امشب بیا از خاطرات خود بگوئیم
امشب بیا از خاطراتِ خود بگوییم
ظرفِ غبارآلودهٔ دل را بشوییم
امشب بیا از دارِ دنیا دور باشیم
در عاشقی یک راهِ دیگر را بپوییم
جویندهها در عاقبت، یابنده باشند
امشب بیا در قلبِ هم، راهی بجوییم
گُلهای باغِ آشنایی، بینظیرند
امشب بیا تا خوب آنها را ببوییم
شاید که دیگر بعد از این وقتی نباشد
امشب بیا در باغِ همدیگر بروییم
حرفی بزن تا از لبت گوهر ببارد
اکنون که با لطفِ غزل در گفتوگوییم
از تنگنایِ قافیه باید گذر کرد
زیرا که ما دور از صدا و هایوهوییم
فرقی نباشد در دعایت با دعایم
چون هر دومان دلبستهٔ یک آرزوییم
نیّت کن و با قصدِ قربت آرزو کن
حالا که از آبِ ارادت با وضوییم
دستم به دستِ نازِ تو، چشمم به چشمت
دل را به راهِ دل بده چون روبهروییم
گاهی فقط با چشمِ خود بیتی بفرما
ما پاسبانِ جعبهٔ رازِ مگوییم
لبهایمان از دوریِ احساس خشکید
ما هر دومان محتاجِ آبِ یک سبوییم
غیر از کنارِ یکدگر جایی نداریم
در برکهٔ این زندگی مثلِ دو قوییم
نسبت به هم، ما مثلِ پوشاکی تمیزیم
هم باعثِ آرامش و هم آبروییم
اصلاً رها کن هر چه غیر از شادمانی است
امشب بیا از خاطراتِ خوش بگوییم.
#حسینعلی_زارعی
@saredustansalamat
موضوع ادبی وشعر