اگر بیتابی من خاطرت را میکند محزون
اگر بیتابی من خاطرت را میکند محزون
غمت را مثل تیری از دل خون میکشم بیرون
تو هم شادابیام را دیدی و هرگز نفهمیدی
که چون نیلوفری گل کردهام در برکهای از خون
در آغوش «وداعم» با تو و هر«بوسهای» امشب
هجوم تلخی «معنا»ست بر شیرینی «مضمون»
کمر خم کرد هرکس برد بار عشق را بر دوش
«جوان» شد پیر، «گل» شد سربهزانو، «بید» شد مجنون
هدر شد مستیام در یاد دیروز و غم فردا
بنوش از بادهء اکنون، خوشا اکنون، خوشا اکنون
فاضل نظری
+ نوشته شده در ساعت 3 توسط jamal
|
موضوع ادبی وشعر