این بود ماجرا
پرنده ای یاغی از سر جالیز آب می خورد
پیراهن عصر را در می آورد
و در نیمروز خودش پنهان می شود
مرد ورق ها را می چیند
وفال زنی ساحره را در چشمهایش می خواند
در اورشلیم اولین بار عاشق می شوی
خاخامی یهودی ذکری را غرغره می کند
وبت بزرگ گردن ابراهیم را می زند
وزنی سالمند از سینه های طفلی شیر خواره شیر می خورد
این بود ماجرا
از خیابان می گذری
با صورتی شبیه به آفتابگردان
و یقه ات نور را خاموش می کند
پلیکان پایت می ایستد بر جاده
کبک صدا راه رفتنش را از یاد می برد
ودر چینه دان عصر
همه چیز تاریک می شود
این بود ماجرا
زنی در اورشلیم
در چشمهایش شمشیر حمل می کند
وخاخامی یهود دل و دینش را از دست می دهد

#محمد_توکلی_کوشا
@mohamad_kusha_1363