کشور من خنده را گم کرده است
با مصیبت ها تفاهم کرده است

کشور من قامتش شد، واژ گون...
می‌رود از کوچه اش،دریای خون

کشورم لبریز از غم گشته است
موج گاه مرگ وماتم کشته است

کشورِ من بارِ غم دارد به دوش
در دلش دریای خون دارد خورش

کشورم زار و پریشان گشته است
کربلای عصر دوران گشته است

صلح آن جا قصه ی ناباور است
حرف از جنگو تفنگو سنگر است

مادران گوید: فرزندم چیشد؟
آن گلی نو رسته دل بدم چیشد؟

از پدر جز چشم اشک آلود نیست
در فضای سینه اش جز دود نیست

خواهران، داغ برادر، دیده اند
در دلِ امواج غم، اَفتیده اند

کشورم، زخم فزون دارد به تن
جامه ی از جنس خون دارد به تن

کشورم، روز قشنگش شام شد
داغ دارو سخت نا آرام شد

کشورم را خار و خنجر می کشد
آه! برادر را برادر می کشد

چشم صلح کشورِ من، کور شد
در گلویش آب شیرین شور شد

کشورم، افتاده با اندام زرد
هر گیاهَ اّش شاهد درد است و درد

هر درختش سایه ی غم می دهد
جنتش بوی جهنم می دهد

خاک خاکش، می‌برد، رنج فزون
سنگ سنگش،شاهد خون است وخون

ای خدا ! این کشور را آباد کن
مردم غم دیده اش را شاد کن

ای خدا ! این کشور را آباد کن
مردم غم دیده اش را شاد کن

🪶#هجران_رحیمی