در دلم آمد و بیگانه صدایم زد و رفت
دشنه ای سخت تر از تیر جفایم زد و رفت
.
گرچه خود مدعی زهد و وفا بود، ولی
پشت پا بر همه ی زهد و وفایم زد و رفت
.
روز و شب، صبح وصالش ز خدا خواسته ام
طعنه برقدرت بی حد خدایم زد و رفت

هر چه از علت اخمش به دلم، پرسیدم

بی سبب خنده به هر چون و چرایم زد و رفت

فی المثل، بهر ملاقات دلم آمده بود
جام زهری به سر جام دوایم زد و رفت

گر چه در وقت نماز شب من آمده بود
جرعه ای باده به دستار و عبایم زد و رفت

گفتمش نغمه بخوان، چنگ بزن، شعر بگو
زخمه ای بر دل بی صبر و رجایم زد و رفت

نشد این بار نگه از نگهش بر دارم..
افترا بر سند حجب و حیایم زد و رفت

چو «فهیم» از غم او سخت به تنگ آمده ایم
بی خبر آمد و بر طبل عزایم زد و رفت
.
#فهیمه حشمت