تو کیستی که صدایت به آب می‎ماند
تبسّم‎ات به گل آفتاب می‎ماند

تن‎ات به پیرهن صورتی و دامن سرخ
به تُنگ نیمه‎پری از شراب می‎ماند

به پشت چشم تو آن سایه‎های رنگارنگ
به نقش قوسِ قُزح در حباب می‎ماند

تو را شبی سر راهی دو لحظه دیدن و بعد
به خانه یاد تو کردن به خواب می‎ماند

از آن تبسّم نوش‎ات به سینه یادی ماند
چو برگ گل که به لای کتاب می‎ماند

کسی که شعر تو را گفت نشئه‎ی سخن‎اش
به مستی میِ بی‎رنگ ناب می ماند

یدالله مفتون امینی