زیبا گل حسرت را در دشت و دمن ..دیدم
زیبا گل حسرت را در دشت ودمن.... دیدم.
چون نازک وزیبا بود یک دسته از آن چیدم.
این گل خبر اورده سرمای خزان رفته.
آهنگ بهار اید.....با آمدنت هردم.
یک بار دگر صحرا غرق گل وسنبل شد.
باغ وچمن وبلبل با عطر تو شد ...همدم.
با رقص دل انگیزت سرگشته به رقص آمد.
سر گشته منم ای گل.با دیدن ...تو شادم.
مستانه در این صحرا.با ساغری از گلها.
شاعر شدم ویکدم مستانه غزل خواندم.
+ نوشته شده در ساعت 17 توسط jamal
|
موضوع ادبی وشعر