آواره‌ترین آدمِ بی‌نام و نشانم
در شهر خودم بی‌کس و بی‌‌جا و مکانم

دنبال خودم هر چه دویدم نرسیدم
گم کرده مرا عکس درون چمدانم

لازم به اشارات غرض‌دار شما نیست!
عمری‌ست اجل ریشه زده در دل و جانم

با این‌که کسی منتظر آمدنم نیست
بدجور برای دلِ تنگم نگرانم...

افتاده به روی شب من سایه‌ی بختک
در تختِ پُر از دلهره‌هایم گروگانم

تقدیر مرا با غم و اندوه نوشتند
انگار که مغضوب خدا در دو جهانم!

در شعر من از بوسه‌ی عاشق خبری نیست
من شاعر دیوانه‌ی بی چاک و دهانم!

هر شب دوسه‌‌خط فحش نوشتم که بدانید
من ایرجِ شعر و ادبیّات زمانم!

بر روی ورق پر شده الفاظ رکیکم
جز گفتنِ از خشم نچرخیده زبانم

من تلخ‌تر از زهر هلاهل شده کامم
از حرفِ دلم را نزدن، در خفقانم

احوال مرا هر که دلش خواست بداند:
من غدّه‌ی بدخیم‌تر از هر سرطانم...


#مهدی_خدا_بخش