در حوالی دلت، لنگرش انداخته، دل
چشم تو، کار خودش کرده که دل باخته، دل
شوق احرام و طواف تو که، مشتاقش کرد،
موج‌ها از پس طوفان، سپری ساخته، دل
پر تلاطم شده گر موی پریشت، اما
خاطری خوش به خیال تو بپرداخته، دل
ساحل نیمه شب چشم تو آرامگهی است
کز حریر نگهت خیمه‌اش آراسته، دل
امن و عیشی، که مدام از خبرش خرسندیم
مزد صبری شده در عشق، که پرداخته دل
زار می‌زد اگر این جامه به بالایش، لیک
در هوای تو خودش را ز تو نشناخته، دل
زآن زمان بود و نبودش به نگه باخت، امیر
که حوالی دلت، لنگرش انداخته، دل.

#مختار_پولادرگ