ساز دل
ساز دل
مطربی را ، ساز ِ دل آغاز کرد
با نِی بی جان ، زِ دل آواز کرد
گل که گریان غم نی گشته بود
از دل خود ، ناله هجران سرود
از چه غم کردی ، نیِ بیچاره را
بس که بر او میزنی در این سرا
شبنمی از گل ، به روی نِی رسید
صاحب نِی ، گریه گل را شنید
مطرب نِی را بگفتا ، ساز نِی
قفل دل را وا کند ، دانی تو کِی
نِی چو مستانه کند ، دیوانه را
بی مِی و جام و سبوی خانه را
مرغکی با او بگفتا ، این چنین
مطربا ، ساز دل بلبل ببین
گفت: با بلبل نباشد ساز من
از نگاه نِی ، به احوال چمن
ساز بلبل را ، چو باشد اختیار
نِی زِ لب ، هر دم نشیند انتظار
#امیدبرزگر
+ نوشته شده در ساعت 20 توسط jamal
|
موضوع ادبی وشعر