ز گریه شام و سحر دیده چند درماند؟

ز گریه، شام و سحر دیده چند درماند؟
دعا کنید که نی شام و نی سحر ماند

به غارت چمنت بر بهار منّت‌هاست
که گل به دست تو، از شاخ تازه‌تر ماند

دو زلف یار، به هم آنقدَر نمی‌ماند
که روز ما و شب ما به یکدگر ماند!

نهاده‌ام به جگر داغِ عشق و می‌ترسم
جگر نماند و این داغ بر جگر ماند!

کنید داخل اجزای نوشداروی ما
هر آن گیاه که برگش به نیشتر ماند

اگر به جامه‌ی آهن دَمی فشانم اشک
از او نه اَبره به‌جا و نه آستر ماند

برای عزّتِ مکتوب او به دست آرید
فرشته‌ای که به مرغان نامه‌بر ماند

ز بس فتاده به هر گوشه پاره‌ای ز دلم
فضای دهر به دکّان شیشه‌گر ماند!

ز شهدِ خامه‌ی «طالب» چو لب کنم شیرین
دو دَهْنه در دهنم طعم نیشکر ماند...
#طالب_آملی

بیفشان از دل محزون غبار آشنائی را

بیفشان از دل محزون، غبار آشنایی را
مبر جای دگر خاکِ دیار آشنایی را

بهارِ دوستی حیف است پامال خزان گردد
به حرف سرد مشکن برگ و بار آشنایی را

ز سر نتْوان‌شمردن آنچه رفت از کیسه در صحبت
نمی‌باید غلط کردن شمارِ آشنایی را

به آب حِلم و خاک بردباری‌ّست -اگر داری-
توانی ساختن محکم حصار آشنایی را

مکن هرگز شکایت پیش یاران از غم یاران
به دوش آشنا مگذار بار آشنایی را

ندارد جان شیرین مصرفی جز دوستی کردن
مکن بی‌جا تلف نُقلِ نثار آشنایی را

چو سِیر گل بِه از جمعیّت احباب می‌باشد
غنیمت دان «اثر!» جوشِ بهار آشنایی را...
#اثر_شیرازی

امشب که خون از بیت بیت شعر من جاریست

امشب که خون از بیت بیتِ شعر من جاری ست
لبخندهای مضحکم از روی ناچاری ست

سرما که آمد، عشق همدستِ کلاغان شد
کارِ مترسک در زمستان، «آدم آزاری»ست!

دهقان عاشق! کوه اگر این بار ریزش کرد
پیراهنت را در نیاور، قصّه تکراری ست

بگذار تا در هم بریزد خاطرات ما!
این بار مفهوم سکوتِ تو فداکاری ست

ریل و قطار از هم جدا باشند می پوسند
دور از دل هم سهم هردو گریه و زاری ست

دیشب تو گفتی مرگ هم یک جور خوشبختی ست
پایان هر خوابی که می بینیم بیداری ست

من هم قطاری خارج از ریلم؛خیالی نیست
بگذار و بگذر تا بمیرم، زخم من کاری ست

#امید_صباغ‌_نو

آهو ندیده ای که بدانی فرار چیست

آهو ندیده ای که بدانی فرار چیست
صحرا نبوده ای که بفهمی شکار چیست

باید سقوط کرد و همین طور ادامه داد
دریا نرفته ای بچشی آبشار چیست

پیش من از مزاحمت بادها نگو
طوفان نخورده ای که بفهمی قرار چیست

هی سبز در سفیدی چشمت جوانه زد
یک بار هم سوال نکردی بهار چیست

در خلوتت به عاقبتم فکر کرده ای؟
خُب…کیفر صنوبرِ بی برگ و بار چیست؟

روزی قرار شد برسیم آخرش به هم
حالا بگو پس از نرسیدن قرار چیست؟…

#مهدی_فرجی

ای بی وفای سنگدل قدر ناشناس!

ای بی وفای سنگدل قدرناشناس!
از من همین که دست کشیدی تو را سپاس

با من که آسمان تو بودم روا نبود
چون ابر هر دقیقه درآیی به یک لباس

آیینه ای به دست تو دادم که بنگری
خود را در این جهان پر از حیرت و هراس

پنداشتی مجسمه سنگ و یخ یکی ست؟
کو آفتاب تا بشوی فارغ از قیاس

دنیا دو روز بیش نبود و عجب گذشت!
روزی به امر کردن و روزی به التماس

مگذار ما هم ای دل بی زار و بی قرار
چون خلق بی ملاحظه باشیم و بی حواس

#فاضل_نظری

درد عشقی کشیده ام که فقط

درد عشقی کشیده ام که فقط ،
هر که باشد دچار می فهمد
مرد ، معنای غصه را وقتی ،
باخت پای قمار می فهمد

دودمانم به باد رفت اما ،
هیچ کس جز خودم مقصرنیست
مثل یک ایستگاه متروکم ،
حسرتم را قطار می فهمد

خواستی با تمام بدبختی ،
روی دست زمانه باد کنم
درد آلودگی هر شب را،
مرده ی بی مزار می فهمد

هر قدم دورتر شدی از من ،
ده قدم دورتر شدم از او
علت شک سجده هایم را،
《 مهر رکعت شمار》می فهمد!

قبل رفتن نخواستی حتی ،
یک دقیقه رفیق من باشی
ارزش یک دقیقه را تنها ،
مجرم پای دار می فهمد

شهر ، بعد از تو در نگاه من ،
با جهنم برابری می کرد
غربت آخرین قرارم را،
آدم بی قراری می فهمد

انتظار من از توان تو ،
بیشتر بود ، چونکه قلبم گفت :
بس کن آخر ! مگر کسی که نیست
چیزی از انتظار می فهمد

#امید_صباغ_نو

با این که خلق برسر دل می نهند پا

با این‌که خلق بر سر دل می‌نهند پا
شرمندگی نمی‌کشد این فرش نخ نما

بهلول وار فارغ از اندوه روزگار
خندیده‌ایم! ما به جهان یا جهان به ما

کاری به کار عقل ندارم به قول عشق
کشتی شکسته را چه نیازی به ناخدا

گیرم که شرط عقل به جز احتیاط نیست
ای خواجه! احتیاط کجا؟ عاشقی کجا؟

فرقی میان طعنه و تعریف خلق نیست
چون رود بگذر از همه سنگ ریزه‌ها

#فاضل_نظری

از حب جاه خواری دنیا شود لذیذ

از حب جاه خواری دنیا شود لذیذ
از ذوق نشائه تلخی صهبا شود لذیذ

از طفل مشربی است که در کام ناقصان
این میوه های خام تمنا شود لذیذ

خوش کن به شور عشق دهن تاچو ماهیان
در مشرب تو تلخی دریا شود لذیذ

دیوانه شو که سنگ ملامتگران ترا
درکام همچو میوه طوبی شود لذیذ

آن دم رسی به کام که چون گوشه دهن
عزلت ترا به دیده بینا شود لذیذ

این تلخی سپهر ز راه مروت است
تابر تو زهر مرگ چو حلوا شود لذیذ

صائب به تلخی آن که بسازد درین چمن
چون میوه بهشت سراپا شود لذیذ

#صائب_تبريزی

چه فکر می کنی ؟که بادبان شکسته.

چه فکر می کنی؟
که بادبان شکسته،
زورق به گل نشسته‌ای ست زندگی ؟
در این خراب ریخته
که رنگ عافیت ازو گریخته
به بن رسیده
راه بسته‌ای ست زندگی ؟

چه سهمناک بود سیل حادثه
که همچو اژدها دهان گشود
زمین و آسمان ز هم گسیخت
ستاره خوشه خوشه ریخت
و آفتاب در کبود دره‌های آب غرق شد

هوا بد است
تو با کدام باد می روی؟
چه ابر تیره ای گرفته سینه تو را
که با هزار سال بارش شبانه روز هم
دل تو وا نمی شود ...

چه فکر می کنی ؟
جهان چو آبگینه شکسته‌ای ست
که سرو راست هم در او شکسته می‌نمایدت
جنان نشسته کوه درکمین درههای این غروب تنگ

زمان بی کرانه را
تو با شمار گام عمر ما مسنج
به پای او دمی‌ست این درنگ درد و رنج
به سانِ رود
که در نشیب دره سر به سنگ می زند
رونده باش

امید هیچ معجزی ز مرده نیست
زنده باش ...

#هوشنگ_ابتهاج

حال عالم سر بسر پرسیده ام از فرزانه ای

حال عالم سر بسر پرسیدم از فرزانه‌ای
گفت: یا خاکیست یا بادیست یا افسانه‌ای

گفتمش، آن کس که او اندر طلب پویان بود؟
گفت: یا کوریست یا کریست یا دیوانه‌ای

گفتمش: احوال عمر ما چه باشد عمر چیست؟
گفت: یا برقیست یا شمعیست یا پروانه‌ای

بر مثال قطرهٔ برفست در فصل تموز
هیچ عاقل در چنین جاگاه سازد خانه‌ای

یا مثال سیل خانست آب در فصل بهار
هیچ زیرک در چنین منزل فشاند دانه‌ای

فیلسوفی گفت: اندر جانب هندوستان
حکمتی دیدم نوشته بر در بت خانه‌ای

گفتم:آن‌حکمت‌چه‌حکمت‌بود؟گفت: این‌حکمتست
آدمی را سنگ و شیشه چرخ چون دیوانه‌ای

نعمت دنیا و دنیا نزد حق بیگانه است
هیچ عاقل مهر ورزد با چنین بیگانه‌ای؟

#ابوسعید_ابوالخیر

همیشه بازی دنیا همین نمیماند

همیشه بازی دنیا همین نمی ماند
بساط غصب در آن سرزمین نمی ماند

به خویش آمده دنیا، زمان بیداری ست
اسیر جهل، جهان بیش از این نمی ماند

زمین، به گفته قرآن -که نیست غیر از حق-
همیشه در کف مستکبرین نمی ماند

برای عبرت دنیا نوشته شد تاریخ
چنان نمانده و هرگز چنین نمی ماند

هزار زخم به فرماندهان اگر بزنند
چه باک؟ قافله بی جانشین نمی ماند

به مادری که جوانش شهید گشته، قسم
که شهر قدس، یهودی نشین نمی ماند

نگاه کن که جهان یک صدا فلسطین است
امام گفته و حرفش زمین نمی ماند

#موسوی

وقتی به چاقوها رگ غیرت نشان دادی


تقدیم به شهید والامقام #حمیدرضا_الداغی

وقتی به چاقوها رگِ غیرتْ نشان دادی
یعنی که با دستانِ خالی امتحان دادی

عباس دورانِ خیابان‌ها شدی انگار
آن لحظه که خوش‌غیرتی از خود نشان دادی

فریاد غیرتمند تو از بس که بالا بود
هفت آسمان را با صدای خود تکان دادی

رحمت بر آن شیری که تو خوردی و این‌گونه
در پای ناموسِ وطن ماندی و جان دادی

زخم عمیقی داشتی در سینه‌ات اما
درس جوانمردی به هر پیر و جوان دادی

لعنت به آن آغوش‌های رایگان، لعنت...
وقتی بهایش را تو با جانِ گران دادی

فرزانه_قربانی
‍‍‍
اللّٰهمَّ عَجِّلْ لِوَلِیِّكَ ٱلْفَرَجَ

آن قدر فاصله افتاده میان من و تو

آن قَدَر فاصله افتاده میان من و تو
که فراموش شده نام و نشان من و تو

ماجرای من و تو نَقل محافل شده بود
پیش از آنی که رسد فصل خزان من و تو

سر این مسأله من با همه درگیر شدم
کس ندارد خبر از راز نهان من و تو

بس که حسرت شده همخانهٔ آزادی ما
اشک غم میچکد از چشم زمان من و تو

حتم دارم که تو هم حال دلت خوب نشد
بی شک این فاصله شد قاتل جان من و تو

روزها می گذرد،ما بد و بدتر شده ایم
ضربه ها میخورد از غصه روان من و تو

می‌نویسم به تو از این دل"تنیا"ی خودم
مثل من پیر شده نامه رسان من و تو

#حیدر_دهقان

بی تو مهتاب شبی را همگان میدانند

«ﺑﯽ ﺗﻮ ﻣﻬﺘﺎﺏ ﺷﺒﯽ » ﺭﺍ ﻫﻤﮕﺎﻥ ﻣﯿﺪﺍﻧﻨﺪ

ﻫﻤﮕﺎﻥ ﺷﻌﺮ ﺩﻭ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣﯿﺨﻮﺍﻧﻨﺪ

ﺗﻮ ﮐﻪ ﺍﺯ ﮐﻮﭼﻪٔ ﻏﻤﮕﯿﻦ ﺩﻟﻢ ﻣﯿﮕﺬﺭﯼ

ﺗﻮ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺭﺍﺯ ﺩﻟﻢ ﺑﺎ ﺧﺒﺮﯼ

ﺗﻮ ﭼﺮﺍ ﺭﺳﻢ ﻭﻓﺎﯾﺖ ﮔﻢ ﺷﺪ؟

ﺑﺮﻕ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺳﯿﺎﻫﺖ ﮔﻢ ﺷﺪ؟

ﺑﺎ ﺗﻮﺍﻡ ﺍﯼ ﻣﻪ ﻣﻬﺘﺎﺏ ﺷﺒﺎﻥ

ﺑﺎ ﺗﻮﺍﻡ ﺯﻟﻒ ﭘﺮﯾﺸﺎﻥ ﺟﻬﺎﻥ

ﺑﯽ ﺗﻮ ﺻﺪ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺍﻡ ﮔﺮﯾﺎﻥ ﺍﺳﺖ

ﺑﯽ ﺗﻮ ﺍﺷﮑﻢ ﻧﻔﺴﻢ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺍﺳﺖ

ﺑﯽ ﺗﻮ ﺩﯾﮕﺮ ﻧﻔﺴﻢ ﺑﻨﺪ ﺁﻣﺪ

ﻗﺎﻓﯿﻪ ﯾﮏ ﺩﻝ ﺧﻮﺵ ﭼﻨﺪ ﺁﻣﺪ؟

ﺑﯽ ﺗﻮ ﺟﻮﯼ ﺩﻝ ﻣﻦ ﺧﺸﮑﯿﺪﺳﺖ

ﺑﯽ ﺗﻮ ﻣﻬﺘﺎﺏ ﻧﻬﺎﻥ ﺍﺳﺖ ﺯ ﺍﺑﺮ

ﺍﺑﺮ ﻏﻢ ﺑﺎﺭﯾﺪﺳﺖ

ﺑﺎ ﺗﻮ ﮔﻔﺘﻢ ﺑﺎ ﺷﺮﻡ ﺑﺎ "ﺗﻮ" ﮔﻔﺘﻢ ﺍﺯ ﺩﻝ

ﺑﺎ ﺗﻮ ﺍﺯ ﻗﺼﻪٔ ﻋﺸﻘﻢ ﮔﻔﺘﻢ

ﻭ ﺗﻮ ﺩﺭ ﺍﻭﺝ ﺳﮑﻮﺕ

ﺑﺎ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﭘُِﺮ ﺗﺮﺩﯾﺪ ﻭ ﺧﻤﻮﺩ

ﮔﻔﺘﯽ ﺍﺯ ﻋﺸﻖ ﺣﺬﺭ ﮐﻦ

ﻧﻔﺴﻢ ﺑﻨﺪ ﺁﻣﺪ
ﺍﻣﺎ
«ﺑﯽ ﺗﻮ ﻣﻬﺘﺎﺏ ﺷﺒﯽ » ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﻣﯿﺨﻮﺍﻧﻢ

ﭼﻪ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﯽّ ﻭ ﻧﺒﺎﺷﯽ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﻣﻴﺨﻮﺍﻧم

#لاادری

تا در سر من نشئه ی دیوانه شدن بود

تا در سر من نشئه‌ دیوانه شدن بود
هر روزِ من از خانه به میخانه شدن بود

یا سرخی سیبِ تو از آن جاذبه افتاد؟
یا در سر من پرسش فرزانه شدن بود

یک بار نهان از همگان دل به تو بستیم
این عشق نه شایسته‌ افسانه شدن بود

ای کلبه ی متروک فرو ریخته بر خویش
ویرانه شدن چاره بیگانه شدن بود؟!

مگذار از ابریشم من حلّه ببافند
در پیله من حسرت پروانه شدن بود

#فاضل_نظری

از راه دوری آمدم آغوش خود را باز کن

از راه دوری آمدم،آغوش خود را باز کن
چرخی بزن دور و بَرَم،قدری برایم ناز کن

بنشین کنارم،خسته ام!دستی بکش بر گونه ام
میلِ شدیدِ بوسه را،پنهان چرا؟ابراز کن

دلسرد و بی انگیزه ام،شوری به پا کن در دلم
سرمایِ تبریزِ مرا،شَر جی تر از اهواز کن

یا خاک پایت میشوم ،مستانه بر خاکم برقص
یا آسمانت میشوم،در وسعتم پرواز کن

سجاده ام این دفتر و، راز و نیازم این غزل
در شعر بی آرایه ام، تا میشود ایجاز کن

من حرفهایم را زدم،تصمیم آخر با خودت
یا نا امیدم کن برو،
یا قصه ای آغــــــــــــــاز کن ...

‎‌#محمدرضا_نظری‌

گفت در چشمان من غرق تماشایی چقدر

گفت در چشمان من غرق تماشایی چقدر
گفتم آری، خود نمی‌دانی که زیبایی چقدر!

در میان دوستداران تا غریبم دید گفت:
دوره‌گرد آشنا! دور و بر مایی چقدر!

ای دل عاشق که پای انتظارش سوختی
هیچکس در انتظارت نیست، تنهایی چقدر

عاشقی از داغ غیرت مرد و با خونش نوشت
دل نمی‌بندی ولی محبوب دلهایی چقدر

آتش دوری مرا سوزاند، ای روز وصال
بیش از این طاقت ندارم، دیر می‌آیی چقدر...

#سجاد_سامانی

من آشنای کویرم تواهل بارانی

من آشنای کویرم، تو اهلِ بارانی
چه کرده‌ام که مرا از خودت نمی‌دانی؟

مرا نگاه! که چشم از تو بر نمی‌دارم
تو را نگاه! که از دیدنم گریزانی

من از غم تو غزل می‌سرایم و آن را
تو عاشقانه به گوشِ رقیب می‌خوانی

هزار باغِ گل از دامن تو می‌روید
به هر کجا بروی باز در گلستانی

قیاسِ یک به یکِ شهر با تو آسان نیست
که بهتر از همگان است؟ بهتر از آنی

#سجاد_سامانی

می خواهمت چنانکه شب خسته خواب را

می خواهمت چنانکه شب خسته خواب را
می جویمت چنانکه لب تشنه آب را

محو توام چنانکه ستاره به چشم صبح
یا شبنم سپیده دمان آفتاب را

بی تابم آنچنانکه درختان برای باد
یا کودکان خفته به گهواره تاب را

بایسته ای چنان که تپیدن برای دل
یا آنچنان که بالِ پریدن عقاب را

حتی اگر نباشی، می آفرینمت
چونان که التهاب بیابان سراب را

ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی
با چون تو پُرسشی چه نیازی جواب را

#قیصر_امین_پور

بوسه از کنج لب یار نخورده ست کسی

بوسه از کنج لب یار نخورده‌ست کسی
ره به گنجینه‌ی اسرار نبرده‌ست کسی

من و یک لحظه جدایی ز تو، آن‌گاه حیات؟
این‌قدر صبر به عاشق نسپرده‌ست کسی!

لب نهادم به لـبِ یار و سپردم جان را
تا به امروز به این مرگ نمرده‌ست کسی

ریزش اشک مرا نیست محرک در کار
دامن ابر بهاران نفشرده‌ست کسی

آب آیینه ز عکس رخ من نیلی شد
این‌قدر سیلیِ ایام نخورده‌ست کسی!

غیراز آن‌کس که سر خود به گریبان برده‌ست
گوی توفیق ازین عرصه نبرده‌ست کسی

داغ پنهان مرا کیست شمارد #صائب؟
در دل سنگ، شرر را نشمرده است کسی...

#صائب_تبریزی

قصه جریحه دار شد

*🌹 به شهید ناموس و غیرت #حمیدرضا_الداغی
🔰 #شهید_غیرت

▫️قصه‌‌ جریحه‌دار شد
آن‌طرف پیاده رو
عقل صدا زد که بمان
عشق صدا زد که برو

▫️وقت چه بود آن غروب؟
وقتِ قیامت تو بود
فرق تو با بقیه چیست؟
فرق تو غیرت تو بود

▫️تیغ زدند بی هوا
دشنه زدند بی‌خبر
کوچه به حرف آمده:
چند نفر به یک نفر

▫️آن چه همیشه و هنوز
کوچه به کوچه جاری است
قصه‌ی سر به داری و
غیرت سبزواری است

▫️هیچ غمی برای ما
مثل غم تو داغ نیست
مرگ تو انتخاب بود
مرگ تو اتفاق نیست

▫️این که به پیشگاهِ مرگ
زخمیِ ایستادن است
وای! برادر من است
آه! برادر من است

رضا_یزدانی