🗽 دکلمـــــه 🗽
هوا که بارونی‌وسرد میشه دلم می‌خواد بچپم زیرِپتو...
اصلا خورشید که نیست، هیچ تمایلی واسه از جا پاشدن ندارم...
برعکس من جمشید، یه جوری سرکیف میاد‌و کیفش کوک میشه که انگار خروس قندی بهش دادن تو این سن‌وسال...
وامیسته پشت پنجره، فلاسک چای‌و ضبطش‌و می‌زاره کنار دستش... چای می‌خوره، سیگار می‌کشه، شجریان گوش میده
هی برمی‌گرده رو به من میگه: دل بکن از اون تخت کوفتی دیگه...
هی من بیشتر پاهامو تو شکمم می‌کشم‌و بیشتر پتورو می‌کشم روم که اون سوز کوفتی که از پنجره تو میاد کمتر بهم بخوره...
از صبح داره بارون می‌باره، اتاق پر شده از عطرِ‌ خاک‌بارون‌خورده...
تصویر جمشید پشت شیشه بارونی پنجره با دودسیگارو بخارچاییش قشنگ‌ترین تصویر آسایشگاست!
اگه نقاشی بلد بودم، جمشیدو تو دل پاییز می‌کشیدم...
جمشیدو می‌کشیدم که پشت میله های پنجره آسایشگاهِ اونم وقتی بیرون بارونِ، برگا طلایی شدن‌و رقص کنون از شاخه به زمین میان!
جمشید‌و با سیگار بهمنش می‌کشیدم با اون استکان کمرباریک چاییش...
حتی اگه بلد بودم نوای شجریان ضبط قدیمیشو هم می کشیدم...
اما بلد نیستم، هیچ کاری جز منتظر دلبر بودن بلد نیستم
تابلو نقاشی جمشید تو ذهنم کنار یاد دلبر می‌مونه
جمشید واسم چای می‌ریزه‌ومیگه: بخور گرم شی پیزوری
من اب دماغمو بالا می‌کشم‌و دستامو از زیر پتو درمیارم حلقه می‌کنم دور کمر باریک استکان...
کمرش داغه، عین کمر دلبر...!
ظریف‌و باریک، عین کمر دلبر...!
دلم دلبر می‌خواد...
وا بمونه این پاییز که از راه نرسیده آدمو هوایی می‌کنه...
اگه دلبر بود، سرد نمیشد که...!
پتو و چایی می خواستم چیکار؟!
آخ... اگه دلبر بود، پاییز قشنگ‌ترین فصل سال بود...
دلبر شال بافتنیشو که با رنگ چشاش هارمونی داشتو می‌نداخت دور گردنش، ژاکت گله گشادارو تنش می‌کرد، دامن پلیسه می‌پوشید،
گیس موهاشو می‌نداخت رو شونش، رنگ رژشو با رنگ انارا ست می‌کرد، خط چشماشو کت‌وکلفت‌تر می‌کشید...
آخ که اگه دلبر بود، رد جامونده از رژش رو ته سیگار، رو فنجون قهوه، رو یقه لباس نمی‌زاشت پاییز اینهمه دلگیر باشه!
بغل دلبر گرمه، عین دستاش، عین نگاهش، عین بوی عطرش، عین همین کمر باریک استکان چای...
جمشید صدام می‌زنه میگه: اوهوی مردک، یخ کرد که!
پوزخند می‌زنم به خاطره هایی که عین چای تو استکان از دهن افتاده‌و تاریخ انقضاش سر نیومده که اینطوری هواییم می‌کنه...
چای سرد شده‌رو جمشید از دستم می‌گیره، جاش یه نخ سیگار می‌زاره کنج لبم...
من پتورو بیشتر می‌کشم رو خودم، چشم می‌بندم‌و سیگار دود می‌کنم...
جمشید برمی‌گرده پشت پنجره.
رعد می‌زنه، بارون شدیدتر میشه...
من چشم می‌بندم رو پاییزی که داره همراه با نیکوتین سیگار وارد جونم میشهُ شاید باز آخرین پاییز عمرم نباشه!

#مهلا_بستگان