تو باشی ؛ رازقی باشد ؛ غزل باشد ؛ خدا باشد
بگو این دل اگر آنجا نباشد ؛ پس کجا باشد ؟!

خدا می‌خواست هم‌عصرِ تو باشم ؛ هم‌کلامِ تو
خدا می‌خواست چشمانت برایم آشنا باشد

خودش می‌خواست لبخندت سلامم را بلرزاند
خودش می‌خواست قلبِ ساده‌ی من مبتلا باشد

بگو وقتی دو دل با هم یکی باشد ؛ چرا باید
هزاران سالِ نوری دستِ‌شان از هم جدا باشد ؟!

بگو وقتی دو دلواپس ؛ دو دلدادہ ؛ دو دلبسته
دلت را بسته می‌خواهم ؛ چرا باید رها باشد ؟!

نمی‌خواهم که پابندِ دلِ بی‌طاقتم باشی
تو باید شاد باشی تا جهان بوده‌ست و تا باشد

رها کن شاعران را ؛ ما به غم شادیم و آزادی
مگر آزادگی باید میانِ قیدها باشد !؟

خداحافظ نگفتم تا نگویی”زود برگردی”
خدا می‌خواست لبخندِ تو ختمِ ماجرا باشد

اگر زن باشی و شاعر ؛ خودت هم خوب می‌دانی
که رفتن از کنارِ دوست ؛ باید بی‌صدا باشد...