دیشب که به یاد رخ زیبای تو بودم

دیشب که به یاد رخ زیبای تو بودم
در وصف رخت یک غزل ناب سرودم

آماده شدم بهر نمازم که به ناگاه
یاد تو رسید و تو شدی بود و نبودم

هنگام اقامه لبت آمد به خیالم
یک بوسه از آن کنج لب لعل ربودم

هم رفت نماز از کف و هم مست نگشتم
از هر دو طرف بوسه ضرر بود نه سودم

بین دو نمازم غزلی فاصله افتاد
با چشم و لبت بود همه گفت و شنودم

در رکعت دوّم مثلاً سخت گرفتم
از چشم تو گفتم عوض ذکر سجودم

خون کرده دلم را غم چشمان سیاهت
بنگر که ببینی چه سیاه و چه کبودم

یک تیر ز مژگان بلند تو رها شد
صاف آمد و بنشست در اعماق وجودم

می‌ترسم از آن روز که با غیر نشینی
تقصیر خودم نیست که اینگونه حسودم....

مِه آلودم، شبیه جاده ی چالوس بارانی

مِه آلودم، شبیه جاده ی چالوس بارانی
تو را حس می‌کنم در زیر چترم با پریشانی

پریشانم بلا تکلیف فردایم، همان گونه
که درگیر است شب با دفترش طفل دبستانی

مرا نِی فرض کردی! گُرده هایم را تراشیدی
به جانم دست بردی با لبِ چاقوی زنجانی

نزن بالا به دست ابروانت، تار گیسو را
مسیر تورهای بوم گردی را بگردانی

شبیه نبض بین ماندن و رفتن پر آشوبم
نه بیرون می‌زنی از مرز تقدیرم نه می‌مانی

برای قند من، لبخند شیرین ات ضرر دارد
حواسم نیست! دعوت می‌کنم دشمن به مهمانی

حلاوت دارد آن عیدی که از تبعید برگردم
نباتی از لبت را حل کنی در چای لیوانی

اشارت‌های مرموزت، زبان ساده ی روزت
تناقض دارد این سبک عراقی و خراسانی

#مجتبی_نظام_آبادی

مـوج گیسوی سیاهت بـوی باران می دهد


مـوج گیسوی سیاهت بـوی باران می دهد
خنـد هـای گاه گاهـت بـوی باران می دهـد

عشوه چشمان تو عالم یریشان کرده است
برق چشـمان سیاهت بـوی بـاران می دهد

گر چه با صد واژه گویم شعری از ناز نگاه
شـعر ام از ناز نگاهت بوی باران می دهـد

در مسیر بـاد و باران مو پریشان کرده ای
چـادر و شـال وکلاهت بوی باران می دهد

تــازه فهـمیدم نــگاهت گفته ها دارد ، ولی
اشـک مانده در نگاهت بوی باران می دهد

گـر چـه با صـدها تبسم بـرده ای دل ازکفم
خنـده های قاه قـاهت بوی باران می دهـد

اشـتیاقی در پـس نـاز نگاهت خفـته است
نـاز چشـم بی پنـاهت بـوی باران می دهـد

خوشه چین ان نگاهت حسرتی دارد به دل
خـرمـن زلـف سیاهت بـوی باران می دهــد

#علی_فعله_گری

یخ می‌زند دنیای من! دنیای من منهای تو

یخ می‌زند دنیای من! دنیای من منهای تو
دنیا ندارد جاذبه، منهای من، منهای تو

می‌بازد از غم زندگی رنگ و؛ دگرگون می‌شود
معنای عشق و عاشقی، معنای من، منهای تو

جمع تو با من می‌شود، مایی به عمق هستی‌ام
مجنون چه معنا می‌دهد، لیلای من؟ منهای تو

تو ضرب در من می‌شود پایان غم‌ها، خوب من
غم می‌شود همخانه‌ام، رویای من، منهای تو

تقسیم کردم عشق را نصفش ز من نصفش ز تو
معنی ندارد سهم من، شیدای من، منهای تو

#سید_محمود_مظفری

تا دلم هم‌نفس غم نشده ساده بیا

تا دلم هم‌نفس غم نشده ساده بیا
فرصت گریه فراهم نشده ساده بیا

از بدِ حادثه هرچند کمی خسته شدیم
چیزی از ارزشمان کم نشده ساده بیا

بین ما فاصله بیداد نکرده‌ست هنوز
خانه همرنگ جهنم نشده ساده بیا

تا زمانی که درختان تنومند بهشت
خسته از حضرت آدم نشده ساده بیا

من صدای تپش قلب تو را می‌شنوم
هفته‌ها رفت و منظم نشده ساده بیا

تا معمای غزل بیشتر از حدّ مجاز
سخت و پیچیده و مبهم نشده ساده بیا

#مهدی_حبیبی

بی‌تو دلم بی‌تاب و دلگرمِ سحر نیست  

بی‌تو دلم بی‌تاب و دلگرمِ سحر نیست
جز نام تو در سینه‌ام شوق دگر نیست

رفتی و بعد از تو جهانم سوت و کور است
دیگر برایم شادی و شور و شرر نیست

با خاطراتت زندگی کردم همیشه
با من کسی جز خاطراتت همسفر نیست

این دل برای دیدنت بیدار مانده‌ست
چشمی که گریان است پیشت بی اثر نیست

عطری که از چادر نمازت می‌وزد یار
در زندگی چیزی از این پاکی معطر نیست

هر شب به یادت شعر می‌ریزم به دفتر
دفتر پراست از تو، ولی بازم هنر نیست

#زینب_حیدری

ای کلاغِ خفه! غم نامه ی خود داد بکش

ای کلاغِ خفه! غم نامه ی خود داد بکش
قارِ قرّاء سر جنگل بیداد بکش

باد شد وعده ی خندیدن گل فصل بهار
آهِ سرمای زمستان به دل باد بکش

پای هرز مه و سالی به سر و سینه ی ما
توی تقویم دلت خط روی خرداد بکش

روی کیک گس بی مزه ی شیرین دهنان
لب درآ نقشی از آن تیشه ی فرهاد بکش

نو عروسی که به تن‌پوش تنت جبر سیاه
بر گشا رخت عزا را ،تن اضداد بکش

"درد" زاییده ی هم بستر تزویر و ستم
دردِ از هر دو طرف! آه به میلاد بکش

در ترازی که نفر واحد هر فرد چو نیست
پشت پایی زن و دست از سر اعداد بکش

بغض خفته به گلو گیرِ سویدای دلت
سر رسد قصه و فریاد تو آزاد بکش

#بهرنگ_یوسفی

دل خون ترم از زخم و پریشان ترم از درد

دل خون ترم از زخم و پریشان ترم از درد
پر زخمم و پر دردم و آزرده و دلسرد

ترسیده ام از این همه نامردی دنیا
هر بار که بر خاک غم انداخته یک مرد

آواره رفیقی است غم اما چه و‌فادار
هر جا که گذر کرد فقط رو به من آورد

چشم و جگر و قد و دل و حال و رخ من
هستند تر و سرخ و خم و تنگ و بد و زرد

می رفت غم از پیش من آهسته که دنیا
از دور صدایش زد و خندید که برگرد!

#سعید_اصلانی

بر فلک یک نقطه‌ی روشن نمی‌بینم چرا؟

بر فلک یک نقطه‌ی روشن نمی‌بینم چرا؟
زان همه روشنگران یک تن نمی‌بینم چرا؟

جز سیاهی جز تباهی جز مناهی جز ستم
گر بجا ماندست چیزی، من نمی‌بینم چرا؟

در دیار ما مگر شیطان حکومت می‌کند
وای من جز نقش اهریمن نمی‌بینم چرا؟

کس پی یاری نمی‌گیرد سراغ کس، دریغ!!
در لباس دوست جز دشمن نمی‌بینم چرا؟

گرنه همراه است میر کاروان با رهزنان
کاروان را ایمن از رهزن نمی‌بینم چرا؟

گوشه‌ای خالی نمی‌یابم ز امکان خطر
ایمنی در وادی ایمن نمی‌بینم چرا؟

مرغ آزادی نمی‌سازد سرود زندگی
جز غراب شوم در گلشن نمی‌بینم چرا؟

#حمید_سبزواری

به قفس سوخته گیریم که پر هم بدهند

به قفس سوخته گیریم که پر هم بدهند
ببرند از وسط باغ گذر هم بدهند

حاصل این همه سال انس گرفتن به قفس
تلخ کامی ست اگر شهد و شکر هم بدهند

قصه ی غصه ی یعقوب همین بود که کاش
بادها عطر که دادند... خبر هم بدهند

ما که هی زخم زبان از کس و ناکس خوردیم
چه تفاوت که به ما زخم تبر هم بدهند

قوت ما لقمه ی نانی ست که خشک است و زمخت
بنویسید به ما خون جگر هم بدهند

دوست که دلخوشی ام بود فقط خنجر زد
دشمنان را بسپارید که مرهم بدهند

خسته ام مثل یتیمی که از او فرفره ای
بستانند و به او فحش پدر هم بدهند

#حامد_عسکری

آیینه ام ولی تو به زنگارها نگو

آیینه ام ولی تو به زنگارها نگو
رویم به روزنه ست به دیوارها نگو

هر کس به من نگاه کند عکس می شود
با شادها بگو به گرفتارها نگو

من اژدهای بی خطری بیش نیستم
سحر است این، نه معجزه، با مارها نگو

در رفت و آمدند نفس های آخرم
لرزم گرفته است به کفتارها نگو

فهمیده ام که دور خودم چرخ می خورم
این راز را بدان و به عصّارها نگو

باشد، تو یک کلاف بیاور مرا ببر
از قیمتم ولی به خریدارها نگو

در عمق کوه و قله ی چاه ایستاده است
با شاعر از رعایت هنجارها نگو

دادی خبر بیاورد و رفت جار زد
گفتم به باد هرزه از این کارها نگو

#مهدی_فرجی

گفتم: دلم به سردی غم های عالم است

گفتم: دلم به سردی غم های عالم است
گفتی: بخند مسأله جدی تر از غم است

در احترام پیچ و خم کوچه های شهر
سرها برای هرچه به غیر از خدا خم است

ساقی! کجاست باده؟ که در دست عاشقان
نوشابه های بحث برانگیز زمزم است

گرمای عشق نیست، که این بوسه های داغ
تعبیر تازه از اثرات جهنم است

دارم نمی رسم به خودم - قصه را ببند-
وقتی کلاغ، پاک کن قتل آدم است!

معشوقه ها، شلوغ خیابان، هجوم گرگ
« باز این چه شورش است که در خلق عالم است»

#علیرضا_دهرویه

سلام ای عشق دیروزی، منم آن رفته از یاد

سلام ای عشق دیروزی، منم آن رفته از یادی
که روزی چشمهایم را، به دنیایی نمیدادی

سلام ای رفته از دستی، که میدانم نمی آیی
و میدانم برای من،امیدی رفته بر بادی

به خاطر داریَم آیا ؟! به خاطر دارمت آری !
سلام ای باور پاکی،که از چشمم نیفتادی

اسیر عشق من بودی،زمانی...
لحظه ای... روزی
رهایت کردم و گفتم: پرستویم تو آزادی !

نوشتی:بی تو میمیرم،خرابت میشوم عمری
کنون فردای دیروز است،ببین حالا چه آبادی!!

سکوتم را نکن باور،خودت هم خوب میدانی
که در اشعار من چیزی،شبیهِ داد و فریادی

حقیقت زهر تلخی بود،که آگاهانه نوشیدم
از این هم تلخ تر باشی،همان شیرینِ فرهادی

#محمدرضا_نظری

یک روز برفی کفشهایت را به پا کردی...

یک روز برفی کفشهایت را به پا کردی...
توی خیابان دستهایم را رها کردی!!

از رد پاهایت تو را دنبال می کردم...
دیدم که ناگه رد پاها را "دو تا" کردی..!

یک صحنه ای دیدم که حتی گفتنش سخت است...
دستش میان دستهایت بود و "ها" کردی...

پایم چنان خشکید و بغضم در گلو وا شد
گویا مرا در آتشی سوزنده جا کردی...

رفتی ولی زخم عمیقی بر تنم مانده...
آن روز برفی خود بگو با من چه ها کردی

اکنون تمام خاطراتت مثل کابوس است
ماندم چرا در روز آخر کودتا کردی...؟

لعنت به تو...لعنت به هر برفی که می بارد...
بعد از تو در شهری که دستم را رها کردی...!

#مسعود_محمدپور

چاییِ داغ لبت تازه دم و خوش رنگ است

چاییِ داغ لبت تازه دم و خوش رنگ است
دو سه لیوان بده بانو که دلم بد تنگ است

میز صبحانه بدون تو عسل کم دارد
پس بیا و بنشین - کارِ دلِ من لنگ است

بهترین رایحه ی صبح در آغوش تو است
نان داغِ تن تو سنگکی بی سنگ است

چشم گیرای تو وقتی که به من میتابد
بین خورشید و تن گرم تو در من جنگ است

می پرد خواب شب از چشم غزلهای کبود
چون که مرغ سحری در صدد آهنگ است

#محسن_مهرپرور

تو کیستی که صدایت به آب می‎ماند

تو کیستی که صدایت به آب می‎ماند
تبسّم‎ات به گل آفتاب می‎ماند

تن‎ات به پیرهن صورتی و دامن سرخ
به تُنگ نیمه‎پری از شراب می‎ماند

به پشت چشم تو آن سایه‎های رنگارنگ
به نقش قوسِ قُزح در حباب می‎ماند

تو را شبی سر راهی دو لحظه دیدن و بعد
به خانه یاد تو کردن به خواب می‎ماند

از آن تبسّم نوش‎ات به سینه یادی ماند
چو برگ گل که به لای کتاب می‎ماند

کسی که شعر تو را گفت نشئه‎ی سخن‎اش
به مستی میِ بی‎رنگ ناب می ماند

یدالله مفتون امینی

رویای رود باش ، غزل در مَصَب بریز!

رویای رود باش ، غزل در مَصَب بریز!
شط الشراب باش به شط العرب بریز

تا شور پارسایی ات اروند سازدش ،
دُر دَری درون خلیج ادب بریز !

کج کج نگاه کن به من و جرعه جرعه می
از تُنگ چشمهات بر این تشنه لب بریز

اصلا بیا و فرض بکن قرن هشتم است !
یکسان به جام رند ومن و محتسب بریز !

لیلی تر از لیالی پیشین حلول کن
در من برقص و در رگ و خون و عصب بریز

عیسای من ! حواری ات از دست رفته است
یک کاسه لطف باش ، به پای طلب بریز !

آتش بگیر ! باد شو و خاک کن مرا
آب از... سَرَم ...چه یک وجب و صد وجب ! ...بریز !!

خرما پزان عشق و جنون باش و بی امان
بوسه به بوسه در دهن من رطب بریز

بگشای بند موی خودت را و ناگهان
بر روی صبح ِبالش من ، عطر ِشب بریز ...

#سیامک_بهرام_پرور

مست لبهاى تو هستم که مرا لبريزى

مست لبهاى تو هستم که مرا لبريزى
به رگم تازه تر از صبح , غزل مى ريزى

تب لبهاى تو تند است , شبيه فلفل
فلفلى سرخ تر از تاب و تب پاييزى

هر کجا مى روى انگار ندارى باکى
که از اين سلسله ى درد نمى پرهيزى

مولوی میچکد از سطر غزلها تا تو
ماه شبهای پریشان شده ی تبریزی

من زنم مثل پرى تو ملک درگاهى
که در اين خلقت يک دست , شگفت انگيزى

من شدم همدم تنهايى تو اما تو
ساکت و سردتر از قهوه ى روى ميزى

#پوران_محتشم

هوا هوای تو با من نفس کشیدن نیست

هوا هوای تو با من نفس کشیدن نیست
در آسمان تو گنجایش پریدن نیست

چه در دو چشم ترت لانه کرده لامصب
که در نگاه من اصلا توان دیدن نیست

به جز صدای تو گوشم کر است و این یعنی
اگر چه می شنود مایل شنیدن نیست

تو باغ سبز خیالی ولی از این گلزار
به نام من گل سرخی برای چیدن نیست

تو قید عشق مرا می زنی و می دانی
که در مرام من اینگونه دل بریدن نیست

هزار سال اگر بی تو من نفس بکشم
به غیر تو احدی لایق گزیدن نیست

#مریم_پیروزی

کی شعر تر انگیزد، خاطر که حزین باشد

کی شعر تر انگیزد، خاطر که حزین باشد
کی در هیجان آید ،آن دل که غمین باشد؟

چون در طربش آرم، این پیکر فرسوده؟
کز جور زمان عمریست، با مرگ قرین باشد

یک لقمه به ما دادند، با خون دل آغشته
انگار که ذاتِ ما، با غصّه عجین باشد

تاوانِ چه جرمی بود، این رنجِ مدامِ ما
یارب تو بگو تا کی، اوضاع چنین باشد؟

بیدار چه سان سازم، این خفته که پندارد؟
تقدیر چنین بوده، که خاک نشین باشد

#جواد_امیرحسینی
#مهراد