رو کرد به ما بخت و فتادیم به بندش
رو کرد به ما بخت و فتادیم به بندش
ما را چه گنه بود؟- خطا کرد کمندش
با آن همه دلداده دلش بستهی ما شد
ای من به فدای دل دیوانهپسندش
نرگس ز چه بر سینه زد آن یار فسونکار؟
ترسم رسد از دیدهی بدخواه گزندش
شد آب، دل از حسرت و از دیده برون شد
آمیخت به هم تا صف مژگان بلندش
در پرتو لبخند، رخش، وه، چه فریباست!
چون لاله که مهتاب بپیچد به پرندش
گر باد بیارامد و گر موج نخیزد
دل نیز شکیبد، مخراشید به پندش
سیمین طلب بوسهیی از لعل لبی داشت
ترسم که به نقد دل و جانی ندهندش
#سیمین_بهبهانی
+ نوشته شده در ساعت 15 توسط jamal
|
موضوع ادبی وشعر