در این دنیای وا نفسا تو از حالم چه می دانی
در این دنیای وا نفسا تو از حالم چه می دانی
به دل داغی گران دارم، در این دریای طوفـانی
من و تنهایی و تردید ، چه ها سازم که حیرانم
که در بحـران دلـتنـگی ، مــرا تا کی بســوزانی
نمی بینی که دلخونم ، زهـجـران تـو مجنـونـم
چـرا بغـض گلویم را، زچـشمـانـم نمی خـوانی؟
خطا کردم که دل بستم ،قدح با باده بشکستم
میان جمع سر مستان ، بسـوزم زیـن پشیـمانی
ز تو دارم امید ای غم ، در این ماتمـکده هر دم
ز ســـودای دلی شـیـدا ، بســـوزانی بمــیــرانی
خـزان گشته بـهـارانـم ، فـنا رفـته تن و جـانم
نـمـانــده در گلستـانم، دگر مـرغ غــزلخـوانی
چه میخواهی تو ازجانم ،نمی بینی پریشانم؟
رسد روزی تو را ای مه، که می بینم پریشانی
در این اوضاع نا سامان،به ظاهر چهره خندان
دل دیوانــه را تا کی ، به گـرد خـود برقـصانی
خمارت می شود این دل،شبیه غنچـه های گل
بـه بـاغ آرزو هـایـم ، اگـر دستـی بر افــشـانی
موضوع ادبی وشعر