زهر، در جامم بریز این‌بار و من، لاجرعه می‌نوشم...

که از آغاز خلقت همچو مِــی در خمره می‌جوشم

بریز این‌بـار، تا لاجـرعـه پایان گیــرد این بودن

که غم آهسته خنجر می‌کشد بر گوش تا گوشم

صدایِ‌شعرِمن می‌پیچد و لب، بسته می‌ماند

که من دارم سخن، لیکن سَرِ اجبــار خاموشم

به بالینم دوسر هرشب پیِ اوهام می‌گردد

که من در بسترم با دشنهٔ عریان هــمــآغوشم

ضرر دارد محبت کردن و من زخم‌ها دارم...

بر این قلبِ‌رئوف و آن دوتا چشمِ‌خطاپوشم

دمی مستانه می‌خندم؛ دمی آهسته گریانم

که من هشیار و بیدارم ولی، انگار مدهوشم

بده پنهانی‌ام زهر و بزن لـبــخـنـد آخـر را!

که من می‌دانم و می‌خندم و لاجرعه می‌نوشم

🖋نستوه|خستگی ناپذیر🪴