نيمى از جان مرا بردى؛ محبت داشتى
نيم باقى مانده هم هر وقت فرصت داشتى

بر زمين افتادم و ديدم سراغم آمدى
دست يارى چيست؟ سوداى غنيمت داشتى

خانه اى از جنس دلتنگى بنا كردم ولى
چون پرستوها به ترك خانه عادت داشتى

زخم خوردم گاهى از ايشان و گاه از چشم تو
با رقيبان بر سر جانم رقابت داشتى

اى كه ابرويت به خونريزى كمر بسته ست! كاش
اندكى در مهربانى نيز همت داشتى

سجاد_سامانی