بر فلک یک نقطهی روشن نمیبینم چرا؟
بر فلک یک نقطهی روشن نمیبینم چرا؟
زان همه روشنگران یک تن نمیبینم چرا؟
جز سیاهی جز تباهی جز مناهی جز ستم
گر بجا ماندست چیزی، من نمیبینم چرا؟
در دیار ما مگر شیطان حکومت میکند
وای من جز نقش اهریمن نمیبینم چرا؟
کس پی یاری نمیگیرد سراغ کس، دریغ!!
در لباس دوست جز دشمن نمیبینم چرا؟
گرنه همراه است میر کاروان با رهزنان
کاروان را ایمن از رهزن نمیبینم چرا؟
گوشهای خالی نمییابم ز امکان خطر
ایمنی در وادی ایمن نمیبینم چرا؟
مرغ آزادی نمیسازد سرود زندگی
جز غراب شوم در گلشن نمیبینم چرا؟
#حمید_سبزواری
+ نوشته شده در ساعت 13 توسط jamal
|
موضوع ادبی وشعر