درکویر بیکرانه ی دلم،کوچه باغ آرزو شکفته س
درکویر بیکرانه ی دلم،کوچه باغ آرزو شکفته ست
درمیان آن سکوت وترس ووَهم، یک نفر دوباره شعر گفته ست
درمیان شعرهای ناب او روح من دوباره موج میزند
گاه درمیانه ی زمینم وگاه هم دلم به اوج میزند
دستهای سرد من چه گرم شدتا نسیم دست او به من رسید
خواب نه ،خیال نه،سکوت نه،روح تازه ی خدا به من دمید
پیش از این کلام شعرهای من،جز سکوت خشک باوری نداشت
شانه های کوچک وظریف من،باوری زهیچ یاوری نداشت
تاکه اوبه منزل دلم رسید،ریسه های مهرهم کشیده شد
باصدای مهربان وپاک او،طعم عشق واقعی چشیده شد
گام های با شکوه عشق راروی چشم خود نظاره میکنم
آن لباس کهنه سکوت را باصدای عشق پاره میکنم
بازهم سوار اسب آرزودرمیان راه نعره میزنم
مهربان !رسیده ام به کوچه ات ،چشم واکن وببین که این منم
#زینب اسفندیار
+ نوشته شده در ساعت 4 توسط jamal
|
موضوع ادبی وشعر