می بندم قفس رنجور را به تماشا
و سنگینی سکوت
فشار می آورد بر کلافگی
بر روزمرگی های پَر پَرشده
این بوی مردگی است به دهان
به سلول
و خطوط روزشمارش
شقیقه ها!
و ای شقیقه های نقش کِش !
بیرون از هنجار های روزمره
بیرون از کشاکش آزادی
نبردیست نابرابر میان من
و تو

چگونه به دیدنم می‌آیی ؟
که من
پُر شده از بشریتم
از آغاز سفر دجاله های سرخ
و خون های میکده از شریان های سبز
می بندم تو را
بر میله های سربی
زنجیره های خلاف
این اسارت ها
به هیچ وجه تمام نمی‌شود
کلید بچرخان
کلید متناوب
کلید نه شاه کلید را

دست هااز بند خسته
و گردن ها
هیس!
زمین به عادت مردن رسیده است


فاطمه بهزادی نیشا