هر چند فاوست را نخوانده همه بوآری‌اند … این شعر اسم ندارد
———————————————————

اگر تزریق مدام
توزیع عادلانه را مخدوش می‌کند
جهان چیزی نیست جز نیمرویی هم زده
بگو
در میان تلسکوپ رختشویی
وزوز کندوی سرت را احساس کرده‌ای
خاطره‌ای با خصومتی حق به جانب
که امید دارد چیزهای حادث و فانی
از او
محبوبیتی ابدی بسازند
و قلب
از تمام عیوب جعلی خود
تن بزند
نامرد جماعت باشی
اگر لگدمال فردیتی چنین خصومت آمیز
نشده باشی

بر اریکه‏‌یِ امواج سبز
به سویِ برج‏های بلند
ـ می‏‌تازد
سوار
با،
بای‏بایِ شنلِ زردش
که دخترکِ بنفش‏‌پوشِ دور را
در رؤیایِ شیر و عسل
مسخ می‏کرد
دختر، آهسته دستی تکان می‏داد
و آه می‏‌کشید

چرا هر آنچه به دیده آید مکرر است؟
نه هر آنچه خود، احساس می‏کنیم!

و اینک
این است انسان:
کمی ... بد دماغ
کمی ... ریقماتیک
کمی … بد گمان
کمی ... صبح‌گاهی

سعید صراف معیری
@saeedsarafmoayeri