تو را دیدم، نفوذ چشم تو تا عمق جانم رفت
تو را دیدم، نفوذ چشم تو تا عمق جانم رفت
حواس از مغز و،غم از قلب و،اخم از ابروانم رفت
همان بودے ڪہ عمرے در خیالم مے پرستیدم
نقاب افتاد از آن تصویر و اسمت بر زبانم رفت
مَنے ڪہ اهل دل دادن نبودم، منطقے بودم
نمے دانم چرا با دیدنت از ڪف عنانم رفت
دو ابرو بیت اول، چشم هایت بیت دوم بود
لبت بیت الغزل بود و همان جا دل، گمانم رفت
زبانت واژہ ها را مثل موسیقے اَدا مے ڪرد
نوا و شور و ماهور و بیات از اصفهانم رفت
دو بیت از مولوے خواندے و من مُردم براے تو
شدم مانند مولانا ڪہ شمسِ داستانم رفت
چنین جذاب خندیدے ڪہ باران در دلم آمد
چنان زیبا درخشیدے ڪہ ماہ از آسمانم رفت
غزل هایم همیشہ آخرش تلخے و رفتن بود
ولے با بودنت، "ماندن" بہ خورد واژگانم رفت
غمے ڪہ با خودم قد مے ڪشید و خستہ ام مے ڪرد
مرا پیش تو خندان دید و فوراً از جهانم رفت
#حمیدرضا_گلشن 🖋
+ نوشته شده در ساعت 11 توسط jamal
|
موضوع ادبی وشعر