دکلمه
شب های بسیاری به دیدارت آمدم
تو در خواب بودی و من
با تو حرف زدم
آهنگ نفسهایت را گوش کردم
نگاهت کردم
و بارها دست هایت را گرفتم و با خود به سرزمینِ قلبم بردم
چقدر دیدنی می شوی
وقتی که خوابی
وقت هایی که حواست نیست
و چشمان خمارت.
مست از رویاهای زیبایی ست
که در ذهنت قدم میزنند
تودر خوابی ناز فرو رفته ای
ومن سالهاست که شبها به تو. سر میزنم
من سالهاست که بدون آنکه بدانی
پاورچین به دیدارت می آیم وُ
با موج موهای زیبایت عاشقی می کنم
من سالهاست که شبها پیش تو می نشینم
دوتا چای داغ میریزم و با تو گپ میزنم
من سالهاست که هر شب برای تو شعر های شاملو و شهریار و سهراب می خوانم
هنوز هم بیصدا می آیم
جوری که کسی نفهمد من کجا میروم
هنوز هم من چشمانم را از همه میدزدم
تا کسی از چشمانم به رازم پی نبرد
هنوز هم در ظاهر محکمترین مرد جهانم
مردی با قلبی سنگی
کسی چه میداند که من کجا قلبم
را جا گذاشته ام
کسی چه میداند که من دیوان شعرهایم را سالهاست برای چه کسی می سرایم
کسی چه میداند که من هر شب
در خیالم به تو سر میزنم
برایت شعر می خوانم
آخر تو خودت گفته بودی که صدای من برایت ژلوفن هست و تمام دردهایت را آرام می کند
من هنوز هم با تو ولی بدونِ تو
هر شب تنها پیاده روی می کنم
و گاهی یواشکی
وقتی که حواست نیست
چشمانم را می بندم و
آرام می بوسمت
کسی نمی داند که من هرشب عاشقی هایم را تا صبح کش می دهم
و صبح آرام به خواب میروم
تا شب بشود
و باز تو را داشته باشم....
#رامین_عباسی
موضوع ادبی وشعر