بوے عطرے می‌رسد از دور، می‌گویم تویی
قاصدڪ می‌رقصد و پرشور، می‌گویم تویی

یڪ نسیمے می‌وزد بر گونه‌هاے خیس من
می‌رود پس‌پرده‌هاے تور، می‌گویم تویی

بغض‌هاے ڪهنہ را سرمی‌ڪشم من بیت بیت
بوسه‌ها می‌گیرم از انگور، می‌گویم تویی

باد می‌افتد بہ گندم‌زار می‌لرزد دلم
چون پریشان گیسوان بور می‌گویم تویی

نیمه‌شب‌ها می‌ڪنم آغوش روے ماہ باز
می‌شود سر تا بہ پایش نور، مے گویم تویی

شعر می‌خوانم براے باغ سبز خانه‌ام
شاخه‌شاخہ می‌شود مسرور، می‌گویم تویی

این غزل می‌ماند و شب‌هاے مهتابے و من
شور می‌ریزم در این سنتور، می‌گویم تویی

در میان پنجرہ ایستاده‌ام تا یڪ نفس
بوے عطرے تا رسد از دور، می‌گویم تویے ...


#محمد_روزگار