باز کـن ! فــرق نـــدارد چـــه شــرابــی بـاشـــد

باز کـن ! فــرق نـــدارد چـــه شــرابــی بـاشـــد

از در مــســجــد و مــیــخــانــه نـبایــد تــرســیـد

راز بــد مـســت شــدن در خـُـم می پـنهان است

سر بکش ! از دو ســه پـیـمانــه نباید ترسـیـد

بگذر از مــردم ســجـّـاده نـشـیــنی کـه هــنـوز

نرسـیــدنــد بــه ایـــمـــان ِ "نـبـایـد ترســیـد"

عـاقــلان اهـل سکوت اند اگر حـرفی نـیـســت

از هــیاهــوی دو دیــوانـه نــبــایـد تــرســیــد

گاهــی از حــادثــه ای تــلــخ گـــذشــتــم امّــا

گـاهــی از هــیـچ تـریــن حادثه بـاید تــرسـیــد !

مـن از آن روز کـه قـومم به شب آلـوده شـود

و خــدا حــکــم به طــوفــان نـکــند می ترسم

مــن از آن مــســجــد و مــحراب فـراوانی که

برکــت ســفــره فـــراوان نــکــنــد مــی ترسم

نـه کـه از بـوسه ی معـشـوق بـتـرسم ! هرگز !

از گـنـاهـی که پـشـیـمـان نـکــند مــی ترسـم !

مــن از این زنـدگی ِ ســـخـت اگــر آخرِ کـار

مــرگ را ســـاده و آســان نکــند می تـــرســـم

هــمــه از داشــتــنِ جـان گــران مـــی تــرســند

من ولی بـیـشـتـر از بـار گــران مـــی تـــرســم

افـتـخـارم هــمــه اش زخـمِ جـگر داشـتــن اسـت

چه کسی گـفــتـه که از زخــم زبان می ترسم !؟

دست نانوایی تان نیست خدا روزی ِ ماست

ای که پنداشته اید از غــم نــان می ترسم !

می رسد روز بزرگی کـه نمی دانم چیست ...

من از آن روز ... از آن روز ... از آن می ترسم ...

#یاسر_قنبرلو

آمدی، آمدنت حال مرا ریخت بهم

آمدی، آمدنت حال مرا ریخت بهم

یک نگاهت همه ی فلسفه را ریخت بهم

آمدی و دل من سخت در این اندیشه:

آن همه منطق و قانون، چرا ریخت به هم؟

قاضی عادل قصه به نگاهت دل باخت

یک نگاه کردی و یک دادسرا ریخت به هم

چهره ی شرقی زیبای تو شد موجب خیر

یک به یک انجمن غرب گرا ریخت بهم

شاعران، طالب سوژه، همه دنبال تو اند

سوژه پیدا شد و شعر شعرا ریخت بهم

جاذبه مال زمین است، تو شاید دزدی

که فقط آمدنت جاذبه را ریخت بهم

من همان آدم پر منطق بی احساسم...

پس چرا آمدنت، حال مرا ریخت بهم

#امید_صباغ_نو

‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌💖.•°``°•.¸.•°``°•.💖

‎‌‎

•.¸ ¸.•

°•.¸¸.•°`

¸.·´¸.·´¨) ¸.·*¨)

(¸.·´ (¸·´

خانه‌ی قلبم خراب از یکّه‌تازی‌های توست

خانه‌ی قلبم خراب از یکّه‌تازی‌های توست

عشق‌بازی کن که وقتِ عشق‌بازی‌های توست

چشمِ خون، حالِ پریشان، قلبِ غمگین، جانِ مست

کودکم، دستم پر از اسباب‌بازی‌های توست

تا دلِ مشتاقِ من محتاجِ عاشق‌بودن است

دلبری‌کردن یکی از بی‌نیازی‌های توست

قصّه‌ی شیرین نیفتاده‌ست هرگز اتّفاق

هرچه هست ای عشق از افسانه‌سازی‌های توست!

میهمانِ خسته‌ای داری، در آغوشش بگیر

امشب ای آتش! شبِ مهمان‌نوازی‌های توست.

#فاضل_نظری

از زندگانیم گله دارد جوانیم

از زندگانیم گله دارد جوانیم

شرمنده جوانی از این زندگانیم

دارم هوای صحبت یاران رفته را

یاری کن ای اجل که به یاران رسانیم

پروای پنج روز جهان کی کنم که عشق

داده نوید زندگی جاودانیم

چون یوسفم به چاه بیابان غم اسیر

وز دور مژده جرس کاروانیم

گوش زمین به ناله من نیست آشنا

من طایر شکسته پر آسمانیم

گیرم که آب و دانه دریغم نداشتند

چون میکنند با غم بی همزبانیم

ای لاله بهار جوانی که شد خزان

از داغ ماتم تو بهار جوانیم

گفتی که آتشم بنشانی ولی چه سود

برخاستی که بر سر آتش نشانیم

شمعم گریست زار به بالین که شهریار

من نیز چون تو همدم سوز نهانیم

#شهریار🌱

میشود آیا شبی مهتاب شام من شوی

میشود آیا شبی مهتاب شام من شوی

لحظه زیبای وصل اختتام من شوی..؟

یاکه گیسو را برافشانی به موج سینه ها

زیر نام همدلی هایت به نام من شوی؟

منکه درخلوت سرایم جز تمنای تو نیست

میشود بنیان گزار ازدحام من شوی؟

تاعسل میباری ازسرچشمه لبهای خویش

می شود لبریز شهد جام جام من شوی؟

ای غــزال تیز پای قـصه های ماندگار

میشود روزی بنام عشق رام من شوی؟

چیست غيراز تلخکامی سهم مجنون بازیم

میشود با چشم لیلایت به کام من شوی؟

یک شبی تنگم بمیران در تب آغوش ها

تا مگر پایان من باشی، تمام من شوی؟

#شهریار

با عشـقِ تو سـرمایهٰ دینم به فنا رفت

با عشـقِ تو سـرمایهٰ دینم به فنا رفت

یکجا هـمه آیین و یقیـنم به فنا رفت

توحـید و نبوّت همه جا رسمِ دلم بود

کافــر شدم و رسـمِ مُبینم به فنا رفت

در حـیرتم از صاعـقهٰ عشـقِ مـَحالی؛

محصولِ چهل سالِ زمینم به فنا رفت!

در عشـقِ تو هرچند دلم کـم نگذارد؛

آن معـرفتِ روحِ متیـنم به فنا رفـت

با اینهمه آنقدر عزیزی که غمی نیست

گر پای تو فـردوسِ بَرینـم به فنا رفت

#شیوا_صالحی

تو را آن گونه می‌خواهم که باغی باغبانش را

تو را آن گونه می‌خواهم که باغی باغبانش را

شبیه مادر پیری که می‌بوسد جوانش را

تو را در یک شب بارانی غمگین سرودم که

نمی‌دانم زمانش را، نمی‌یابم مکانش را

من آن سرباز دلتنگم، که با تردید در میدان

برای هیچ و پوچ از دست خواهد داد جانش را

پریشانم شبیه پادشاهی خفته در بستر

که بالای سرش می‌بیند امشب دشمنانش را

تو در تقویم من روزی نوشتی دوستت دارم

از آن پس بارها گم کرده‌ام فصل خزانش را

پرستویی که با تو هم قفس باشد نمی‌ ترسد

بدزدند آب و نانش را، بگیرند آسمانش را

تو ماهی باش تا دریا برقصد موج بردارد

تو آهو باش تا صیاد بفروشد کمانش را

من آن مستم که در می‌خانه‌ای از دست خواهد رفت

اگر دستان تو پر کرده باشد استکانش را

#علی_سلیمانی

دردی ست غم عشق که کتمان شدنی نیست

دردی ست غم عشق که کتمان شدنی نیست

می سوزی و می سازی و درمان شدنی نیست

بر نرگس چشمان فریبای تو سوگند

در سینه ی من عشق تو پایان شدنی نیست

بر روی گسل ساخته ام کلبه ی عشقت

این خانه ز هر زلزله ویران شدنی نیست

در ساحل چشم تو شدم غرق تمنا

آرامش چشمان تو طوفان شدنی نیست

در خواب خوشم ماه فروزان! شده بودی

رویای من دل شده، کتمان شدنی نیست

شعری که شده با تو غزل بر لبم ای یار!

در حنجره با ناز تو، پنهان شدنی نیست

سعیدحسینی اسدآبادی

نسبت عشق به من نسبت جان است به تن

نسبت عشق به من نسبت جان است به تن

تو بگو من به تو مشتاق ترم یا تو به من؟

زنده ام بی تو همین قدر که دارم نفسی

از جدایی نتوان گفت به جز آه سخن

بعد از این در دل من، شوق رهایی هم نیست

این هم از عاقبت از قفس آزاد شدن

وای بر من که در این بازی بی سود و زیان

پیش پیمان شکنی چون تو شدم عهد شکن

باز با گریه به آغوش تو بر می گردم

چون غریبی که خودش را برساند به وطن

تو اگر یوسف خود را نشناسی عجب است

ای که بینا شده چشم تو ز یک پیراهن

👤 #فاضل_نظری

🌷🌷🌷🌸🌺🌸🌷🌷🌷

شبی در کنج میخانه,گرفتم تیغ در دستم

کفر گویی شاعر.....به نوعی جهت توجه لطفا

شبی در کنج میخانه,گرفتم تیغ در دستم..

بگفتم:

خالقا,یارب تو فکر کردی که من مستم؟

کجائی تو؟ چه هستی تو؟ چه میخواهی تو از قلبم؟

تو از مستی چه میدانی؟ تو از عمرم چه میجوئی؟

تو فرعون را خدا کردی..

تو شیرین را ز فرهادش جدا کردی..

سپردى تیغ بر ظالم,به مظلومان جفا کردی..

به آن شیطان خونخوارت,تو ظلم را عطا کردی..

مرا از عشق دیرینم,سوا کردى..

سپس گویی: نشو کافر..؟

تو فکر کردی که من مستم....؟؟

خدایا گر عزیزت را کسی دیگر به مستی در بغل گیرد

تو آیا همچنان از صبر ایوبت در آن قرآن جاویدت سخن آری؟

و هنوزم پای میکوبندو می رقصند..

عجب دنیای بی رحمی عطا کردی

خدا بی پرده میگویم.. خطا کردى

خطایت را نمیبخشم....

تودستم را رها کردى..........

#مهراب_بیات

شیداتر از این شدن چگونه؟

شیداتر از این شدن چگونه؟

رسواتر از این شدن چگونه؟

بیهوده به سرمه چشم داری

زیباتر از این شدن چگونه؟

من پلک به دیدن تو بستم

بیناتر از این شدن چگونه؟

پنهان شده در تمام ذرات

پیداتر از این شدن چگونه؟

ای با همه، مثل سایه همراه

تنهاتر از این شدن چگونه؟

عاشق شدم و کسی نفهمید

رسواتر از این شدن چگونه؟

#فاضل_نظری

📕آن‌ها/ #آنی_من_و_آنی_او

❤️❤️

─━━━⊱🎀⊰━━━─

چو بستی در بروی من به کوی صبر رو کردم

چو بستی در بروی من به کوی صبر رو کردم
چو درمانم نبخشیدی به درد خویش خو کردم

چرا رو در تو آرم من که خود را گم کنم در تو
به خود باز آمدم نقش تو در خود جستجو کردم

خیالت ساده‌دل تر بود و با ما از تو یک‌رو تر
من این‌ها هر دو با آئینه دل روبرو کردم

فشردم با همه مستی به دل سنگ صبوری را
ز حال گریه‌ی پنهان حکایت با سبو کردم

فرود آ ای عزیز دل که من از نقش غیر تو
سرای دیده با اشک ندامت شست و شو کردم

صفائی بود دیشب با خیالت خلوت ما را
ولی من باز پنهانی تو را هم آرزو کردم

ملول از ناله‌ی بلبل مباش ای باغبان رفتم
حلالم کن اگر وقتی گلی در غنچه بو کردم

تو با اغیار پیش چشم من می در سبو کردی
من از بیم شماتت گریه پنهان در گلو کردم

حراج عشق و تاراج جوانی وحشت پیری
در این هنگامه من کاری که کردم یاد او کردم

ازین پس شهریارا ما و از مردم رمیدن‌ها
که من پیوند خاطر با غزالی مشک مو کردم

#شهريار

❤️❤️❤️

آنکه دائم نفسش حس تو را داشت منم

آنکه دائم نفسش حس تو را داشت منم

این چنین عشق تو در سینه نگهـــداشت منم

.

آنکه در ناز فرو رفته و شاداب ، توئی

آنکه دل کاشت ولی دلهره برداشت منم.

دگر آنکه نگشود دفتر احساس ، توئی

آنکه رویای تو را خاطره پنداشت منم.

آنکه کافر به دل مومن من بود توئی

آنکه هر شعر تو را معجزه انگاشت منم.

آنکه بر سینه ی من خنجر غم کوفت توئی

او که قاتمت به قد تیر بر افراشت منم.

او که در باغ غزل گشت و خرامید توئی

او که یک بوسه در این عشق نگهداشت من

بی‌تاب شدن؛ دم نزدن؛... عادتم این است

بی‌تاب شدن؛ دم نزدن؛... عادتم این است

با خونِ جگر ساخته‌ام؛ قسمتم این است

جان‌ می‌دهم از گریه اگر نام تو آید

عمری‌ست که رسم دلِ کم‌طاقتم این است!

بعد از تو به تصویر تو خو کرده نگاهم

بیچاره‌ام آن‌قدر که هم‌صحبتم این است!

جون درِّ یتیمی که رها در دلِ دریاست

تنها شده‌ام؛ گوشه‌ای از غربتم این است

می‌میرم از این غم که در آغوش تو ای دوست

یک‌بار نشد گریه کنم؛ حسرتم این است

بی تو من یک عمر بارانی تر از باران شدم

بی تو من یک عمر بارانی تر از باران شدم

پشت یک لبخند غمگین دائما پنهان شدم

عاشقی رسوای خلقم کرد بعد از رفتنت

یوسفی بودم که بازارم شکست ارزان شدم

هیچ چیزی مثل چشمانت پریشانم نکرد

ارگ بم بودم که لرزاندی مرا ویران شدم

سنگ مرمر بود قلبم عشق کرد آئینه اش

سخت بودم قبل تو، تا حل شدم آسان شدم

خواستم بعد از تو باز عاشق شوم اما نشد

خواستم آغاز باشم منتها پایان شدم

در نبودت خانه ای متروکه شد دل سالها

بی تو من یک عمر بارانی تر از باران شدم

‌‌

سرم سرگشتهٔ سودای عشق است

سرم سرگشتهٔ سودای عشق است

دلم آشفتهٔ غوغای عشق است

بدان دیده که بتوان دید او را

دو چشم روشن بینای عشقست

حقیقت سرمهٔ چشم خردمند

غبار گرد خاک پای عشقست

ز عبرت غیر او از دل به در کن

که غیر دل دگر نه جای عشقست

به شمع عشق جان و دل بسوزان

چو پروانه گرت پروای عشق است

مگو از دی و از فردا و فردا

که امروز وعدهٔ فردای عشق است

تن تنها در آ سید به خلوت

که در خلوت تن تنهای عشقست

#شاه_نعمت_الله_ولی

- غزل شمارهٔ ۲۴۶

🌹🌹🌹

روزگار وصل یار ای اهل عالم دور نیست

دور نیست

روزگار وصل یار ای اهل عالم دور نیست

تا که اسباب فرج گردد فراهم دور نیست

من یقین دارم که نزدیکست ایام وصال

تا قیام منجی عالم مسلم دور نیست

شک ندارم عنقریب آید سپهسالار عشق

تا زند بر روی بام کعبه پرچم دور نیست

از جوار کعبه می¬آید امام المنتظر

انسجام کُفر را تا پاشد از هم دور نیست

او وصی الانبیاء و نور چشم اولیاست

تا شود از مقدمش گلزار عالم دور نیست

سرنگون گردد بساط کفر و بنیاد نفاق

حق شود در سایه عدلش مکرّم دور نیست

قائم مالک رقاب و جبرئیلش در رکاب

تا شود تفسیر از و آیات محکم دور نیست

آخرین ماه ولایت آنکه در یوم القیام

اقتدا بر او کند عیسی ابن مریم دور نیست

جمعه ها بگذشته اما جمعه ای آید پدید

نازنین ماهی ز پشت ابر کم کم دور نیست

آفتاب بی غروبش می¬کند حتماً طلوع

تا بتابد نور آن مهر مجسّم دور نیست

می شود پائیز هجرانش «مقدم» چون بهار

تا شود گلزار هستی سبز و خرم دور نیست

#مقدم

🌹🌹🌹

هوای خویشتن بگذار اگر داری هوای او

هوای خویشتن بگذار اگر داری هوای او

غنیمت دان اگر یابی در خلوتسرای او

نخواهی دید نور او اگر دیدت همین باشد

طلب کن نور چشم از ما که تا بینی لقای او

مقام سلطنت خواهی گدای حضرت او شو

که شاه تخت ملک دل به جان باشد گدای او

اگر دار بقا خواهی سر دار فنا بگزین

فنا شو از وجود خود که تا یابی بقای او

مرا میخانه ای بخشید میر جملهٔ رندان

همیشه باد ارزانی به بنده این عطای او

دلم خلوتسرای اوست غیری در نمی گنجد

که غیر او نمی زیبد درین خلوتسرای او

چه عالی منصبی دارم که هستم بندهٔ سید

فقیر حضرت اویم غنیم از غنای او

#شاه_نعمت_الله_ولی

- غزل شمارهٔ ۱۳۴۶

🌹🌹🌹

مدّتی هست که بین دل و عقلم جنگ است

مدّتی هست که بین دل و عقلم جنگ است

زندگی بعدِ تو، تکراری و بدآهنگ است

گفته بودی به کسی غیر تو دل بسْپارم

دل سپردن به کسی جز تو برایم ننگ است

مردم از دست من و شعر به تنگ آمده‌اند!

گفته بودم که جهان بی‌تو برایم تنگ است...

#علیرضا_رنجبر

🌹🌹🌹