تمام حادثه یک توده هیمه بود و شرر
و آن چه ماند ز من خاک بود و خاکستر

بدل به دود شد آن هم که بود در ذهنم
از آن تناور پرمیوه، سبز بارآور

وزآن پرنده‌ی آبی که آشیانش را
گرفته بود دو دستم -دوساقه‌ام- در بر

از آن حروف درخشان که بر زمرّد من
شعاع سوزنی صبح می‌نگاشت به زر

بدل به دود شد آری هر آنچه بود به جا
از آن درخت که من بودم -آن من دیگر

و آن چه خاطره‌ی آخرین من بوده‌ست
همه کشاکش ارّه، همه نهیب تبر

نه هیچ می‌نگرم دیگر و نه می‌شنوم
نه بر گلم نظری هست و نز پرنده خبر

مرا به گردش تقویم و راز فصل چه کار؟
که نز خزان خطرم هست و نز بهار ثمر

درخت‌های جوان‌تر! مرا به یاد آرید
در آن بهار که گل می‌کنید رنگین‌تر

نسیم‌های جوان سر حرامتان! جز دوست،
به جای خالی من دیگری نشیند اگر

به باد می‌روم و می‌روم ز یاد شما
وزان شود چو به خاکسترم نسیم سحر

#حسین_منزوی