گفتمـش: دَم بـه دَم آزارِ دلِ زار مکـن!

گفـت اگـر یـارِ منی، شِکـوِه ز آزار مکن

گفتـمش چند توان طعنه ز اَغیار شنید

گفت از من بشنو گـوش بـه اَغیار مکن

گفتم ازدرد دلِ خویش به جانم چه کنم

گفت تاجان شودت دردِ دل، اظهار مکن

گفتم: اقـرار به عشقِ تو نمی کردم کاش

گفـت اقـرار چـو کردی، دگـر انکار مکن

گفتم آن بِه که سرِ خویش فدای تو کنم

از میـان ، تیغ بـر آورد کـه زِنـهـار مکن

گفتـمش محتشمِ دلشده را خوار مدار

گفت : خود را ز پیِ عـزتِ او خـوار مکن

#علی