☘️ نمایشنامه شعر ☘️


خانم 👇

مژدگانی مژدگانی خواب زیبا دیده ام من
خواب دیدم ماه رویش را کمی بوسیده ام من

دست دردستش نهادم پای کوبان درکنارش
چون بلاگردان به دور یار خود چرخیده ام من

مست اوازش شدم با عطر مو از سرخوشی
زل بچشمانش زدم شب تاسحررقصیده ام من

سر زدم بستان قلبم بس دعا کردم برایش
ارزو کردم به عشقش سبزه ها پیچیده ام من

گرگ باران دیده هستم کی بترسم از هیاهو
واقعیت را بگم از اخم او ترسیده ام من

ناگهان از خواب ،ناگهان از خواب... بعدش
بعد بیداری ز غم چون جغد شب نالیده ام من

نم نمک درباغ خاطربا دوچشم خود بیادش
بی مهابا بی امان شب تا سحر باریده ام من

گر چه بیداری برایم حسرتی دیگر فزود
خواب در تقویم عمرم فاجعه نامیده ام من

درد دوری میکند این قامتم را بس خمود
گر چه میخندم کماکان از درون پوسیده ام من

خواب و بیداری برایم حسرت دیدار اوست
بخت بد آتش بگیری از فلک رنجیده ام من


#ناشناس

آقا 👇

تلنگر میزند امشب غمت برسقف چشمانم
دوبارہ ابرے و دلتنگم از ، دوریت ، گریانم

دوبارہ چشمها آبستن اشڪ است و شب گریه
جرقہ مے زند یادت ، وَ من تا صبح بارانم

بهارم شد خزان با چرخش بے رحم این تقدیر
چرا رفتے چرا ؟! ، من از نبودت سخت ویرانم

همیشہ از صداے خندہ هایم خانہ مے لرزید
و حالا ، لا بہ لاے شعرهایم ، دردِ پنهانم

نشد دیگر بہ روے لب نشیند رد یڪ خنده
میان این همہ غصہ ، شریڪ و باز مے دانم؛

نمے میرم ولے ، از بند بندِ استخوان هایم ؛
همیشہ مے زند دردے دوبارہ بر تن و جانم

خدا میداند این زخمے ڪہ هر شب میشود تازه
شب و هر شب تبانے مے ڪند با رنجِ آبانم

علاج دردهاے من ، فقط یاد تو بود آن هم
فقط گاهے مرا مے گیرد از خود ، باز حیرانم

شد آشوبے مداوم بر دلم سنجاق تا زِندم
میان خواب هایم میزنے پرسہ ، پریشانم

بگیر از زندگے من را ، بگیرم از شب و حسرت
تلنگر مے زند هر شب ، غمت بر سقف چشمانم


#افسانه_احمدی_پونه