من اگر سؤال کردم چه سؤال نابجایی
تو اگر سکوت کردی چه جواب دلربایی

به زبان بی‌زبانی به تو گفتم و نگفتم
که چقدر بی‌قرارم که چقدر بی‌وفایی

چو به من به خنده گفتی که همیشگی‌ست عشقت
به خودم به گریه گفتم چه دروغ آشنایی

ز وفا مگر چه گفتم که نگفته ابروان را
گرهی زدی که پیداست دگر نمی‌گشایی

تو قرار شد بیایی به مزار من پس از من
قدمت به دیده اما به خدا اگر بیایی

فاضل نظری