مدَّتی هست که از دست خودم بیزارم
مثل ابری که دلش تنگ شده می‌بارم

به طبیب‌ام برسانید سلامی از ما
دادِ ما هم برسد باز کمی بیمارم

بجز از عشق متاعی نخریدم، افسوس
بخت‌برگشته‌ترین کاسب این بازارم

خبری نیست در این دایره‌ی عشق دگر
گرچه عمری‌ست در این دایره چون پرگارم

دلم ای‌کاش کسی حرف تو را می‌فهمید
به کدامین گنهم خفته‌ترین بیدارم!

آسمان تنگ، دلم تنگ، زمین سنگ شده
گله از عشق زمینی به سمایی دارم...

#اکبر_حیدری