گدای_تُـــو
📚 #گدای_تُـــو 📚
تو را به عشق
به همان عهد نانوشته قسم
مرا دیگر مرنجان
من
هوای کوی تو را نفس میکشم
و تو، تمام جان منی
هزار بار راندهای
و من هزار بار برگشتهام
نه از روی ناز
که از بیپناهیِ دل
چنان بریدهام از خویش
که دیگر در من چیزی نمانده
جز اشتیاقِ بینامِ تو.
نه نگاهی به کسی
نه ماندنی در گلستان
من در بیابانِ تو
به شوقی بینقشه گم شدهام.
کجا روم بی تو؟
کدام راه بینشانهات معنا دارد؟
من، شکستهبالِ بیپروازم
در ویرانیِ سینهام
خانهای ساختهام از نامت.
اگر سینه میدرم از دوریات
این هم سهل است
که فقیرِ عشقِ توأم
و گریه زکاتِ دلِ سوختهام.
با می با باده
با هرچه بیتوست
همیشه به یاد تو مستم
بیا
که قربانیات شدهام
بی هیچ قید و شرطی
ای شاهِ خوبان
ای که جفایت هزار پند دارد
من هنوز حیرانِ همان عشق اولم.
هر گامی که برمیدارم
سایهای از فراق
همراهم میشود
نه میگریزم
نه میپرَم
که اسیر دامِ نگاهت شدهام.
به این صورت زرد من نگاه نکن
پاییزم
اما هنوز برگِ دلم
نام تو را مینویسد.
غرضم نه شاعریست
نه بازی با واژهها
من
فقط گدای توأم
و تمام دار و ندارم
عشقیست که در این دکانِ بیچراغ
به نام تو میفروشم
✍#یکتا_عرفانی
موضوع ادبی وشعر