پنجره ای بودم که پرده اش را
پنجرهای بودم که پردهاش را
برای تماشای غمانگیزترین صحنۀ روز
کنار زدند
دری که برای رفتن گشودند
چمدانی که دهانش را حتی
برای یک خداحافظیِ ساده بستند زنی که لای لباسهای تور پنهان کردند
من امّا بیرون زدم؛
مثل بوی گاز از درز پنجرههای خانهای
که خودکشی میکرد
مثل جریان آب از کنارۀ سدّی
که در خودش غرق میشد
مثل صدای پرندهای در قفس
که مشغولِ فراموش کردنِ آسمان بود مثل یک زن که ناگهان
مثلثِ روشنی از گریبانش
از شکافِ چادرِ سیاه بیرون ریخت
به تو فکر کرده بودم زیبا شده بودم و راستش دیگر
تحمل اینهمه زیباییِ پنهان در توانم نبود
باید حرفی میزدم،
چیزی میگفتم،
آوازی میخواندم
باید به رهگذرانِ این خیابانِ بلند
میفهماندم پشت دیوارهای سیمانیِ این شهر
آوازهای زنی را حبس کردهاند
که نمیخواهد اسبی باشد آلوده به زین دوستت دارم
و میخواهم پنجرهای باشم
که از آن طلوع را تماشا کنی
دری که بهروی آمدنت باز میشود
...
#نسیم_لطفی
@naasimlotfi
موضوع ادبی وشعر