بلبل آمد نزد گل .گل سینه اش را ناز کرد
بلبلآمد نزدِ گل ؛ گل سینه اش را ناز کرد
با تبسم خندهای سر د و چشمش باز کرد
دورِ او چرخی زدو رقصیدو با مهری به گل
باغ را از عشقِ پر مهرش پُر از آواز کرد
ناگهان بادی وزید و صحنهیِ زیبا ربود...
عشق و احساسِ گلو بلبل؛ خزان آغاز کرد
بلبلِ ما گفت:باغِ تو خزان است برو!...
جایِ من؛ با اشکِ تو!!! نتوان مساویباز کرد
بلبلِما گل رها کرد و به فکرِ او نبود....
در غمو سختی و اشکِ گل؛بهانه ساز کرد
بلبلِما شد رفیقِ نیمه راه و با خودش....
در غمِ تنها شدن؛ رویِ رفاقت باز کرد
بلبلِما چون رفیقِ نیمه راهی گشته بود...
با خودش هم در رفاقت بیلیاقت ناز کرد
گر زِ نسرین بشنوی پند و نصیحت از رفیق؛
دوستی را باید از اول بنا آغاز کرد...
#نسرینعزیزی
+ نوشته شده در ساعت 18 توسط jamal
|
موضوع ادبی وشعر