من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
عهد نبستن از آن به که ببندی و نهایی

دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم
باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

شمع را باید از این خانه برون بردن و کشتن
تا که همسایه نداند که تو در خانه مایی...