قلم از شرح صدرش گفت و دفتر باز پرپر شد

"یا صاحبَ الصَّبر"

قلم از شرحِ صدرش گفت و دفتر باز پرپر شد
شبِ تاریکِ طبعِ شاعران ‌، صُبحی مُنَوّر شد

به وقتِ خطبه ها حیدر ...به وقتِ صبرها کوثر
برایِ روزِ بی مانند ، این دختر پیمبر شد

همان دختر که بابایش، میان دردهایِ خویش
صدا می کرد زینب جان! بیا بابا مُکَدَّر شد

هما ن دختر که در خانه، به پای مکتبِ مادر
گرفته درس آخر را ،که بینِ آتش و در شد

برایش نام بسیار است امّا او پسندیده
که بر انگشترِ ارباب ،نقشش نقش خواهر شد

به ظهرِ سرخِ عاشورا ، امانت داده بر اهلش
...لباس دست دوز و بوسه ای که نذر حَنجر شد

به رویِ تَل رسیده "مارَاَیتِ الّا جَمیلا"یَش
که خورشید است در گودال ،گویا صبح محشر شد

میان فتنه ی میدان، غُباری سمتِ مَقتَل رفت
غبار از نور بر می خاست...زینب بی برادر شد

اَمان از آن امانت ها ...که دستِ ناکَسان افتاد
لباسِ کهنه یک سو رفت..حَنجر سوی دیگر شد

خطاب از حضرتِ خواهر، به هر زن بود در میدان
سلاحِ خویش بردارید... چادر رویِ هر سر شد

میان شعله و خیمه هزاران امتحان دارد
از آن درسی که پشتِ در ، برایش درس آخر شد.

#سیده_نرگس_هاشم_ورزی

شیر می چرخید با شمشیر در میدان عشق

🔴امروز سالروز فتح خیبر است و چند بیت به این مناسبت:

شير می‌چرخيد با شمشير در ميدان عشق
هر سر بی عشق را می‌ريخت اين طوفان عشق

اي که خود را پيش شمشير دو دم آورده‌ای
هر چه سر آورده باشی باز کم آورده‌ای

تیغ اگر این است آن بازیچه در دست تو چیست؟
کاش می‌فهمیدی ای مرحب! هماورد تو کیست؟

واقعا با شیر حق جنگیدن از خوش باوری ست
پهلوان! گویی حواست نیست! این آقا علی ست

ذوالفقار است این که می‌چرخد علی گویان و مست
چون نباشد مست؟ چون می‌گیردش حیدر به دست

بس که در دست علی گشته‌ است مجنون ذوالفقار
گاه چرخی هم اضافی می‌زند بر گرد یار

بی‌دلیل این تیغِ عاشق، همدل زهرا نگشت
هیچ یاری این قدر دورِ سر مولا نگشت

غیر زهرا هیچکس در گردش لیل و نهار
دور مولایش نگشت اینقدر الا ذوالفقار

دستِ حق در چارچوب و بستِ در، انداخت چنگ
گفت: یا زهرا و در را کند، از جا، بی‌درنگ

در، میان دست حیدر، هر دو لشکر در سکوت
قلعه‌ی بی‌در، علی گویان و خیبر در سکوت

گاه لشکر، دست حیدر را تماشا می‌کنند
گاه آن دیوارِ بی‌در را تماشا می‌کنند

بَه! به این مولا و در را در هوا چرخاندش
قلعه‌ها مسحور آن «اِنّا فَتَحنا» خواندنش

قلعه‌ها حیران شدند و خیبری‌ها، حیدری
یافتند آنجا درِ توحید را، در بی‌دری

#قاسم_صرافان

اینک دنیا به انتظار موعودی نشسته

اینک دنیا بہ انتظار موعودے نشستہ
کہ خلاصہ تمامے انبیاء و اوصیاء است

---------------------------------------------------

چقدر دغدغه داری وصال سر برسد؟
دوباره یار سفر کرده از سفر برسد

چقدر دغدغه داری که روسفید شوی
به حد وسع برای فرج مفید شوی

چقدر بهر دفاعش قلم بدست شدی
چه روزها که فقط منفعت پرست شدی

چقدر از غمش افتاده ای به کم خوابی؟
زمان پیری ات آمد هنوز هم خوابی

چقدر محضر او ، دیده ی تر آوردی
ادای منتظران را فقط دراوردی

بیا که مونس شبهای خلوتش باشیم
بجای ننگ شدن ، باز زینتش باشیم

بیا که تا نفسی هست دم ز او بزنیم
بجای مردم دنیا ، به یار رو بزنیم

بیا که جز درش از هر دری جدا باشیم

🌷❖═▩ஜ••🍃🌸🍃••ஜ▩═❖🌷

امروز هم گذشت؟!

امـــروز هـــم گـــذشـــتـــ . . .

---------------------------------------------------

✍امروز هم بی دیدن رویت گذشت...
دوازده قرن از غیبت مولایمان می‌گذرد....

بر دلم حسرت دیدار تو آقا مانده
دیده عمريست، ز یک لحظه تماشا مانده

چشم آلوده بعید است ببیند رنگت
بسکه مشغول به رنگ رخ دنیا مانده

من به جرم گنه از قافله ات جا ماندم
به همان جرم که خوانند مرا "جامانده"

دلم اصلا نگران دل آقایم نیست
با همه هست، بجز یار، دل وا مانده!

غم تنهایی آقام معما شده است
مشكل از ماست که این حل معما مانده

کی شود حال و هوای من آقام یکی
غم هرروز که در حسرت فردا مانده

روز و شب میگذرانیم خیال راحت
غافل از اینکه گل فاطمه تنها مانده

دشمنان تو به این گریه ما میخندند
خنده ما و تماشای تو اما مانده

آید آنروز که گویند بیا یار آمد
سفر کرب و بلا همره مولا مانده

آید آنروز که تنبیه کنی غاصب را
سیلی منتقم حضرت زهرا مانده

دست از دامن پر مهر تو کی بر داریم
همچو طفلی که سر زانوی بابا مانده

گفتی آنجور دعا کن که من آمین گویم
من دعا کردم و آمین تو آقا مانده

🌷❖═▩ஜ••🍃🌸🍃••ஜ▩═❖🌷

بی دوست شبی نیست که دیوانه نباشم

بی‌دوست شبی نیست که دیوانه نباشیم
مستیم اگر ساکن میخانه نباشیم

ما را چه غم ار باده نباشد، که دمی نیست
از عمر که با ناله‌ی مستانه نباشیم

سرگشته‌ی محضیم و در این وادیِ حیرت
عاقل‌تر از آنیم که دیوانه نباشیم

چون می‌نرسد دست به دامان حقیقت
سهل است اگر در پی افسانه نباشیم

هر شب به دعا می‌طلبیم اینکه نیاید
آن روز که ما در غم جانانه نباشیم

در خواب نبینیم پریشانیِ آن شب
کآشفته‌ی گیسوی تو دردانه نباشیم

نامیم تو را شمع مراد خود و ننگ است
گر زآنکه به شیداییِ پروانه نباشیم

#مهدی_اخوان‌ثالث

درختان را هنوز ای برف!شوق برگ و باری هست

درختان را هنوز ای برف! شوق برگ و باری هست
زمستان گرچه طولانی‌ست، آخر نوبهاری هست

مرا در قلب خود کُشتی و از دنیای خود راندی
گمان می‌کردم ای بی‌رحم بین ما قراری هست

تمنای وفاداری مرا هرگز نبود از تو
ولی ای بی‌وفا از بی‌وفا هم انتظاری هست

چو در قلب تو می‌تازند بعد از من رقیبانم
به یادآور که در صحرای آغوشت مزاری هست

اگر یک عمر هم در بستر آرامشت باشی
بدان ای رود! در پایان راهت آبشاری هست

#فاضل_نظری

هرچند حیا میکند از بوسه ی ما دوست

هرچند حیا می‌کند از بوسه‌ی ما دوست
دلتنگی ما بیشتر از دلهره‌ی اوست

الفت چه طلسمی‌ست که باطل‌شدنی نیست
اعجاز تو ای عشق نه سحر است نه جادوست

ای کاش شب مرگ در آغوش تو باشم
زهری که بنوشم ز لب سرخ تو داروست

یک‌بار دگر بار سفر بستی و رفتی
تا یاد بگیرم که سفر خوی پرستوست

از کوشش بیهوده‌ی خود دست کشیدم
در بستر مرداب چه حاجت به تکاپوست

#فاضل_نظری

نیست آسان سخن سخت شنیدن گرچه

نیست آسان سخن سخت شنیدن گرچه
می‌پذیرم ز تو گر هرچه بگویی هرچه

دل به جز خواستۀ دوست چه می‌خواهد؟ هیچ
ما گذشتیم ز خیر تو! بگو دیگر چه؟

خاطر موج، پریشان و دل ساحل، سنگ
فرض کن باز هم اصرار کنم، آخر چه؟

می‌توان مثل دو رود از دو طرف رفت ولی
باز اگر بازرسیدیم به یکدیگر چه؟

گفتم ای دوست مرا بی‌خبر از خود مگذار
گفت و بد گفت که از بی‌خبری خوش‌تر چه

#فاضل_نظری

سلطان ری دلت نشود بیخیال من

وقتی که خسته ام...که خراب است حال من

وقتی که سنگ خورده فراوان به بال من

وقتی به هرطرف بروم تیر می خورم...

بن بست مطلق است جنوب و شمال من

سوی تو می دوم که فقط در کنار تو...

آرام می شود دل پر قیل و قال من

آن صحن با صفای تو با آن ضریح سبز

یعنی جواب ِ هر چه که باشد سوال من

دستم همیشه زود به دست تو میرسد

عبدالعظیم! سید ِ والا خصالِ من

وقتی برای شعر به تو فکر می کنم

ناگاه می رسند غزل های کال من

یا سید الکریم...دلم در هوای توست

سلطان ری! دلت نشود بی خیال من...

که بود؟

. - که بود؟
+ شهره عالم به سست پیمانی
وفا نکرد و دریغ از کمی پشیمانی ‌

‌ - چه گفت؟
+گفت فراق تو بر من آسان است
وداع کرد و نمی یابمش به آسانی

‌-چه برد؟
+تاب مرا برد تاب گیسویش
-چه بود جرم تو؟
+سرگشتگی، پریشانی

‌-چه کرد؟
+عشق مرا کفر خواند و خونم ریخت
چه حکمتی‌ست در این شیوهء مسلمانی؟

‌-چه از تو خواست؟
+غزلهای بی رقیب مرا
-کجاست؟
+نزد رقیبان پی غزلخوانی

‌-چرا به عشق چنین ظالمی دچار شدی؟
+تو نیز عاشق اویی خودت نمی‌دانی...

#سجاد_سامانی

گر ببخودم ز نرگس بسیار مست توست

گر بیخودم ز نرگسِ بسیار مستِ توست
ور شکوه‌ناکم از دلِ دشمن‌پرستِ توست

کاری نساخت گریه کزو خوش کنم دلی
هان ای دعایِ نیم‌شبی، دست دستِ توست

پیشِ که التماسِ خلاصی کند کسی؟
چون سویِ هرکه می‌نگرم پای‌بستِ توست

خون می‌شود دل از غم و شکرِ تو می‌کند
با آن‌که هرچه بر سرش آید ز دستِ توست

#ولی_دشت_بیاضی

شرمی ست در نگاه من اما هراس نه


شرمی‌ست در نگاهِ من ، اما هراس نه
کم‌صحبتم میانِ شما ، کم‌حواس نه

چیزی شنیده‌ام که مهم نیست رفتنت
درخواست می‌کنم نروی ، التماس نه

از بی‌ستارگی‌ست دلم آسمانی است
من عابری فلک زده‌ام ، آس و پاس نه

من میروم ، تو باز می‌آیی ، مسیرِ ما
با هم موازی است ولیکن مماس نه

پیچیده روزگارِ تو ، از دور واضح است
از عشق خسته میشوی اما خلاص نه

#کاظم_بهمنی

مرا هزار امید است و هر هزار تویی

مرا هزار امید است و هر هزار تویی
شروع شادی و پایان انتظار تویی

بهارها که ز عمرم گذشت و بی تو گذشت
چه بود غیر خزان ها اگر بهار تویی

دلم ز هر چه به غیر از تو بود خالی ماند
در این سرا تو بمان ای که ماندگار تویی

شهاب زودگذر، لحظه های بوالهوسی است
ستاره ای که بخندد به شام تار تویی

جهانیان همه گر تشنگان خون من اند
چه باک زان همه دشمن،چو دوست دار تویی

دلم صراحی لبریز آرزومندی است
مرا هزار امید است و هر هزار تویی♥️

سیمین_بهبهانی

ای بوسه ات شراب و از هر شراب خوش تر

ای بوسه ات شراب و، از هر شراب خوش تر
ساقی اگر تو باشی ، حالم خراب خوش تر

بی تو چه زندگانی ؟ گر خود همه جوانی
ای با تو پیر گشتن ، از هر شباب خوش تر

جز طرح چشم مستت، بر صفحه ی امیدم
خطی اگر کشیدم ، نقش بر آب خوش تر

خورشید گو نخندد ، صبحی تتق نبندد
ای برق خنده هایت ، از آفتاب خوش تر

هر فصل از آن جهانی است، هر برگ داستانی
ای دفتر تن تو ، از هر کتاب خوش تر

چون پرسم از پناهی ، پشتی و تکیه گاهی
آغوش مهربانت ، از هر جواب خوش تر

خامش نشسته شعرم ، در پیش دیدگانت
ای شیوه ی نگاهت ، از شعر ناب خوش تر

حسین_منزوی

بگردم دور تو دور نگاهت دور باطل ها

بگردم دور تو ، دور نگاهت ، دور باطل ها
مرا دیوانه می خوانند، امثال تو عاقل ها

پری رویی ، نه زیباتر ، سر زیبایی ات بحث است
به طرزی که کم آوردند توضیح المسائل ها

حسادت می کنم با هر که دستش "لای موهایت"
حسادت می کنم حتی به این موگیر ها ... تل ها

مرا از دور میدیدی ، خودت را جمع می کردی
بیا یک بار دیگر هم، شبیه آن "اوایل ها"

و من معنی بعضی شعرها را دیر می فهمم
"که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها"

مرتضی_عابدپور_لنگرودی

دوست دارم که به خوشید روم قافی نیست

دوست دارم که به خورشید رَوَم قافی نیست
دل به دریا بزنم جرعه ی شفافی نیست

خواهمت صحبت طولانی و یک سفره دل
لیک در مکتب تو ، منطقِ حرافی نیست

دیشبی تنگ گرفتم همه ات را آغوش
سهم من از تو به جز خواب و خیالبافی نیست

چون تویی مرهَم من،محرَم من نیز تویی
عشق اگر هست گناه ،نزد تو خلافی نیست

من که از دوری تو هر نفسم را مرگ است
دوری روی تو از من حق و انصافی نیست...

آنقدر فاصله افتاد میان من و تو
که اگر دوخت کنند کل زمین،کافی نیست...

حسین_وصال_پور