بیفشان از دل محزون، غبار آشنایی را
مبر جای دگر خاکِ دیار آشنایی را

بهارِ دوستی حیف است پامال خزان گردد
به حرف سرد مشکن برگ و بار آشنایی را

ز سر نتْوان‌شمردن آنچه رفت از کیسه در صحبت
نمی‌باید غلط کردن شمارِ آشنایی را

به آب حِلم و خاک بردباری‌ّست -اگر داری-
توانی ساختن محکم حصار آشنایی را

مکن هرگز شکایت پیش یاران از غم یاران
به دوش آشنا مگذار بار آشنایی را

ندارد جان شیرین مصرفی جز دوستی کردن
مکن بی‌جا تلف نُقلِ نثار آشنایی را

چو سِیر گل بِه از جمعیّت احباب می‌باشد
غنیمت دان «اثر!» جوشِ بهار آشنایی را...
#اثر_شیرازی