این حوالی از نگاهت غرقِ باران می‌شوم
در خزانم با نسیمی ساده ویران می‌شوم

آن مخاطب در شب شعرِ شبانگاهم تویی
همسفر با بغضهای گاه و بی‌گاهم تویی

با نگاه آتشین چون شمع آبم کرده ای
شاعری دیوانه و شیدا خطابم کرده ای

دل برای با تو بودن بی قراری می‌کند
هق هق بغض غریبی پا فشاری می‌کند

بیقراری می‌کند دل، عشق پنهانم تویی
باعث بی‌تابی چشمان حیرانم تویی

می‌رسد هر دَم هجوم خاطراتی ناگهان
حسرتی بر دل که می‌دانی و آگاهی از آن

من میان کوچه‌های گیجِ تهران گم شدم
پشت حجمِ خستۀ اندوهِ باران گم شدم

باز هم حالِ خرابم را نمی‌فهمد کسی
گریۀ پُشتِ نقابم را نمی‌فهمد کسی

هم تو را دارم کنارم هم ندارم جان من
اینچنین باید بماند روزگارم؟ جان من

از چه رو چشمان زیبای تو پنهان گشته اند‌
شاعران از شوقشان مات و پریشان گشته اند

چشمهایم را نگاهت ابر گریان کرده است
زخمهایم را به طعم بوسه درمان کرده است

تا سپیده خندۀ مستانه باشد مال تو
محفلِ شمع و غم و پروانه باشد مال تو

رقص تو تعبیرِ موجِ نرم آن دریا بُود
زیر پاهایت دلم عاشق‌ترین تنها بُود

عمر کوتاه است و از دنیا شکایت می‌کنيم
با همیم اما چرا احساس غربت می‌کنيم؟

چارۀ درد جدايی حال غمگين نیست نيست
هردودلتنگ هميم وجای تلقين نيست نیست

آه می‌ترسم که دارد باز طوفان می‌شود
این «نفس »با خاطراتش تیرباران می‌شود


#فریبا_قربان_کریمی