ها موقع دویدن نیست

بگو به عقربه ها موقع دویدن نیست

که شب همیشه برای به سر رسیدن نیست

به خواب گفته ام امشب که از سرم بپرد

شبی که پیش منی، وقت خواب دیدن نیست

من از نگاه تو ناگفته حرف می خوانم

میان ما دو نفر گفتن و شنیدن نیست

نگاه کن به غزالان اهلی چشمم

دو مست رام که در فکرشان رمیدن نیست

بگیر از لب داغم دو بیت بوسه ناب

همیشه شعر سرودن که واژه چیدن نیست

برای من قفس از بازوان خویش بساز

که از چنین قفسی میل پر کشیدن نیست

تو آسمان منی؛ جز پناه آغوشت

برای بال و پرم وسعت پریدن نیست

سیده_تکتم_حسینی

نوشتم این غزل نغز با سواد دو دیده

نوشتم این غزل نغز با سواد دو دیده

که بلکه رام غزل گردی ای غزال رمیده

سیاهی شب هجر و امید صبح سعادت

سپید کرد مرا دیده تا دمید سپیده

ندیده خیر جوانی غم تو کرد مرا پیر

برو که پیر شوی ای جوان خیر ندیده

به اشک شوق رساندم ترا به این قد و اکنون

به دیگران رسدت میوه ای نهال رسیده

ز ماه شرح ملال تو پرسم ای مه بی مهر

شبی که ماه نماید ملول و رنگ پریده

بهار من تو هم از بلبلی حکایت من پرس

که از خزان گلشن خارها به دیده خلیده

به گردباد هم از من گرفته آتش شوقی

که خاک غم به سر افشان به کوه و دشت دویده

هوای پیرهن چاک آن پری است که ما را

کشد به حلقه دیوانگان جامه دریده

فلک به موی سپید و تن تکیده مرا خواست

که دوک و پنبه برازد به زال پشت خمیده

خبر ز داغ دل شهریار می شوی اما

در آن زمان که ز خاکش هزار لاله دمیده

شهریار

شاخه‌ای خشکید و از چنگ شکوفایی گریخت

شاخه‌ای خشکید و از چنگ شکوفایی گریخت

خوش‌به‌حال هرکه از غم‌های دنیایی گریخت

همنشینی با کسی دلتنگی‌‌‌ام را کم نکرد

کاش می‌شد لحظه‌ای از دست تنهایی گریخت

بی‌وفایی شد جواب مهربانی، حیف شد

خواستی از پای آهو بند بگشایی گریخت

هرکه حسنی داشت راهش را زلیخایی گرفت

ماهرویی کو که از تاوان زیبایی گریخت

رود روزی از خودش پرسید هجرت تا کجا؟

بعد شد مرداب و از بیهوده‌پیمایی گریخت

با طناب مرگ بیرون آمد از گودال عمر

ماهی دلمرده از تنگ تماشایی گریخت

فاضل نظری

روی دستش، پسرش رفت، ولی قولش نه!

روی دستش، پسرش رفت، ولی قولش نه!

نیزه ها تا جگرش رفت، ولی قولش نه!

این چه خورشیدِ غریبی ست که با حالِ نزار،

پای نعشِ قمرش رفت، ولی قولش نه!

باغبانی ست عجب! آن که در آن دشتِ بلا،

به خزانی ثمرش رفت ، ولی قولش نه!

شیر مردی که در آن واقعه هفتاد و دو بار،

دستِ غم بر کمرش رفت، ولی قولش نه!

جان من برخیِ " آن مرد " که در شط فرات،

تیر در چشمِ ترش رفت، ولی قولش نه!

هر طرف می نگری نامِ حسین است و حسین،

ای دمش گرم! سرش رفت، ولی قولش نه!

حسین_جنتی

به نام نامی سر، بسمه‌ تعالی سر

به نام نامی سر، بسمه‌ تعالی سر

بلند مرتبه پیکر، بلند بالا سر

فقط به تربت اعلات، سجده خواهم کرد

که بندۀ تو نخواهد گذاشت، هرجا سر

قسم به معنی لا یُمکِنُ الفرار از عشق

که پر شده است جهان، از حسین سرتاسر

نگاه کن به زمین! ما رأیت إلّا تن

به آسمان بنگر! ما رأیت إلّا سر

سری که گفت: «من از اشتیاق لبریزم

به سرسرای خداوند می‌روم با سر

هر آنچه رنگ تعلق، مباد بر بدنم

مباد جامه، مبادا کفن، مبادا سر.»

همان سری که “یحب الجمال” محوش بود

جمیل بود، جمیلا بدن، جمیلا سر

سری که با خودش آورد بهترین‌ها را

که یک به یک، همه بودن سروران را سر

زهیر گفت: حسینا! بخواه از ما جان

حبیب گفت: حبیبا! بگیر از ما سر

سپس به معرکه عابس، ”أجِنّنی" گویان

درید پیرهن از شوق و زد به صحرا سر

بنازم ”أمّ وهب” را، به پارۀ تن گفت

برو به معرکه با سر ولی میا با سر

خوشا به حال غلامش، به آرزوش رسید

گذاشت آخر سر، روی پای مولا سر

چنان‌که یک تن دیگر به آرزوش رسید

به روی چادر زهرا گذاشت سقا، سر

در این قصیده ولی آنکه حُسن مطلع شد

همان سری‌ست که برده برای لیلا سر

همان که احمد و محمود بود سر تا پا

همان سری که خداوند بود، پا تا سر

پسر به کوری چشمان فتنه، کاری کرد

پر از علی شود آغوش دشت، سرتاسر

میان خاک، کلام خدا مقطعه شد

میان خاک؛ الف، لام، میم، طا، ها، سر

حروف اطهر قرآن و نعل تازۀ اسب

چه خوب شد که نبوده است بر بدن‌ها سر

تنش به معرکه سرگرم فضل و بخشش بود

به هرکه هرچه دلش خواست داد، حتی سر

جدا شده است و سر از نیزه‌ها درآورده است

جدا شده است و نیفتاده است از پا سر

صدای آیۀ کَهفُ الرَّقیم می‌آید

بخوان! بخوان و مرا زنده کن مسیحا سر

بسوزد آن همه مسجد، بمیرد آن اسلام

که آفتاب درآورد از کلیسا سر

عقیله، غصه و درد و گلایه را به که گفت؟

به چوب، چوبۀ محمل، نه با زبان، با سر

دلم هوای حرم کرده است می‌دانی

دلم هوای دو رکعت نماز بالا سر

سید حمید رضا برقعی

زمان میانِ من و او جدایی افکنده‌ست

زمان میانِ من و او جدایی افکنده‌ست

من ایستاده در اکنون و او در آینده‌ست

چه مایه گشتم و آینده حال گشت و گذشت

هنوز در پی آینده، حال گردنده‌ست!

به هر قدم قدَری گفتم از زمان کندم

کنون چو می‌نگرم او ز عمرِ من کنده‌ست

که سر برآرد ازین ورطه جز کسی که هلاک

کمندِ شوقِ کنارش به گردن افکنده‌ست

بهانه کششِ عشق و کوششِ دل من

همین غم است که مقصودِ آفریننده‌ست!

به آرزو نرسیدیم و دیر دانستیم

که راه دورتر از عمرِ آرزومندست

تو آن زمان به سرم سایه خواهی افکندن

که پیشِ پای تو ترکیبِ من پراکنده‌ست

به شاهراهِ طلب بیم نامرادی نیست

زهی امید که تا عشق هست پاینده‌ست

ز دورباشِ حوادث دلم ز راه نرفت

بیا که با تو هنوزم هزار پیوندست

به جان سایه که میرنده نیست آتش عشق

مبین به کشته عاشق که عاشقی زنده‌ست

هوشنگ_ابتهاج

باز کن نغمه جانسوزی از آن ساز امشب

باز کن نغمه جانسوزی از آن ساز امشب

تا کنی عقده اشک از دل من باز امشب

ساز در دست تو سوز دل من می‌گوید

من هم از دست تو دارم گله چون ساز امشب

مرغ دل در قفس سینه من می‌نالد

بلبل ساز ترا دیده هم آواز امشب

زیر هر پرده ساز تو هزاران راز است

بیم آنست که از پرده فتد راز امشب

گرد شمع رخت ای شوخ من سوخته جان

پر چو پروانه کنم باز به پرواز امشب

گلبن نازی و در پای تو با دست نیاز

می‌کنم دامن مقصود پر از ناز امشب

کرد شوق چمن وصل تو ای مایه ناز

بلبل طبع مرا قافیه پرداز امشب

شهریار آمده با کوکبه گوهر اشک

به گدائی تو ای شاهد طناز امشب

شهریار

باشد، تو نیز بر جگرم خنجری بزن

باشد، تو نیز بر جگرم خنجری بزن

با من دم از هوای کس دیگری بزن

پرواز با رقیب اگر فرصتی گذاشت

روزی به آشیانه من هم سری بزن

ای دل به جنگ جمع رقیبان شتاب کن

سرباز نیمه جان! به صف لشکری بزن

درد فراق آمد و عشق از دلم نرفت

ای روزگار سیلی محکمتری بزن !

شاید که جام بشکنم و توبه ای کنم

ای مرگ! پیش از آنکه بیایی دری بزن!

سجاد_سامانی

سبــز است بـاغ آینــه از بــاغبــانی‌ات

🚩🕊🚩🕊🚩🕊🚩🕊🚩

🚩🕊🚩🕊🚩🕊🚩

🚩🕊🚩🕊🚩

🚩🕊🚩

🚩

🕊

༊࿐༊𖡹🖤𖡹༊࿐༊

🌷بسم الله الرحمن الرحیم🌷

💚اللهم صل علی محمد و آل محمد💚

سبــز است بـاغ آینــه از بــاغبــانی‌ات

گــل کرد شوق عـاطفه از مهربانی‌ات

از بس که خار خاطره بر پای تو نشست

چــشم کسی نـدیــد گــل شــادمــانی‌ات

حتی در آن نمــاز شبی که نشستـه بود

پـیــدا نـشـد تـشـهّـدی از نــاتــوانـی‌ات

آن‏جا که روز کـوفه ز رزم تو شام بود شوق حماسه میچکد از خطبه خوانی‌ات

آری شکـست فـرق یـزیـد و یـزیـدیان

ازخطبـه های حیدری و جان فشانی‌ات

با آن سری که در طبق آمد، شبی بگو

لبــریــز بــوسه بــاد لب خیــزرانی‌ات

عمر سه ساله صبر دل از لاله میگرفت

آتــش نــمی‌زنـیــم به داغ نـهــانــی‌ات

"و سیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون"

🚩‌ اَلسَّلامُ عَلَیْكَ یا اَبا عَبْدِاللهِ

🚩 وَ عَلَى الاَْرْواحِ الَّتی حَلَّتْ بِفِنائِكَ

🚩 عَلَیْكَ مِنّی سَلامُ اللهِ اَبَداً

🚩 ما بَقیتُ وَ بَقِیَ اللَّیْلُ وَالنَّهارُ

🚩 وَ لا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّی لِزِیارَتِكُمْ،

🚩 اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ

🚩 وَ عَلى عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْن

🚩 وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَیْن

🚩 وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَیْن

‌‌‌╲\ ╭``┓

╭``🥀``╯

┗``╯ \╲‌

==== 🚩🥀 🚩====

==== 🚩🥀 🚩====

ای کاش که ما نیز کمی یاد تو بودیم

#یاصاحب_الزمان✨

ای کاش که ما نیز کمی یاد تو بودیم

در هر نفس و هر قدمی یاد تو بودیم

هنگام خوشی یاد تو از خاطرمان رفت...

با دیدن هر درد و غمی یاد تو بودیم

اینگونه به بی راهه نمی رفت دل ما

هر روز اگر قدر دمی یاد تو بودیم

امروز جهان تشنه عدل است،کجایی؟

ما با خبر از هر ستمی یاد تو بودیم

ما فکر گناهیم و تو فکر غم مایی...

ای کاش که ما نیز کمی یاد تو بودیم

‌‌‌‌‌

اللهم عجل لولیک الفرج