میدونی....

هر بار که تو رو تصور می‌کنم، انگار یه نوری از دلِ پاییز بلند می‌شه و می‌ریزه روی همه‌چی.
نه از اون نورایی که چشم رو می‌زنن…
یه روشنایی آروم، لطیف، همون‌جور که برگای زرد قبلِ افتادن یه برق خفیف دارن.

تو…
یه چیزی تو وجودت هست که نمی‌شه با هیچ کلمه‌ای توضیحش داد.
انگار از یه جایی اومدی که هنوز بوی روشنی می‌ده…
یه جایی که آدم وقتی اسمت رو می‌گه، حس می‌کنه داره زیر لب دعا زمزمه می‌کنه.

گاهی که راه می‌رم توی خیابونای خیسِ پاییز، احساس می‌کنم این نورِ آرومی که دورمه، از تو میاد…
از همین فاصله‌ی عجیب بین من و تو،
از همین فکرایی که بدون اجازه میان و می‌نشینن گوشه‌ی دلم.

می‌دونی،
آدم بعضیا رو نمی‌بینه…
آدم بعضیا رو حس می‌کنه.
مثل نفسِ صبح، مثل بوی بارون، مثل آتیشی که یواش یواش دست‌هات رو گرم می‌کنه.

تو هم همین‌جوری‌ای…
بی‌هیاهو، اما پر از حضور.
آروم، اما عمیق.
طوری که هر قدمی که برمی‌دارم، انگار یه روشنایی پشتِ پام می‌مونه.

نمی‌خوام زیادی شاعرانه حرف بزنم…
اما راستش
هرچی به شب‌های آخر پاییز نزدیک می‌شم،
حس می‌کنم روشن‌تر می‌شی،
انگار نورِ تو
با تاریک شدنِ دنیا، پُررنگ‌تر می‌تابه.

و من…
فقط می‌خوام
یه کم بیشتر توی این نور بمونم.
همین.

#علیرضاسوئدی