درچشمهایش جنگلی می سوخت.....
در چشمهایش جنگلی می سوخت...
من هم درختی بی خبر بودم
چیزی نمی دانستم از آتش
یک عمر در ترس تبر بودم . .
تصویر من افتاد در چشمش
در چشم او چیزی دگر بودم...
محصول من آن لحظه آتش بود
در چشم او دنبال شر بودم . .
زانروز می سوزم و می گویم
ای کاش من بی بارو بر بودم
ای کاش من را قطع می کردند
ای کاش من هم بی ثمر بودم . .
هم آفت و هم لذتی ای عشق
قبل از تو من بی دردسر بودم
صد بار اگر بی عشق می مردم
کبریت بودم بی خطر بودم...! .
#مهدی_مختارزاده
@mahdi.mokhtarzadeh
+ نوشته شده در ساعت 12 توسط jamal
|
موضوع ادبی وشعر