ساز دل

مطربی را ، ساز ِ دل آغاز کرد

با نِی بی جان ، زِ دل آواز کرد

گل که گریان غم نی گشته بود

از دل خود ، ناله هجران سرود

از چه غم کردی ، نیِ بیچاره را

بس که بر او میزنی در این سرا

شبنمی از گل ، به روی نِی رسید

صاحب نِی ، گریه گل را شنید

مطرب نِی را بگفتا ، ساز نِی

قفل دل را وا کند ، دانی تو کِی

نِی چو مستانه کند ، دیوانه را

بی مِی و جام و سبوی خانه را

مرغکی با او بگفتا ، این چنین

مطربا ، ساز دل بلبل ببین

گفت: با بلبل نباشد ساز من

از نگاه نِی ، به احوال چمن

ساز بلبل را ، چو باشد اختیار

نِی زِ لب ، هر دم نشیند انتظار

#امیدبرزگر