گرد غربت پرده زد بر دامن بال و پرم

ياد باد از آشيان و بالِ مهرِ مادرم

آن‌قدر در گردبادِ رنج و حسرت گم شدم

تا غبار آلودِ غم شد چهرۀ حزن آورم

كنجِ غربت هر كه خود را يارِ شاطر می‌نمود

چون گشودم چشم، ديدم اوست بارِ خاطرم

[من حديثم رنگِ ديگر داشت، پيش از پای عشق

اينكه می‌بینی ز دست عشق آمد بر سرم ]

باز هم تا هست باشد عشقِ دردآلود من

عقل كز باغم پريد، و دل كه خون شد در برم

باز بعد از نيمشب شد، باز می‌خوانَد خروس

آن سرودی را كه هر شب مشكل آيد باورم

هيچ شب يادم نمی‌آيد كه پيش از نيمشب

پيكرم در خوابِ راحت ديده باشد بسترم

سوختم تا ريشه پاک، از آتشی تا ريشه سوز

ای نسيم، اما بدان درگه رسان خاكسترم

يک نوازش، يک نگاه گرم ،يک لبخند مهر

نيست، اما آرزو دارد دلِ غم پرورم

شوخ طبعي می‌كنم، تا كس نگويد كبر داشت

ليک با دل نيست همره طبعِ شوخي گسترم

گاه چون سنگم بسختی، گاهی از بالِ نسيم

سخت می‌رنجد دلِ از برگِ گل نازكترم

تا نگويندم كه خشكی، تر زبانی می‌كنم

دل عزادار است و من با تار خود رامشگرم

خندم اندر جمع بيدردان، و ليكن ناگهان

ياد دردی موی را سوزن كند بر پيكرم

چون خيال روی و مويش پيش چشم آرم، به شوق

اشک ريزم، موی گویی رفته در چشمِ ترم

مست كرد امشب نسيمِ مست شهريور مرا

گرچه باز از چشمِ تر آبانم، از دل آذرم

ماه شهريور پر است از خاطراتِ عشقِ من

من به جان تا زنده باشم، عاشقِ شهريورم

شاهدم باش ای سحر! كامشب تو خنديدی و من

همچنان گريان به يادِ آن بت افسونگرم

آن بهشتِ آرزويم، تاجِ عمرم، هستيم

سايه پروردِ خيالم، نازنينم، دلبرم

#مهدی_اخوان‌ثالث