جان مرا بردی
نيمى از جان مرا بردى؛ محبت داشتى
نيم باقى مانده هم هر وقت فرصت داشتى
بر زمين افتادم و ديدم سراغم آمدى
دست يارى چيست؟ سوداى غنيمت داشتى
خانه اى از جنس دلتنگى بنا كردم ولى
چون پرستوها به ترك خانه عادت داشتى
زخم خوردم گاهى از ايشان و گاه از چشم تو
با رقيبان بر سر جانم رقابت داشتى
اى كه ابرويت به خونريزى كمر بسته ست! كاش
اندكى در مهربانى نيز همت داشتى
سجاد_سامانی
+ نوشته شده در ساعت 8 توسط jamal
|
موضوع ادبی وشعر