من و تو درکنارهم
و نفس‌های سردِ یک سلول دور تا دورِ ما؛
نگاه کن، تمامِ خونِ پیکرمان
درونِ چند لوله‌ی شیشه‌ای..
این‌ها میله‌های این سلول بودند

ما می‌دانستیم چیزی جز مشت‌های گره‌کرده،
حاصلِ آمیزشِ دو فکرِ رهایی نیست
مشت‌هایمان را گره کردیم!
خون، خون، خون روان شد
من با خون،برایت رنگِ موهایم را شرابی کردم،
گل‌های پیراهنم را سرخ
ناخن‌هایم را سرخ،
من با خون،برایت گونه‌هایم را گل انداختم..
رقصِ نگاهِ تو دورِ من و صدای مشت‌های محکم‌ترت
من و تو و خُرده‌شیشه‌ها و تمامِ خونِ پیکرمان برکف...

#ندا_سیاری