آخر چرا در این دیار مرده می مانم؟
آخر چرا در این دیار مرده میمانم؟
وقتی همه دردند اما من چو درمانم
تنها ترینم در میان جمع یارانم
صحرائم ار چه از دیار و شهر بارانم
این مردمان مفرغ و سیم و فلزکاری
هیزم نمیخواهند جانانم بسوزانم
میخواستم با نثر گویم از زبان شعر
اما نمیفهمد اینها هرچه میخوانم
گفتم ز عشق و با هزارن غصه خندیدم
اینها ولی گویند از سستی ایمانم
اینجا همه در نور غرق و زندگی دارند
اما من بیچاره از نورم گریزانم
من مهره مشکی یک بازی شطرنجم
آخر چرا در بین ایشانم نمیدانم
تنهایی مختار یارب آنقدر باقی است
تا میشود موهای من همرنگ دندانم
#مختار
+ نوشته شده در ساعت 17 توسط jamal
|
موضوع ادبی وشعر